نتیجه دموکراسی

 

خوب دموکراسی حکم میکنه که من قسر در برم از عاشقانه نوشت و طنز بنویسم. اوهفقط قبلش بگم که این وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال فوت و یا حمله قلبی در اثر تعجب برای خوانندگان این پست رو بر عهده نمی گیره.گاوچران

 

1.آقای بیستاب من شنبه پدرم رو میارم تهرون که ببرمش بیمارستان و که آزمایشاش رو بده.یه چند روزی احتمالا" نمیام.من: ایشالا که خیر باشه.برو من حواسم هست.فقط قربونت این کارگر شرکت .... اومده که تاریخ قالبشون رو عوض کنه.ازش بپرس اگه بخواد یه حالی به این گیره های دستگاه ما بده چقدر می گیره. آقای آ (همون برادر رئیس جان): باشه.

2 دقیقه بعد گفتم چی شد؟ چند می گیره؟ آقای آ: یادم رفت.الان میگم وقت تمام.2 دقیقه بعد کارگر اون شرکت اومد خداحافظی کنه که ازش پرسیدم: تخفیف دادی دیگه؟ بنده خدا خندید و گفت: شما باید به ما تخفیف بدین.ما قراره پول بدیم هااااااااااا.گفتم: اونو نمیگم.تعمیر این گیره های دستگاه رو میگم.با تعجب نگاه کرد و گفت: چطور؟ خودم فهمیدم جریان چیه.گفتم برو ببین اون گیره های ماشین که ترک خورده چقدر خرج برداشته.بعد برو به مهندس آ بگو.منتظر

 

2.یک هفته بعد:

من: خوب آ جون از ولایت چه خبر؟ ببینم تخمه آوردی یا نه؟ آقای آ: سلامتی شما.آره.اتفاقا" آوردم.تو ماشین بود.یادم رفت تا تهرون بخورم.من: هااااااااااااااا؟ تعجبچقدری هست؟ آ: نیم کیلویی میشه. من: عاشقتم.راستی پدر چی شد کارشون؟ هیچی آوردیمش و بردیمش.پدرمون دراومد.مگه بند میشد.هی می گفت ببرینم. ببرینم. من: خوب بنده خدا پیره دیگه.

3.چند روز بعد:

من: چی شد آ جون؟ نتیجه ازمایشای پدرتون خوب شد؟ آ: نههههههه. من: چرااااااااااا؟گریه آ: هیچی امروز که رفتم نتیجه آزمایش رو بگیرم دیدم اصل نسخه آزمایشگاه توی دفترچه مونده.یه ذره شک کردم.وقتی نتایج رو آوردن به طرف گفتم که آقا بیا این برگه رو بکن.مونده تو دفترچه.برای بیمه لازمه.ضرر می کنین یه وقت استرس.بنده خدا یه نیگا کرد و گفت: اینکه یه آزمایش دیگه س.اون چیزایی که ما گرفتیم مال تیروئیده.دکتر فلانی نوشته آزمایشات رو. منم دیدم که اسم دکتره غریبه.بهش گفتم که نمی شناسمس.از روی برگه دوم متوجه شدیم که این یه دکتر غدد هستش که تو مرداد پارسال برای بابام آزمایش نوشته.بعد اون یادش رفته بره بده.مام نیگا نکردیم دفترچه رو همون رو دادیم.تعجب من که داشتم از تعجب شاخ در می آوردم بهش گفتم: یعنی چیییییی؟ با خنده گفت: یعنی که آزمایش رو اشتباه گرفتن.گفتم خوب باید چی کار کنی حالا؟ گفت که یارو گفته یا باید بیارینش آزمایش بده یا اینکه خونش رو بگیرین و بزارین توی یخ تا اینجا بیاد.وگرنه نمی دونم چی چی خونش چی چی میشه. گفتم: خودم اینو میدونم.اون منظورش اینه که یا خونش منعقد میشه یا اینکه دمای میره بالا و کشت میکربیش مثبت میشه و اسید آزاد میکنه. منتظر گفت: نمی دونم.ولی فکر کنم یه چیزی تو این مایه ها بود. گفتم خوب نتیجه رو بردی پیش دکتر غدد.گفت: آره.بردم.طرف گفت نمی دونم هیپوفیزش یا یه جای دیگه ش یه جوری شده دیگه نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم و بهش گفتم: عزیزم اون هیپوفیز نیست تیروئیده.حالا چی میشه؟ خودشم با خنده گفت که: آره انگاری همین بود.یه نیم ساعتی بهم توضیح داد که باید بیاد دوباره آزمایش بده وگرنه خطری میشه و یه چیزی میشه.گفتم: خوب چی میشه؟ گفت: یادم نیست. من دیگه داغ کرده بودم و بهش گفتم: بابا طرف پدرته.تو یعنی نفهمیدی که پدرت چشه و چقدر براش این چیزا خطر داره.گفت" چرا اون موقع فهمیدم اما الان یادم نیست.گریه

