ترانه مادری

 

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم:

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد.

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:

باران احمق

2.

چند شب پیش مادر زنگ زد به برادر بزرگترم که احوالی ازش بپرسه.وسط حرف زدن دختر برادرم که هنوز یک سالش نشده و درست عین یه پرنسس ها تو فامیل ما مطرحه(به خاطر اینکه هم نوه ی اوله و هم اولین دختر کل فامیله) میاد بغل برادرم و شروع می کنه بازی کردن.اون وسط دستش رو می بره تو موهای برادرم و اونا رو میکشه.برادرم که خیلی هم خسته بوده میگه: چی کار می کنی دختر،چرا موهام رو می کنی؟

صدای مادر رو شنیدم که با نگرانی پرسید چی شد؟ و برادرم بهش توضیح داد که بچه داره شیطنت می کنه. چند دقیقه بعد از اینکه صحبت مادر با برادرم تموم شد دیدم چشمای مادرم قرمز شده.با تعجب پرسیدم: چی شده؟ در حالی که هق هق می کرد جواب داد: بچه ش داشت موهاش رو می کشید.اونم دردش اومد.

پدر با خنده گفت: بابا داشتن بازی می کردن.مگه خودش کم موهای منو و تو رو کشید تو بچه گیش؟

مادر با منطق خودش جواب داد: باشه، زحمتش رو کشیدم بزرگش کردم.چرا موهای پسرم رو میکشه؟ این برای پدر قابل درک نبود چون منطقش با منطق پدر جور نبود.چیزی به اسم:

منطق مادری.

پ ن: شماره یک یه ایمیل دریافتی هستش.

/ 51 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه اميني

عجبا..............ادم نميدذونه بچه برادرت عجيبه؟مادر؟يا پدر....يا شايد هم تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1[زبان]

ستوده

عمو اپ کن[کلافه]

sara

۴۵

sara

سلام بیستاب جونم دلم برات تنگ شده بود یه نیگا به آرشیوت کردم دلم باز شد!!! چه روزای شادی داشتم اینجا تو گیر و دار بلاگ بازی! .... اهورا که نمیاد اصلا قهرم دیگه باهاش! از این به بعد کامنتای تو رو می‌شمرم!!!! [قلب]

sara

۴۷

sara

این بلاگ جدیدم بیا حتما

سارا

اخی! مامانای دوست داشتنی و خواستنی[قلب]

غریبه اشنا

هان؟؟؟؟؟؟؟؟ بیستاب کجاییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همش برمیگردم میبینم اصن حواب کامنتامو ندادی نیستی؟ میشه لطف کنی و چند تا کتاب خوب یا چندین تا به من معرفی کنی مرسی

غریبه اشنا

مرسی دم شما گرم جدی گفتم اون کتابی که بابات بهت معرفی کرد چی بود جدی جدی چندتا کتاب خوب بهم معرفی کن