بازگشت شاهنشاه

تبریک میگم.برگشت پادشاه رو.البته یه چند روزی دیر شده اما هنوز هم خالی از لطف نیست.پادشاه بازهم به ما موجودات حقیر افتخار داده و برگشته و چتر هزار رنگش رو پهن کرده.اولش به سبزی می زنه ،بعدش به قرمزی زردی ،نارنجی و در نهایت به سفیدی .یادمه 6 سال پیش روز نیمه شعبون با دوستام رفته بودیم دشت هویج( یه دشت خیلی قشنگه که تو دامنه آتش کوه در منطقه لواسونه)وقتی برمی گشتیم بارون گرفت.مه هم بالای سرمون بود.یه منظره بدیع و بکر.من چون یه مشکلی داشتم سرم تولاک خودم بود .،اما یهو دیدم یه رنگین کمون قشنگ روی زمین نقش بسته .هزاران برگ درخت با رنگای مختلف .کلیشون رو جمع کردم و با خودم بردم خونه و خشک کردم و گذاشتمشون توی یه آلبوم.و الان برام یه دنیا خاطره شده هنوز هم به همون رنگارنگین .هنوز هم هر وقت پادشاه برمی گرده شب قبل از اومدمنش به پیشوازش میرم و همه جا رو آب پاشی می کنم. قدیم ندیما که جوون بودیم با اومدن شاهنشاه عاشق می شدیم اما یادم نمی اد که کی از سرمون بیرون می رفت.فقط عاشق شدنش رو حس می کردیم.

تهرون وقتی پادشاه می آد به یمن اومدنش خیلی قشنگ تر و دیدنی تر می شه، هوا زودتر تاریک میشه ، مردم لباسای رنگارنگ تری می پوشن و آخرای شب که می شه وقت زندگی کردن ماها می رسه: قدم زدن و پرسه زدن تو شبهای خنک و سرد و مه گرفته و بارونی هر موجودی رو سر حال می آره مثل دوش آب سرد گرفتن.

پس بهتره تا دیرتر نشده همه با هم به احترام پادشه بایستیم و جلوسش رو بر تخت سلطنتش تبریک بگیم.

/ 8 نظر / 6 بازدید
یکتا

پاییز پاییز برگریز گریزان از ماه و سال بر سینه سپیده دم تو نوار خون آویختند با صبحگاه سرد تو فریاد گرم دوست آمیختند پاییز میوه سحری رنگ سخت وکال واریز قصر آب تو در شامگاه سرخ نقش امیدهای به آتش نشسته است دم سردی نسیم تو در باغ های لخت فرمان مرگ بر تن برگ شکسته است دروازه ها گشودی و تابوت های گل از شهر ما گریخت عطر هزار ساله امید های ما بارنگ سرخ خون بر خاک خشک ریخت فردای برف ریز پاییز هنگام رویش گل یخ از کنار سنگ ای ننگ ای درنگ قندیل های یخ را چه کسی ذوب می کند ؟ وین جام های می را چه کسی آورد به زنگ ؟ پاییز

یکتا

پاییز ای آسمان رقص کلاغان خشک بال گل خانه شکسته در شاخه های فقر دراین شب سیاه که غم بسته راه دید کو خوشه ستاره ؟ کو ابر پاره پاره ؟ کو کهکشان سنگ فرش تا مشرق امید ؟ وقتی سوار هست و همآورد گرد هست برپهنه نبرد سمندر دلاوران چوگان فتح را امید برد هست آویزهای غمزده برگهای خیس وای روزهای گس چون شد که بوسه هست و لب بوسه خواه نیست ؟ چون شد که دست هست و کس نیست دسترس ؟ در سرزمین ما بیهوده نیست بلبل آشفته را نوا در هیچ باغ مگر باغ ما سیاه یک سرخ گل نمی شکفد با چنین صفا یک سرگشت نیست چنین تیره و تباه در جویبار اگرچه می دود الماس های تر و آواز خویش را می خواند پر سوزتر شبگیر رهگذر لیکن در این زمان بی مرد مانده ای پاییز ای بیوه عزیز غم انگیز مهربان

یکتا

پرستو های شاد در غروبی پر ملال و بی صدا خبر عریونی باغ دادند پاییز اومد این خبر پر چین باغ تا بچینه برگ و بال شاخه ها کسی از گلهانمی گیره سراغ یبا در سوگ دلگیر گل سرخ بخونیم شعری از دیوان گریه من وتو زاده ی فصل خزانیم دو تن پرورده ی دامان گریه می دونم بعد از این پایان نداره غصه بی برگ وباریهای ما می نویسم با دل تنگ روی گلبرگ شقایق فصل دلتنگی پاییز فصل غمگینی عاشق خاطرات تویه روزگار امروز تنها دلخوشیه آخه دیگه تواین دنیای ... چیزی واسه دلخوشی نمونده یه وقتا همه ی دلخوشی گذشته های گذشته ست خیلیا میگن باید گذشته رو فراموش کرد به آینده فکر کرد ولی من اینو قبول ندارم اگه قرار باشه آدم خاطراتشو فراموش کنه باید خودشو هم فراموش کنه شاید اگه خاطرات فراموش نمی شد خیلی چیزا عوض میشد نظر شما چیه؟

غریبه اشنا

منم پاییزو از بفیه فصلا بیشتر دوس دارم.......

غریبه اشنا

چرا زبون درمیاری خوب دوس دارم

غریبه اشنا

بله[خنثی]

سحر

پاییز برگ ریز هزار رنگ...یه کم دلگیره...

سحر

پاییز قصه ی زوال...