وعده ی دیدار

خوب، پس بالاخره به هم رسیدیم.واقعا" کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم می رسه.فکرش رو می کردم که یه جای دیگه همدیگه رو پیدا کنیم اما تو دنیای مجاز یه ذره باورش سختره.یحتمل پیغامم رو گرفته باشی که کجا منتظرت بودم.هنوزم همونجا منتظرتم.چشم تو چشم.صورت تو صورت.اون موقع معلوم میشه که کدوم بی شرفتریم.من یا تو.

توئی که تو 1 هفته لگد زدی به 15 سال رفاقت یا منی که 2 ماه نقشه کشیدم که آچمزت کنم؟ یادته چه شبایی تا صبح تو خیابونا شب گردی کردیم؟نیایش رو یادته؟تو یه شب 10 با سر و تهش رو رفتیم و برگشتیم.

یادته تا 2 صبح تو اتاق دیالیز می شستیم فک می زدیم؟یادته اون شبی که تا صبح تمام 30 واحد آپارتمانتون رو بیدار نگه داشتم.4 صبح بود نه؟ولوم سیستم مورد ادعات رو تا آخر بردم و با چشم خواب آلود نیم ساعت طول کشید تا آهنگ نانسی رو پیدا کردم و سرانجام تو یه لحظه play رو زدم و ... .عین روز جلوی چشممه تصویرت که در حالت افقی 20 سانت رو هوا بلند شدی.بعد واسه اینکه تابلو نشه جزو اولین کسایی بودیم که رفتیم در رو باز کردیم تا ببینیم کیه.بنده خدا چقدر فرداش مادرت ازم عذر خواهی کرد به خاطر رفتار زشت همسایه ی بی مبالاتتون.!!!!!!!!!

شب شعرامون رو یادته؟از مولانا شروع می کردیم تا می رسیدیم به مشیری و هی فک می زدیم تا آخر به مونیکا بلوچی می رسیدیم.

بیچاره خواهرت.هر بار که می زدی به سیم آخر زنگ می زد به من و گریه و زاری که تو رو خدا برس به داد این.هیچ تنابنده ای نمی تونه جلوش رو بگیره.منم بعد از 1 ساعت زنگ می زدم که بیا دنبالم بریم الواتی.و تو می اومدی و می رفتیم و کلی به همه می خندیدیم.

می دونی چیه،ما جفتمون باختیم.یعنی سه تائیمون باختیم.بخوای حساب کنی خونواده های هر سه تامون باختن. مادر تو که آرزوش این بود که تو یه شب عروسی من و تو رو با هم بگیره،مادر من که هی دعا می کرد برامون و می گفت مراقب هم باشیم.و مادر اون دوبه هم زن که هیچ وقت نفهمیدی که کارش همینه.4 سال قبل هم دو نفر دیگه رو از هم جدا کرد که قصد ازدواج داشتن و 2 سال پیش یه دعوا انداخت بینمون.اونم 6 سال دوستیمون رو باخت.یه منزوی افسرده بود که اومدم کمکش کنم.از 5 صبح کار کردم تا حداقل 10 شب تا کار و بارمون بگیره.آخر سر هم عین احمقا با هم طرح دوستی ریختین بدون اینکه به من بگین.عاقبت کارتون رو هم دیدین.

بی شرف تو قرار بود عصای دست من باشی نه طناب دارم.تو 2 سال تو بانک کار کرده بودی.همین.اونم دو سال پیش مادرش کار کرده بود.همین.من 8 سال از عمرم رو تو این اداره های خراب شده تلف کرده بودم. خوب می دونستم چطور کارم رو پیش ببرم.اما تو چی کار کردی؟اعتماد اون رو به من سلب کردی.جدی جدی انتظار داشتی بیام برات مثل یه کارگر کار کنم؟

شاید منم کار بدی کردم که بعد از عید همه تون رو به هم گره زدم.مستاصل شده بودین.بزار راستش رو بگم.من دنبال بهانه بودم از اونجا بیام بیرون،اونم آتو رو داد دستم.منم یک لحظه هم نموندم.بعد از منم خودت می دونی که 1 هفته فقط کار کردین.همین.

