عسل نوشت

اصلا" آدم هر کاری می کنه برای قشر پائین جامعه بازم هیچ توفیری توی طرز فکرشون نداره.مصداق عینی انگشت اغشته به عسل هستن.من بارها به این نتیجه رسیدم و هر روز هم دلایل بیشتری برای اطمینان قلبی به این موضوع پیدا می کنم.

دو سال پدرم دراومده که یه کاری بکنم بلکه حقوق این کارگرای ابله بیشتر بشه (البت با استفاده از ترفند افزایش روند تولید که کارفرما هم راضی باشه) و اخیرا" هم به این مهم رسیدیم و شیرینی همکاری رو زیر زبونمون چشیدیم.اما بازم نمی تونن شبیه آدم زندگی کنن.فکر کنین 5 شنبه چند تا مهمون مهم اومدن کارخونه مون.وقت نداشتن رفتن شنبه بیان.منم تمام لوازم پذیرایی رو گذاشتم توی یخچال رو روش نوشتم دست نزنید. بعد شنبه اومدم و می بینم که به جز 2 تا شکلات چیزی نمونده.فکر کنین از 5 شنبه تا شنبه صبح فقط دو شیفت کار کردن و تک زدن.پیدا کردنشونم خیلی راحت بود.بعد از این همه مدت قلق کار دستم اومد.خیلی آروم و با خنده رفتم تو سالن مونتاژ و همه ی پرسنل رو جریمه کردم.ناقابل: 100 هزار تومن.سرانگشتیش 2-3 میلیون تومن میشد.بعدشم گفتم یا هر کی خورده میاد و میگه من بودم و از زیر دین ملت در میاد یا اینکه همه رو 100 تومن جریمه می کنم.می دونین که اولش کولی بازی و این حرفا.اما تو همون لحظه ای اول دیدم که نگاه 4 نفر به سمت یه نفر رفت.خوب پس این بوده؟ ظهر نشده داشتم شاخ درمی آوردم.فکر کنین چند تا از خانمها رفته بودن و کش رفته بودن میوه و شیرینی ها رو.باورم نمیشد.تا حالا سابقه نداشته که خانمها به چیزی تک بزنن. بعدش متوجه شدم که یه نفر رفته و خودش خورده و با زرنگ بازی به بقیه هم داده تا زبون اونا رو ببنده.!!!

این قضیه تموم نشده بود که صدام کردن آقایون به یه چیزی اعتراض دارن.رفته تو اتاق استراحتشون. میگن: چرا ما باید حساب باز کنیم؟ منم جواب دادم: خوب قرار از سال دیگه حقوقاتون رو واریز کنیم به حساب بانکیتون.نمیشه که چند میلیون تومن پول نقد رو از بانک اورد بیرون.یکی از سرکارگرا که به زور فارسی حرف می زنه گفت: من باز نمی کنم.باید پول نقد بدین.اونطوری راحت نیستم.منم که اصلا" حوصله نداشتم بدون اینکه در نظر بگیرم طرف دایی خانوم مدیر کارخونه مونه در باز کردم و گفتم: تا دو دقه دیگه بساطت رو جمع می کنی و میری.برگردم اینجا ببینمت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.طبیعی بود که بعد از کوبیدن در کسی صداش در نیاد.و باز هم طبیعی بود که 2 دقیقه بعد مدیر کارخونه(همون برادر رئیس جون) تو اتاق من باشه.بنده ی خدا برق کفرم اون رو هم گرفت.بهش میگم: آخه این گوساله ها حالیشون نیست که اولا" تو محیط کار نباید کسی رو تهدید کرد،بعدشم رئیس رو نباید تهدید کرد،بعدشم اینجوری کسی رو تهدید نکرد.(این آخری رو که گفتم خنده م گرفت)مگه این مرتیکه واسه یارانه حساب باز نکرده؟ چرا ... اضافه می خوره پس؟

از عصر تا حالا دارم فکر میکنم که چرا من بی خودی دارم برای این بی خاصیتا زحمت می کشم و زور می زنم؟

/ 59 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

تفلدتون كي هست؟[دلقک][تماس]

غریبی آشنا

سلام دوست من... عادتا احمق طلبکار همیشه هست ... میدونم چه حالی داشتی... .

گلچهره

بهار جان بیستاب الان سرکاره من به جاش کامنتارو جواب میدم تولدش سی اسفنده حالا شما هرورز سر بزن شاید جلوتر افتاد[مغرور]

گلچهره

ببین بیست اسفندم بد نیستا میخوای یه شناسنامتو نگاه کن شاید همین بیستمه من هی اشتباهی میگم سی ام[زبان]

پرشکوه

اول شرمنده آدرس اون وبلاگم رو گذاشتم. دوم دقیقا نمی دونستم الان می دونم سوم واقعا درد من ماهیانیست که به ذهنشون دریا هم نمی رسه چهارم سر زدم میدونم شما هم از دست این ماهیها چه می کشید.

ریحانه(نویسنده تنبل)

من بودم میزدم تو سرشون...هر گاه نزد یک قشر فقیر فرهنگی فکر میروید شلاق را فراموش نکنید

ترنم

یوووووووووووووهوووووووووووووووووووو[نیشخند] سلااااااااااااااااااااام خوبی دوستم؟؟؟ صبح بخیر[قلب]

ترنم

خیلی میسی[گل][لبخند]

بهار

هوووووووووهووووووووووهوووووووووو [دست][دست][دلقک]فهمیدم یک فروردین گلچهره درست گفتم؟[تماس]

گلچهره

بهار جان از اونجایی که بیستاب جونور متواضعیه من عرض میکنم که تولدشون فردا صبحه .[هورا] من با این کامنتم جامعه ای رو از کلی تردید و سوال و اینا بیرون آوردم دیگه. نه؟