شور نوشت

 

ز جهان دل بر کندم تا شوری پیدا کردم

تو پریشان مو کردی چون مجنون صحرا گردم

ز تو نوشین لب باشد هم درمان و هم دردم

دلم از خون چون مینا لبریز و من خاموشم

شب هجران جای می خونابه  دل می نوشم

ز خیالت برخیزد بوی گل از آغوشم

تو سیه چشم از چشمم تو دوری و من بیمارم

تو سیه گیسو هر شب در خواب و من بیدارم

تو لب میگون داری من اشک گلگون دارم

ز تو پلک در برگیرم از غم دیگر می میرم

به خدا دور از رویت از جان شیرین سیرم

/ 45 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلچهره

به قیافش نمی اومد اینقده کاری باشه اما بچه های کوه همینن دیگه با اینکه زد اون بشقابرو شکوند اما معلوم بود ادم خانه داریه[خوشمزه]

باران

شعر قوی زیبا رو گذاشتم قرار بود با قو بذارمش وقت نشد بیا بخونش خوشگله

sara

من اومدم [قلب]

گلچهره

بابا بین خودمون بمونه ته چینش حاضری بود. فعلا که هرچی میگم جواب نمیده فک کنم از کادوش خوشش نیومده[دلشکسته]هی بهت گفتم سرویس قابلمه دوست نداره گوش نکردی[خوشمزه]

امید

سلام[گل] ای بابا درس.آره باید اونم بخونم. تنهام وگرنه میرفتم یه طرفی.تنها یه جوریه. دعا کن فردا قصمتم بشه برم. ..........[گل]

ستوده

من یه نظر اینجا داشتم نیس[منتظر]

غریبه اشنا

تقریبا همه پستاتو خوندم فک میکنم تو نوشته هات شخصیتت رو یه کم شناختم میخوام بگم که عاشق شخصیتت شدم ای کاش تو دنیای واقعی دوسی مثل تو داشتم واقعا دوستت دارم ینی اونی که اینجا شناختمو خیلی دوس دارم چون دوست داشتنیه دلیای هم نداره الکی گفته باشم خلاصه خیلی باهالییییی یه چی دیگه بعضی از خصوصیاتتو من داشتم ولی به دلیل شرایط و خیلی چیزا زمان اونا رو تو من کشت به خیل خودش و نابود کرد قاصد روزای ابری داروگ کی میرسد باران؟ یه روز میرسه نه

غریبه اشنا

[گل] [گل][گل][لبخند] [گل][گل][گل][قلب]