اما یه چیزی رو می دونم.نباید راجع به تو باهاش حرف می زدم.اون احمق فکر کرد از سر عقده می گم.اگه نمی گفتم شاید بهتر بود.اینجوری تا آخر عمرت شرمنده ی من بودی.اما با گفتن حقایق ترجیح دادم که حساب بی حساب بشیم.

راستی شب پیوند کلیه و قرار و مدارا رو یادت میاد؟

اگه شرف داشتیم الان نه تو زنده بودی نه من.

بعد از دو سال هنوز که هنوزه نتونستم جای خالیت رو کاملا" پر کنم.اعتراف می کنم.

هنوز هم منتظرتم.مطمئن باش می بینیم همدیگه رو.زمانش رو نمی دونم اما جاش رو می دونم:

ته جهنم 

بیا و به قرارمون پایبند باشیم.از اینجا بکن و برو.

 

پ ن: اعترافات رو دیدی؟یاد چند سال پیش حتما" افتادی.چه وبلاگ بامزه ای بود.یه موضوع رو می نوشتیم و به مدت 7 روز راجع بهش همه می اومدیم اعتراف می کردیم. راستش دلم نیومد همچین سیستمی رو ادامه بدم.

/ 38 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

واقعا هیچ کس نمی تونه جا خالی اون روزا رو پر کنه آخه خوب میدونم دوست خوب یعنی چی ! کاش روزهای خوب هیچ گاه تمام نشود ولی می دانم که خاطره ها همیشه ماندگارند!

ریحانه

این بی انصافیه...من وبلاگ قبلی نبودم...

اهورا

بيستاب نازنين كاش بيشتر مي دونستم از اين قصه شرافت نخ نما . كاش بيشتر برام مي گفتي از احساس دلتنگيت كاش كمتر ميديدم و ميشنيدم از اين رفاقتهاي پاره شده ميلتو چرا نميبيني ؟ مرسي شاد باشي و سبز هم وطن

شیفته

یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نیامد چی؟ گفتی اگه چشمای تو بباره اسمون گریش میگیره ...گفتم :یه خواهش دارم وقتی اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتی به چشم ... حالا من دارم گریه میکنم و اسمون نمیباره ........تو هم اون دور دورا ایستادی به من میخندی

حجت

[گریه][گریه][گریه] [قهقهه][قهقهه][قهقهه] [تعجب][تعجب][تعجب] [دست][دست][دست]

شقایق

اصلا قبول نیست من قبلا نظر دادم کو؟ بیشتر از این دوام نیاوردم! آپ کردم[نیشخند]

ناتالی

سلام آیا از دزدی زنجیره ای مجسمه های تهران خبر دارید؟ آپم

شایان

سلام ممنونم از حضورت راستش خدا اینقدر به ادمی نزدیکه که هیچ نیازی به نامه نگاری نداره اما من دلم میخواست بدونم هرکسی با خدا چجوری حرف میزنه تا اینجا هم که متوجه شدم بیشتر طوری گفتگو میکنن که اونو همون جوری که هست مورد خطاب قرار میدن اینقدر حس راحتی باهاش دارن که نمیشه تصورش کرد اما موندم چرا چنین خدایی رو که اینقدر به خودمون نزدیک میبینیم باز برای رسیدن به اون بجای همینجور درخواست کردن و همینجور صحبت کردن به وسیله های دیگه دل میبندند شایدم معنی تنها ترا ستایش میکنیم و تنها از تو یاری میجوییم رو نفهمیدیم بهر حال هر لحظه که اونو باد کنی انگار خودتو یاد کردی و همین کافیه که بدونی چی میخوای تا اونم با همین یاد کردن بهت بده پس همیشه به یاد خودت باش که خودت رو از یاد نبری چون اون از خودت به خودت نزدیک تره موفق باشی[گل]

غریبه اشنا

اخرش با دوستت رابطه از سر گرفتی؟