from home with love

سلام

سلامی به گرمی دلهای همه شما دوستان عزیزتر از جان.الان صدای من رو از همون خونه ای می شنوین که نزدیک به یک ماه پیش گفتم که قراره برم و داخلش مستقر بشم.طبیعتا" باید اولین روزهایی که میشد می اومدم و از پشت همین قاب شیشه ای شادیم رو با بهترین دوستان چند سال اخیرم تقسیم می کردم.شماهایی که همیشه بی توقع بهترین همراهی ها رو با من داشتین و لایق بهترین ها هستین. عارضم به حضورتون که خونه رو اواسط ماه از نقاش باشی تحویل گرفتم.اما خب از اونجایی که خیلی سرم شلوغ بود و تا آخر شب سر کار بودم در عمل یکی دو روز بیشتر وقت نکردم بیام و این تو کار کنم.اونم تعطیلات آخر هفته بود فقط.از خدا که پنهان نیست از شما دوستان هم پنهان نباشه تازه دیروز صبح موفق شدم که خونه رو به طور کامل قابل سکونت کنم.

احساسش یه چیز عجیب و غریبیه.اولین شبی که موندم رو یادم نمیره.خسته و کوفته بودم.در حال غر زدن مفرط.طفلکی مادرم هم از سر کار اومده بود و خسته.به هر زحمتی که شد تخت خواب و تشک و وسایل استراحت رو چیدیم و تمام.می دونستیم که وقت جدا شدن و رفتنه.هر دوتامون.اما باورش برامون یه ذره مشکل بود.33 سال با هم بودن زمان کمی نیست که بشه به راحتی ازش گذشت.بین برادرام فکر کنم بیشتر از همه من درکش می کنم.تکون می خوره می فهمم چشه.نازاش رو می شناسم.غرهاش رو می شناسم.بی حوصله گیاش رو می شناسم و ... .یه ذره بی رحمانه بود ولی باید این کار رو می کردم.دنبال یه آتو بودم که خودم رو عصبانی نشون بدم و بگم می خوام بخوابم و خسته هستم که سریع تمومش کنم.بالاخره یه چیزی هم پیدا کردم و یه جورایی ردشون کردم که برن.پدر هم در ظاهر نشون نمی داد اما در باطن دلش نبود که بمونم.طبق معمول که توی این شرایط از ما دور میشه تا کسی ناراحتیش رو نبینه رفت.من موندم و مادر..تا دم در آپارتمان رفتم و راهیش کردم.غصه شام نداشتن ول کنش نبود.گفتم بابا بالاخره یه نیمرویی میزنم تو رگ تو برو.استقلال رو بعد از اون حس کردم که آخرین نگاهش رو با چشمان اشکبار بریده شد ازم.

از این اخلاق خیلی خوشم اومد که رسما" دوست داشت برم سر خونه و زندگی خودم و داشت تشویقم می کرد و هر جا که من نمیرسیدم خودش کارا رو انجام می داد.از فنجون و قاشق گرفته تا پودر رختشویی و ملاقه.همه رو کامل کرده بود برام.کم کم حس کردم که بزرگ شدم.شاید دیگه از نگاه بقیه اون مارمولکی که برای خندیدن مرزی نداشت دیگه نباشم.هر چی باشه قراره آدمی باشم که خودم گلیم خودم رو از آب می کشم بیرون.ولی از نظر خودم من همون کودک پر روی شاد و شنگولم.زمان داور خوبیه.

 

بازم از همه تون تشکر میکنم و اومدن سال جدید رو بهتون تبریک میگم.امیدوارم سال جدید سالی باشه سرشار از سلامتی و برکت که برای همه مردمان صلح رو با خودش به ارمغان میاره.شاید باید ما آدمها اول از همه صلح با خودمون رو تمرین کنیم تا بتونیم با بقیه هم بسازیم.

دیگه بیشتر میام.نیشخند

/ 25 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسی

هی خونه نو و سال نو به خودت و به "تو " مبارک باشه

parto

ﺳﻼﻡ ﺳﻼﻡ ﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﺑﻪ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺎﺷﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺟﺪﻳﺪ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﺗﻮﺵ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯﺍﻱ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﻭ ﺑﮕﺬﺭﻭﻧﻲ ﻣﺎ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪﻳﻢ ﺗﻮﻟﺪ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻗﺒﻼ ﺗﺒﺮﻳﻚ ﮔﻔﺘﻢ ﻭﻟﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﻬﻤﻪ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ.. ﺭﻭﺯ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺑﺎﺷﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ

رویا

سلام به بیستات عزیز.سلام مرا از خانه تان می شنوید؟[چشمک] امیدوارم کلی اتفاقای خوب توی خونه ی جدید در انتظارت باشه ..شادباش منو بپذیر!

مه سو

هاها!!!!!!! خونه ی جدید و دوران مجردی که بعد از اون خسته شدن از این وضع و دنبال داشتن ازدواج هست رو بهتون تبریک می گم!!!![نیشخند] عجب دعایی دست مریزاد!!!!![نیشخند] خلاصه سال جدید و خونه ی نو و اینا!!!!! انشالله سال دگر خونه ی همسر بچه بغل!!! سبزه که گره زدین ایشالله؟![نیشخند]

بشر

سال نو شم هم مبارک. حس استقلالتون هم مبارک.

رویا

سلام بیستاب.خوبی؟ مگه قرار نبود بیشتر اینجا باشی؟ سر زدنت هم که دریغ شد از ما ! [ناراحت]

رویا

سلام سلام..به به ببین کی اینجاست؟ صبح اومدنت همیشه دلچسبه بیستاب.. خوبی شما؟ بله که دنیای خوبیه .. و من دوستام رو بی دریغ دوست دارم.. اونا هم بی دریغ مهر می بخشن ..

آمد

با کمی تاخیر سال نو مبارک دوست عزیز من.