مدیریت آپارتمان نوشت

جلسه آپارتمان ساعت 9 بود.آماده بودذم که برم یهو برق رفت.یکی دو دقیقه منتظر موندم و آخر سر رفتم.یکی از ساکنین رو دیدم.سلام و علیک کردم باهاش.مسئول قبلی رو هم دیدم که می خواست بیاد.رفت تو خونه شون دوباره.یکی دو دقیقه بعد اومد بیرون و سلام و علیک کرد.پرسیدم واحد سه خونه بود عصری که من اومدم.واحد 2 رفت دنبالش.یکی دو دقیقه منتظر موندم و دیدم خبری نشد.رفتم در خونه شون رو زدم که چی شد آقا؟ گفت: زنگ زدم جواب نداد تلفنش رو!!! خیلی پر توقع بهش گفتم: آقا من رو تو حیاط منتظر گذاشتین که بهش تلفن بزنین؟ می رفتی در خونه ش در می زدی خوب.خودم رفتم در زدم و متوجه شدم که نیست.

دوباره برگشتم متوجه شدم که خانم مسئول قبلی تشریف بردن خونه شون.منم به آقای واحد 2 گفتم که با اجازه تون منم میرم خونه.یهویی در رو باز کرد و اومد بیرون.گفتم که خانم می خوای امشب جلسه برگزار کنیم یا نه؟ واحد 3 نیستن.گفت: والا نباشن که مشکلی نیست.اکثریت هستیم.من یه سالم تموم شده و دیگه نمی خوام مدیر باشه.قبضا هم عقب افتاده.دیگه هم پرداخت نمی کنم.

خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم تا اون موقع اما آخر سر شاکیم کرد با این حرفاش.بهش گفتم که مگه الان مسئول آپارتمان شما نیستین ؟ و وقتی که مسئول هستین باید تمام کارا رو انجام بدین؟ یعنی چی که تموم شده دوره م.می خواستین زودتر جلسه بزارین.هر جریمه ای بابت عقب افتادن این قبضا شامل حالمون بشه تقصیر مستقیم شماست.دستپاچه گفت: خوب دوره من تموم شده.خیلی جدی بهش گفتم که: به کی واگذار کردین کاراتون رو؟ گفت: من به خانمتون گفتم که من دیگه نمی خوام باشم و واحد 2 هم قبل از من بوده و به واحد 3 هم نمی خوایم بدیم مسئولیت رو.بهش گفتم که خانم من هنوز یک ماه نمیشه که اومدم.فامیلی شماها رو بلد نیستم هنوز.در ضمن شاید ما بخوایم بدیم به واحد 3 مدیریت رو.شما که نمی خوای بر عهده بگیری کارا رو لطفا" دخالت نکن.اینو که گفتم دیگه ساکت شد.

آقای واحد 2 گفتن که قبل از ایشون من بودم.واگذار شد به ایشون الانم نوبت واحد دیگه ایه.گفتم بهش من 25 سال آپارتمان نشینم.مشکلی با این قضیه ندارم.اما کسی نمی تونه بگه من نمی خوام یه واحدی مسئول باشه.شاید ما دلمون بخواد.کار که به اینجا رسید مسئول آپارتمان شروع کرد به غیبت کردن پشت سر واحد غایب و از بدی هاش گفتن.منم به روی خودم نیاوردم.آخر سر قبول کردم که برای یک سال مسئول آپارتمان باشم.فرداش هم صورت جلسه رو نوشتم و دادم همه امضا کردن.به جز واحد غایب.

دو سه روز بعد عصر دیری بود که واحد غایب اومد در خونه مون رو زد.بعد از احوالپرسی معذرت خواهی کرد که روز جلسه نبوده و گفت اگه میومدم دعوام میشد با مسئول آپارتمان.منم گفتم: کار خوبی کردین خانم.ظرف مدت چند دقیقه ایشون هم شروع کردن پشت سر خانم مسئول قبلی حرف زدن.گفتم حالا هر چی بوده مال قبل از اینکه من بیام بوده.الان ما می خوایم راهروها رو نقاشی کنیم و ... .ایشون فرمودن که من قبلا" گفتم این کار رو بکنیم اما اون خانم مخالفت کرده.الان که اون موافقه من مخالفم. بهش گفتم خانم میل خودتونه.ما رنگ می کنیم.شما مشارکت نکنین.اشکال نداره.یه ذره موند و گفت: من با تعویض حبابها هم مخالفم.خیلی خونسرد گفتم: اشکالی نداره خانم.مال شما رو عوض نمی کنیم.عین حرفایی که در جواب غیبت اون شب اون خانمه رو گفتم بهش زدم.فقط یه جا که گفت من منشی دادگاهم و حقم رو می دونم و کسی نمی تونه مجبورم که که پول بدم گفتم: خانم وقتی مسئول آپارتمان به نمایندگی از اکثریت موافق یه چیزی میگه شما قانونا" باید عمل کنین.به من نگین این حرفا رو. اینو که شنید از در دوستی دراومد: آقا شما کرد هستین؟ من اون شب صدای حرف زدن پدرتون رو شنیدم با شما.ما همشهری هستیم و هوای همدیگه رو باید داشته باشیم و ... .منم با لبخند گفتم: بعله پدرم کرد هستن ولی من تو تهرون به دنیا اومدم.

