عشق سالهای وبا -1

سلام

چند تا پست میشه یادم میره که این مطلب رو بگم.کلیه اتفاقاتی که تو این وبلاگ ذکر می شود واقعی می باشند.

 

"دیشب مادر داشت از معشوقه ش تعریف می کرد که چطور شد که به هم نرسیدن و بعدش با پدرم اردواج کرد.متاسفم که تو تمام 25 سال زندگی مشترکشون مادرم نفهمید که با پدرم چطور رفتار کنه"

این جمله که هر کلمه ش مثل پتک رو سر آدم می خوره حرفهای یک دختر خانم 23 ساله بود.

"و الان من شدم سمبل آرزوهای دست نیافته مادرم و می خواد که هر طور که شده منو خوشبخت کنه"                                                                                     

 1- فکر کنم تو پستای قبلیم راجع به این مساله که پدران و مادران به بچه هاشون به چشم کعبه آمال دست نیافته شون نگاه می کنن صحبت کرده بودم.اونا می خوان جلوی رخ دادن اشتباهاتی رو که چند دهه پیش با شرایط اون زمان مرتکب شدن تو این زمان واسه یکی دیگه بگیرن.،غافل از اینکه الان شرایط با 20-30 سال پیش یه ذره فرق کرده.بامزه اینکه خودشون این شرایط جدید رو برای ما فراهم کردن.  

"الان تو زندگیم حق هیچ اشتباهی رو ندارم.انگار فقط یه فرصت برای همه چیز دارم که اگه از دستش بدم کارم تموم شده س"

کی این فرصتها رو به ما می ده و کی نتیجه ش رو از ما می خواد؟

/ 10 نظر / 5 بازدید
رندانه

سلام بر بی سرزمین....ارادت گرامی... میبینم که مارکز اثر خودش را همچنان داره... خوب میشه تو این قالب بیشتر داستان گفت ...ازین نظر خوبه... در مورد امال و ارزوهای والدین در مورد بچه هاشونم که شما خلاصه کلام را گفتی میماند نصیحت ...که اونم فایده نداره... گویا این قانونه که انسانها همیشه در حسرت بمانند علی یارت[گل]

فرناز و سمیر

سلام. وبلاگ زیبایی دارین. خوشحال میشیم به ما هم سر بزنین. راستی شر نوشت ها هم جالبن.[لبخند]

علی

ایول ! [بغل] منم دقیقاَ الان تو این شرایط گیر کردم ! خدا خدا می کنم این فرصتو از دست ندم ! [عینک] .......................... اگه اشتباه نکنم خدا باید باشه ! نه ؟! [چشمک]

علی

خیلی قشنگ بود شعرت ! بازم از این اشعارت کامنت بذار ... [هورا]

یکتا

بی سزرمین تر از باد عزیز سلام نمی دونم شاید بعضی وقتا بزرگترا فراموش می کنند که خودشون هم زمونی جوون بودند و جوونی کردند تا که به این سن رسیدندویه وقتابه جای مشاوره دادن خودشون جای بچه هاشون تصمیم میگیرندنمی دونم این همه شتاب وعجله اونا برای چی بعضی وقتا لذت تجربه خیلی بیشتر از رونویس کردن الگوهای از پیش آماده شده توسط اوناست حتی اگه یه قیمت یه شکست باشه توکامنت های قبلی یه متن ازجبران خلیل جبران نوشته بودم که حقایق به پدرومادرا میگه

یکتا

فرزندان شما فرزندان شما نيستند. آنها پسران و دختران ِ خواهشي هستند كه زندگي به خويش دارد. آنها به واسطه ي شما مي آيند، اما نه از شما، و با آن كه با شما هستند، از آن ِ شما نيستند. شما مي توانيد مهر ِ خود را به آنها بدهيد، اما نه انديشه هاي خود را، زيرا كه آنها انديشه هاي خود را دارند. شما مي توانيد تن ِ آنها را در خانه نگاه داريد، اما نه روحشان را، زيرا كه روح ِ آنها در خانه ي فرداست، كه شما را به آن راه نيست، حتي در خواب. شما مي توانيد بكوشيد تا مانند ِ آنها باشيد، اما مكوشيد تا آنها را مانند ِ خود سازيد، زيرا كه زندگي واپس نمي رود و در بند ِ ديروز نمي ماند. "جبران خليل جبران

رندانه

سلام...کجایی بی سرزمین ؟؟ خبری بده نگرانت شدم ...نیستی چرااا؟ [ناراحت]

خورشید خانوم

باور کنی یا نه... دستانم را دیگر از زمین , زمان بریده ام... و دلم را...که روزی و روزگاری دردی نشوم روی دردهایم و زخمی نباشم بر روحم.... به قول خودت سایه تون سنگین شده؟؟؟؟؟

بی سرزمین تر از باد

سلام ببخشید تو این چند روز 4-5 تا مسافرت رفتم.خوشبختانه خیلی هم خوش گذشت جای همتونم خالی بود.چون اصولا دسترسی به برق نداشتم به اینترنت هم دسترسی نداشتم.از همه ممنونم