ریشه نوشت

همیشه یه مشخصه داشتم که باعث غبطه خوردن اطرافیانم بوده.اینکه همیشه آماده رفتن بودم و هیچ چیزی دست و پام رو بند نکرده. عبارت " خوش به حال ..." چیزیه که بارها شنیدم.یکی از رفقام که علیرغم میل باطنیش بچه دار شده آخرین کسی بود که هفته پیش این جمله رو بهم گفت.درست وقتی که داشتم مسخره ش می کردم که با فاصله ی 2 تا اتاق از محل خواب بچه ش مجبور بود که به جای حرف زدم زمزمه کنه که مبادا بچه بیدار بشه و شب و روزشون رو یکی کنه.همیشه یه نفر بوده که هر ساعت شبانه روز اگه  اراده کنه می تونه ول کنه همه چیز رو و بره یه چند روزی واسه خودش زندگی کنه.(نه که بقیه ش رو برای بقیه زندگی می کنم خنده) وسط  تمام مشکلات تنها بودن این یه دونه مزیت چیزی بوده که همیشه مایه ی دلگرمیم بوده.

اما الان احساس می کنم که دیوارهایی ولو نامحسوس کم کم جلوی رفتنام رو دارن می گیرن.وجود این دیوارها یا شاید بهتر باشه بگم ریشه ها تنها دلیلیه که باعث شد این تعطیلات رو نرم مسافرت.اونم در حالی که فکر نمی کنم کسی مونده باشه که مسافرت نرفته باشه.نمی دونم چه وجود این ریشه ها علامتهای خوبیه یا نه.باید خوشحال باشم یا ناراحت.اعتراف می کنم که یه دلهره ی عجیبی توی وجودم شکل گرفته.می دونین که تغییر همیشه با یه سری هیجانات همراه هستش.خوب یا بدش بستگی به آدمش داره.

البت اولین بار که سیخونک این ریشه ها رو حس کردم انگار توی عید امسال بود که مثل بچه های خوب نزدیک 20 روز خونه موندم. حالا اون موقع یه توجیحی برای کارم داشتم.توی عید اصولا" جاده ها شلوغه.وقت خوبی برای مسافرت آدمایی مثل من نیست که عادت به معطل شن تو جاده ها ندارن.در ضمن برنامه ی خیلی خوبی هم بهم پیشنهاد نشده بود.اما الان چی؟ سه تا برنامه داشتم که یکی از یکی بهتر بود.حتی 5 شنبه شب ساعت 10 دوستام داشتن میومدن دنبالم که به زور ببرنم.اما خوب وقتی پشت تلفن دلیل اصلی نیومدنم رو شنیدن اول تعجب کردن و بعدش دیگه اصرار نکردن.پای یه آدم خیلی مهم وسط بود:  "مادر"

تو اون هاگیر واگیر یاد آذر ماه سال 87 افتادم که عصر روزی که مادر رو از بیمارستان آوردن خونه من با یه خداحافظی همیشگی (که اصلا" هم گرم نیستگاوچران) برای یک هفته رفتم کرمان.به خودم میگفتم: آخه تو که اون موقع ول کردی رفتی چرا الان نمیری؟ الان که خدا رو شکر حالش خوبه.

باز هم اعتراف میکنم که سه روزه دارم فکر میکنم.نکنه این آغاز پابند شدنم باشه؟ اما خوب حداقل دلم به این گرمه که تو این چند روز مادرم تنها نبود.یا مناظره ی بسیار زیبای گون و نسیم افتادم.

/ 32 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی

دوستان دست نویسنده این وبلاگ توی محل کارش آسیب دیده. براش دعا کنین.

نفس

چی شده دوستم؟راست میگه اون کامنت که دستتون مشکل پیش اومده...خدا کنه اینجوری نباشه منم واستون دعا میکنم...

خورشید

سلاااااااام بعضی وقتا این چیز هایی که آدم و پایبند میکنه یه حس شیرینی به آدم میده که شاید صر تا از این خوش به حالت گفتن های اطرافیانمون اون حس و به آدم ندن . مطمئنا مامانتون از اینکه شما ایشون به مسافرت رفتن ترجیح دادین کلی خوشحالن و به داشتنتون افتخار میکنن . هیچ وقت این محبت هایی که باعث ایجاد محدودیت در خودتون میشه رو نقطه ضعف در خودتون نبینین امیدوارم مامانتون همیشه سالم باشن ...

رویا

بیستاب خوبی؟ دستت طوری شده؟

گلچهره

پیش مامانت موندی آسیب قابل رفع دیدی فک کن اگر میرفتی چی میشد[عینک]

الف.کاف

به كجا چنين شتابان؟ گون از نسيم پرسيد دل من گرفته زين جا هوس سفر نداري، ز غبار اين بيابان؟ - همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم...................... سلام! هميشه همه مون يه جورايي پامون بسته ست مثل اون گونه... اما بعضي ها دوست ندارن پايبند اين بستگي بشن! اما يه جايي، يه جوري، سرنوشت آدم رو قانع مي‌كنه كه بايد بمونه، گاهي سود تو موندنه، نه تو رفتن... [لبخند][گل]

الف.کاف

بلا به دور باشه انشاا... ! دعا مي‌كنم كه طوري نشده باشه...[ناراحت]

ماه آبی

باید عادت کنی مرد. فرداهای روز خیلی چیزا و آدمای دیگه و جدید مانع آزادیت تو سفرات میشن.[چشمک]