ایستگاه آخر

شاید شما هم یه روزی به اونجائیکه من رسیدم ،رسیده باشین.بله ایستگاه آخر یا آخر خط. جائی که بعدش هیچی نیست. هیچی دیده نمی شه. می بینی یه عمر رو تلف کردی بدون اینکه چیز خاصی دستت رو گرفته باشه.به قول رضا صادقی<< اون همه دویدیم و دویدیم آخرش که چی؟>>آخر خط جائی که ماشین لحظات عمر آدم می رسه بهش. یه اتوبان که هیچ دور برگردونی نداره. نه راه پیش داری نه راه پس.نه می تونی به ماشین سواریت ادامه بدی و نه می تونی برگردی عقب. حالا برای هر کسی یه تفاوتای دیگه ای هم داره. یکی رو می بینی که تو برهوت گیر افتاده ، یکی تو ترافیک ماشینای پشت سرش. راستی چرا پا رو می زاریم رو گاز ؟ عجله داریم برای رسیدن به ته خط؟ مگه چی داره؟ اصلا" آخر خطا مگه چقدر با هم فرق داره؟ شاید به همین خاطر که همه می خوان زودتر ببیننش؟

/ 9 نظر / 5 بازدید
یکتا

شهريار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها!... می‌چپند تو قطارهای تندرو اما نمی‌دانند دنبال چی می‌گردند. اين است که بنامی‌کنند دور خودشان چرخک‌زدن. و بعد گفت: -اين هم کار نشد... بی سرزمین ترازباد عزیز شاید عجله ی ما واسه همینه که خودمون هم نمی دونیم دنبال چی هستیم دنیای عجیبه همه چیز وارونه شده حاشیه ها جای اصل گرفتند در عوض اون چیزایی که معنای اصلی زندگی بودند رفتند تو حاشیه همه سرگردون و پریشون فقط تو این ماراتن زندگی می دوند حالا مهم نیست چه جور یه عده پای پیاده یه عده سواره یه عده لنگ لنگان یه عده هم ناامید از این ماراتن یه گوشه از پا نشستند بعضیا بیخبر ازآخر این راه همه چیز نادیده گرفتند وخیلیا رو زمین زدند شاید فراموشی مهمترین نعمت باشه ولی تواین دنیا ی وارونه اونی که فراموش میکنه اونی نیست که زخم خورده کسی که زخم خورده هیچ وقت نمی تونه فراموش کنه حتی اگه اون زخم خوب بشه ولی اثر اون همیشه به جا می مونه .اینطور نیست؟

یکتا

کودکی هایم اتاقی ساده بود قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود شب که می شد نقشها جان می گرفت روی سقف ما که طاقی ساده بود می شدم پروانه ، خوابم می پرید خوابهایم اتفاقی ساده بود زندگی دستی پر از پوچی نبود بازی ما جفت و طاقی ساده بود قهر می کردم به شوق آشتی عشق هایم اشتیاقی ساده بود ساده بودن عادتی مشکل نبود سختی نان بود و باقی ساده بود

یکتا

بی سرزمین تر ازباد عزیز سلام ممنون که بهم سر می زنی کاش من می تونستم حرفامو بنویسم شاید دلیل اصلی درست کردن این وبلاگ هم همین بود ولی هربار که می خوام بنویسم زود منصرف میشم دلم نمی خواد اینجا هم آلوده روزمرگیهام بشه هرچند چیزی که دوست دارم هم نیست واسیر این روزگار میشم حرفاتون قبول دارم گذشت خوبه ولی از یه چیزایی نمیشه گذشت کرد یا چقدر باید آدم خودشو به فراموشی بزنه می دونید این روزا دیگه مثل گذشته نیست آدما به خاطرمنافع هم باهم رابطه دارند دیگه کسی با کسی یکرنگ وصادق نیست یه وقتایی حتی برادر به برادر هم اعتماد نداره بعضی وقتا آرزو می کنم که کاش 100 سال پیش به این دنیا اومده بودم یا بیشترشاید اون روزا بهتر بود نمی دونم کاش یه جایی دور از این جایی که هستم بودم از این شلوغی و نقش بازی آدما خسته شدم چرا باید به این زودی ما به پوچی برسیم خنده داره اگه بگم من به مامان بزرگم حسادت میکنم چون حس میکنم اون واقعا زندگی کرده ولی من چی نمی دونم اگه به سن اونا برسم چی باید بگم

یکتا

منم مثل شما رفتم سمت کتاب کتابای زیادی ازادمای زیادی تو حیطه های مختلف فلسفه عرفان وسلوک روانشناسی ادبیات ..خوندم ولی زمانیکه میای میون آدما می بینی حرفهای داخل محیط بیرون ازین دنیا دانشگاه محل کار خونه مجله تلویزیون دوست آشنا .. با چیزایی که تو خوندی زمین و تا آسمون تفاوت داره کسی حرفتو نمی فهمه یه حس بد آزارت میده من گناه هیچکس به پای کسی دیگه نمی نویسم هیچ وقت اجازه ندادم که تنفر راهی به درونم پیدا کنه ولی یه وقتا یکرنگی ساده وبی ریا بودن میشه بزرگترین گناه . به قول اخوان ثالث: نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است شلوغ است دروغ است و غریب است نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست دد است درنده است بد است زننده ست و بیش از این همه اسباب خنده ست نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است و دور است و کور است

یکتا

سلام بی سرزمین تر از باد عزیز ممنون که منو به نوشتن تشویق می کنی ولی چه کنم که هربارکه می خوام بنویسم اشتیاقمو از دست میدم شعرا ی نیمه تموم زیادی واسه تموم کردن دارم ولی نمیشه(البته یه جورایی هم نمیخوام) گفته بودیدبیام قاتی بقیه ولی بی خیالشون.بذارم که فکرکننددیوونه ام من دیوونه ها رو دوست دارم مثل دیوونه زندگی کردنو به زندگی خیلی از این عاقلا ترجیح میدم آزمودم عقل دوراندیش رابعد از این دیوانه سازم خویش راهست دیوانه که دیوانه نشداین عسس را دیدودر خانه نشد نمی دونم کتاب دارالمجانین محمدعلی جمالزاده رو خوندید یا نه ولی داستان جالبیه .منو ببخشیدولی خیلی دوست دارم بدونم حالا چیکار میکنیدبعد ازاون که به آخرخط رسیدید؟

گلی

من هم نمیفهمم چرا آدم ها انقدر له هدف فکر میکنند و مسیر براشون مهم نیست..به نظر من مسیری که آدم برای رسیدن طی میکنه خیلی جذاب تره و اصلا هدف اصلی همونه!

غروب آخر

گاه زخمی که به پا داشته ام، پیچ و خمهای زمین را به من آموخته است... ... ممنون از کامنتت[گل]

نیلوفر

آخر خط بی معناست!!خیلی بی معناست!!آخر خط فقط یه واژه است که در لحظه بیان می شه اما در کل معنایی نداره. ایستگاه آخر، ایستگاه اول یه راه جدیده... و این یعنی زندگی.

سحر

واسه رفتن و رسیدن به اخر خط هم می شه تاریک ترین راه رو انتخاب کرد...و هم می شه روشن ترین راه رو... این دیگه به خیلی چیزا بستگی داره...به درونیات ادم ها بستگی داره و شرایط بیرونی...بیشتر اوقات شرایط بیرونی هست که برای ما تصمیم می گیره