 

4.فردای اون روز

بیستاب در حالی که خون داره خونش رو می خوره:

ببینم مگه کور بودین که مواد رو اشتباه زدین؟ نمی گین من بیچاره از کجا تو این بدبختی مواد جور کنم؟ زرتی ریختینش تو ماشین بدون اینکه نگاه کنین روش چی نوشته؟ تو چند ساله داری توی این کارخونه نون حیف میکنی؟ عصبانی سرکار بنده خدا که قادر نیست هم فکر کنه و هم فارسی حرف بزنه دست و پا شکسته گفت: بابا ما دیدیم که اشتباه ریختیم مواد رو.رفتیم به مهندس گفتیم. خندهمن در حالی که چشام چهار تا شده بود گفتم: به کدوم مهندس گفتی؟ بعد اون گفت که تولید رو با مواد اشتباهی ادامه بدین؟ اونم گفت: خندید و هیچی نگفت.من که خون داشت خونم رو میخورد رفتم سراغ آ جون. بهش گفتم: ببینم اینا میگن دیروز بهت گفتن که این مواد رو اشتباه زدن.راست میگن یا من جریمه شون کنم؟ عصبانی یه ذره فکر کرد و گفت: آره فکر کنم.یه چیزایی به من گفتم که فلان مواد رو اشتباهی تو ماشین ریختن. بعد پرسیدم: تو چی گفتی اونوقت بهشون؟ فکر کرد و گفت: خوب هیچی دیگه.اشتباه ریخته بودن. گفتم: ببین بهشون نگفتی مواد رو از توی ماشین در بیارن؟ گفت: نههههههههه.من که دیگه رو زمین بند نبودم در کمال استیصال پرسیدم چرا؟  استرسایشون در کمال خونسردی : یادم نمیاد.

 

5.امروز

ببین آ جون من دارم کارت حقوقی فروردین رو میزنم.4 روز رو ننوشتی دکتر.دقیقا" با همون شعفی که ارشمیدس تو حموم گفت کشف کردم گفت: اااا آرههههه. گفتم: خوب بیا بنویس.گفت: باشه بزار سرم خلوت بشه.و من که می دونستم عمرا" نمیاد به خاطر اینکه کار بقیه عقب نیافته رفتم و از روی دوربینای کارخونه ورود و خروج روزای آخر فروردین رو زدم.منتظر

عصری اومد تو اتاقم چایی به دست که یه گپی زده باشم.بهش گفتم ببین تو که بی کاری.جون من بیا و این روزای اردیبهشتم بنویس.گفت: اره اتفاقا".وقت هم دارم.یه ده دقیقه ای داشت کشتی می گرفت. دیدم هی غر میزنه: ای بابا.این روزایی که جواد میاد کارخونه این ماشینش رو روی پل پارک میکنه. من میرم یه جای دیگه پارک میکنم.بعد دیگه ورود و خروجمم سخت میشه پیدا کرد.بهش گفتم: بابا کاری نداره که.تو صبح بین 8 تا 9 میای دیگه.به محض اینکه میای هم میری تو سالن با بچه ها دست میدی.8 تا دوربین داریم خوب.حالا دم دری رو نگاه نکن.برو بقیه رو نگاه کن.یهو گفت: آهااا یافتم. هورا بالاخره بعد از اینکه دو سه روز رو همین طوری ساعت زدم خودم رو پیدا کردم. بعد گفت: نه بابا اینم که داداشمه. با خنده بهش گفتم: دکتر جون یعنی تو حس نکردی برادرت تقریبا" دو برابر توئه و کچله؟ گفت: اوا چرا.راست میگی. گریه کم کم موقع رفتن شد.خیلی هم تهرون کار داشتم.نمی خواستم انقدر بمونم که باز رئیس هوس کنه ساعت 6 عصر بیاد کارخونه و تا هشت وایسیم کار کردن.بهش گفتم: چی شد بابا؟ تو که هفته اول اردیبهشت رو مرخصی بودی به خاطر پدرت.چند روز بیشتر نیومدی.چیو داری یک ساعت چک میکنی؟منتظر