خلاصه که هر چی گفتن این دو نفر در رابطه با همدیگه من اصلا" چیزی نگفتم و کل کل نکردم باهاشون.طفلیا مونده بودن که چی کار کنن.وقتی اومدن خونه بانوی نقره ای پرشید چی شد؟ گفتم که هیچی می خواست کل کل کنه باهام.منم اصلا" تحویلش نگرفتم.هر چی گفت نمی کنم گفتم که نکن باشه.

چند روز بعد

آقای بیستاب حالتون خوبه؟ با لبخند خانم واحد 3 احوالپرسی فرمودن.تشکر کردم.حق السهم قبض گاز رو پرداخت کردن و فرمودن: من هزینه خرید لامپ رو نمی دم.منم گفتم که اشکالی نداره.ندین.گفت آخه اون خانم واحد 1 چند وقت پیش حباب لامپ جلوی در خونه شون رو عوض کرد.دریل که زد خورد به سیم برق.از اون به بعد تند تند لامپ در خونه ش می سوزه و مال ماها سالمه.به هر حال ماها که از دهات نیومدیم یه چیزایی از فاز و نول برق حالیمونه.منم خیلی جدی گفتم: بعله خانم.مشخصه که شما آدم با واردی هستین فقط من لامپ پاگرد رو عوض کردم نه در خونه رو.ایشون خیلی جدی فرمودن: خوب اینا به هم وصله.این زده اونو هم خراب کرده.منم خیلی عمیق گفتم: آهااااااااااااااااا.اینه پس قضیه.وقتی اومدم تو واحد خودمون داشتم از خنده می ترکیدم.بانوی نقره ای می پرسید چی شده؟ گفتم این خانم طبقه پائینیه خیلی وارده تو امور برقی.نقره ای جان فرمودن چطور؟ گفتم مثل اینکه یه بابایی تو طبقه اول دریل کاری کرده و صاف رفته تو کابل برق بعد به جای اینکه برق بگیردش و خشکش کنه چند وقت یه بار لامپ می سوزه.تازه سرایت هم می کنه به چند تا پله اونورتر و لامپ اونو هم می سوزونه. نقره ای جان خیلی از برق سر در نمیاره اما خوب در این حد می دونه که اینها یه مشت دری وری بیش نیست.خلاصه که کلی عیش اون شبمون کوک شد.

 

پ ن: صدای ما رو از وبلاگ بیستاب می شنوید.یه طرز خنده داری چند هفته از اینترنت به دور بودم.اما حالا برگشتم.به همه تون سر می زنم.

/ 8 نظر / 14 بازدید
پرشکوه

سلام یه مدت اقا داماد کم پیدا شدن. راستش اقای بیستاب مشکل اپارتمان نشینی در این است که مردم ما با هم نمی تونن تعامل کنند و هر چی یکی دیگه گفت فقط دوست دارن مخالف کنند.

ممول

سلام بیستاب جان زندگی مشترک چطور پیش میره؟ متاسفانه از اینجور اتفاقها توی آپارتمان طبیعیه ... همیشه تو هر ساختمونی یکی دو تا از این نخاله ها پیدا میشن ...

فامیل دور

جواب پر شکوه را خوب دادی .ما ایرانی ها با هم بودن بلد نیستیم . همسایه ما خونه اش دقیقن اندازه خونه ماست دو ساله یه زن و شوهر با یه بچه اونجا زندگی می کنن اما تو این دو سال همیشه اتاقهای اضافی را اجاره دادن .یکوقتها می بینی 7-8 نفر غریبه دارن تو اون خونه زندگی می کنن بعد بساط باربیکیو و بزن و برقص آخر هفته هاشونم برقراره .اونوقت چشمت روز بد نبینه ما 4 تا خیر سرمون خانواده ایم هر کدوم هم یه اتاق جدا برای خودمون داریم ...بقیه شو نگم آبرومندانه تره

پرشکوه

اقا داماد حکایت همچنان باقیست ما که نوشتن رو به این راحتی دست بردار نیستیم و نمیزاریم نسل وبلاگ نویسیای قدیمی منقرض بشه ما تازه جشن پنج سالگی رو گرفتیم.

نازبوی

سلام عزیز .. چطورید؟ حالتون خوبه ؟ دماغتون کیفه یا نه ؟ نگرانتون بودم . شکر که سالمید و دلشاد . با شناختی که از شما و انسان سازی تون و احساس مسئولیتتان دارم مطمئنم که به مجتمع مسکونی تان سر و سامان و همسایه ها را با هم آشتی میدین . به شما میگن آقا بیستاب نه برگ چغندر .. وای که من چقدر شما را دو ست دارم و براتون احترام قایلم . نمی تونم بگم عین داداشم چون این چرت و پرت ها را قبول ندارم .. ولی واقعا بی هیچ غرضی فکر می کنم یکی از اعضای اصلی خانواده ام هستید . بخصوص که مثل پسرم شما هم تربیت شده از دست یک خانم فرهنگی دلسوخته ی زحمتکش هستید .

ستوده

یعنی الان شما برگشتی ؟؟؟ خوش اومدی.. منم خوبم ..ایشاالا شاید برگردم به نقطه تجرد .. متاسفم که دیر فهمیدم تجرد بهتر از تاهله ... دعام کن

شاه بلوط

راه کار جالبی بود...یعنی اینا منتظر کل کل بودن و این طوری خلع سلاح شدن...یه وقتایی خوبه منم استفاده کنم

مه سو

[خنده]عجب همسایه هایی جدا...