در کسری از ثانیه یهویی فهمدیم داره چی کار میکنه.خودشم یهو دست نگه داشت. گفتم: نکنه تو اون روزایی که نیومدی داری دنبال خودت میگردی؟؟؟؟؟؟؟  تعجببا خنده گفت: آره.یادم نبود نیومدم و بابام رو برده بودم بیمارستان.دیگه کسی نمی تونست جلوی خنده ی منو بگیره. قهقههبا همون خنده بهش گفتم: بعد برای خودت هم یه جوری ساعت کار زدی که مدیون کارخونه نشی نه؟ خودش هم دیگه نمی تونست وایسه از خنده.قهقهه

 

پ ن: اگر فکر کردین یه کلمه از این اتفاقات دروغه و رخ نداده سخت در اشتباهین و من عمرا" سر پل صراط ازتون نمی گذرم.گاوچران

/ 43 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی سا

سلام...اول بگیم آقا ما ازتون نمی گذریم که دموکراسی غالب شد و شد یه پست از کارخونه...آخه زیاد از کارخونه می نویسین و قرار بود این پست یه پست خاص باشه................برای اینکه به حرف مشتری هم گوش داده باشین خب یه پست راجع به عاشق شدنتون بنویسین ما شاد شیم بخندیم خببببببببببببببب[گریه]

لیلی سا

بعد احتمالا این اقا به جای پدرشون فک کنم باید خودشونو هرچه سریعتر نشون یه دکتر بدن!!!!!!!!!اینجور که معلومه آلزایمر حاد دارن[نیشخند]جدا از شوخی خوب نیست تا این حد فراموشی........ گرچه منم اصولا چیزی بهم می گن شصت دفعه باید یادآوریم کنن....تا یادم نره[زبان]ولی حداقل من دنبال راهکارم که فراموشی هام کمتر شه و اینم اتفاقاتی هست که وقتی ذهنم واقعا درگیره اتفاق می افته

بهاره

بیستاب جان سلام خوبید؟ یعنی واقعا من درعجبم که این آقا چطور اسم و فامیل خودش. یادش نمیره! اینجور که شما تعریف کردید ایشون مطمئنا داره به مرض آلزایمر مبتلا میشه والا! بعد اصلا چطور به همچین آدمی اعتماد میکنید این که هیچی یادش نمیاد[تعجب]من که فکر میکنم علاوه بر آلزایمر داشتن، ایشون بی مسئولیت هم هست که به خودش زحمت نمیده یه ذره تمرکز کنه و چیزهای مهم و حیاتی رو به ذهنش بسپاره!!!! خلاصه که خدا خیلی صبرتون بده با همچین برادر رئیسی که دارید[چشمک]

نون

منم! من استاد آ جونم!

لیلی سا

خب من برای تقویت حافظه راهکار بلدم...نه کلا آلزایمر این شکلی!!!!!![نیشخند]بابا ما کلا وضعمون خیلی بهتر از اینه!!!!!این از دست رفته بنده ی خدا!!!!!!![قهقهه]خوبه راه خونه شونو گم نمی کنه...می شه یه دفعه ازش بپرسین چطوری می ره خونه شون یا می آد کارخونه که بین راه گم نمی شه؟![نیشخند]

ممول

سلام جناب بیستاب ... چه خبر از برادر رئیس ... هنوز سالمه ... من همیشه نگرانشم[نگران]

سعید

سلام خوشم میاد که واسه کار و کارخونه جوش میزنی البته این هماهنگیت با شعار امسال جای تقدیر داره بیستاب !

مریمی

سلام آپ نکردید هنوز[رویا]

الف.کاف

سلام! وااااای، خدایااااااا... شما چه جوری روز رو در کنار این اسطوره به شب می‌رسونید؟؟؟ آلزایمر داره گویا! البته نه، فکر کنم آلزایمر این و داره... اگه برادرش کارخونه دار نبود، کجا استخدامش می‌کردن این طفلک رو؟؟! [تعجب]

سارا

[پلک]الزایمر داره بابا