سیاهی شب

آخر خط دو نفر رو خودم به عینه دیدم.یکیشون سر از بیمارستان لقمان درآورد. نام: به ته خط رسیده علت مراجعه: مسمومیت داروئی دومیش آخرین لحظه ای که قصد داشت با قرصای دو دستش راه نفر قبل رو بره براش یه لحظه پاک و بزرگ بود.من معتقدم در زندگی هر کسی از این دست لحظه های پاک و بزرگ براش وجود داره.برای یکی بغض دیوار می ترکه و آسمون آبی براش پدیدار می شه.، برای یکی یهو یه دری باز می شه. دومی برگشت. تو اون سیاهی شب که حتی شب معلوم نیست یه لحظه سوسوی یه نوری رو دیده بود و به سمتش بی اختیار رفته بود. کم کم توی اون نور زیبائی شب رو دیده بود و به عظمت چیزی که در درونش داشت می جوشید و سینه ش رو داشت می شکافت پی برده بود.تا حالا از این دشت لحظه ها داشتین؟چه اتفاقی افتاده؟ راستی حدستون در مورد سوسوی نوری که اون دیده بود چیه؟

/ 9 نظر / 13 بازدید
مهدي

سلام انجمن گفتگو در ارتباط با مسائل مختلف ايجاد شده است. در ضمن اگه جاي موضوعي خاليه, بگيد تا ايجاد بشه. اميدوارم با فعاليتتون بتونيم اين انجمن رو در موضوعات مختلف گسترش بديم. با پيشنهاد شما ميشه تالاري در مورد فعاليتتون ايجاد کرد. www.forum.porforoush.com info@porforoush.com

یکتا

اگر هنوز زنده اي اين بدان معناست به جايي که بايد برسي نرسيده اي پائولو کوئيلو به کرم سبز بينديش . بيشتر زندگيش را روي زمين مي گذراند، به پرندگان حسد مي ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگين است.مي انديشد: من منفورترين موجوداتم؛ زشت، کريه، و محکوم به خزيدن بر روي زمين.اما يک روز، مادر طبيعت از او مي خواهد پيله اي بتند. کرم يکه مي خورد.پيش از آن هرگز پيله نساخته. گمان مي کند بايد گور خود را بسازد و آماده مرگ ميشود. هر چند از زندگي خود تا آن لحظه ناخشنود است، به خدا شکوه مي برد: خدايا، درست زماني که سرانجام به همه چيز عادت کردم، اندک چيزي را هم که دارم، از من مي گيري.خود را نوميدانه در پيله حبس مي کند و منتظر پايان مي ماند. چند روز بعد، در مي يابد که به پروانه اي زيبا تبديل شده. مي تواند به آسمان پرواز کند و بسيار تحسين اش کنند. ازمعناي زندگي وبرنامه هاي خدا شگفت زده است. آفریدن: این است نجات بزرگ از رنج و مایهٔ آسایش زندگی. امّا رنج و دگرگونی بسیار باید تا آفریننده ایی در میان آید.» بی سرزمین ترازبادعزیزسلام نمیدونم چرا ولی یه وقتا خدابرای نشون دادن اون نور مارو تو یه تاریکی وسیاهی غرق میکنه

یکتا

یه وقتا دنیای اطرافمون اونقدرتاریک میشه که به جز سیاهی وظلمت و تاریکی چیزی نمی بینیم حتی گاهی اوقات از شدت تاریکی راهو اشتباه میریم و به لبه ی پرتگاه میرسیم وقدم آخر خودمونو در حال سقوط میبینیم خیلیهامون شاید ازاین لبه پرت شدیم ولی یه لحظه یه دستی دستمونو گرفته ما رو به روشنایی برده شاید خیلیهامون هم اون دستو پس زدیم سقوط کردیم گاهی وقتا اون دست مثل تقاضای کمک یه عابرنابینا برای عبور ازخیابونه یا مثل زیبایی قطره شبنم رویه برگ گلیه که مثل رعدوبرق توآسمون زندگی ما میزنه برای یه لحظه همه جا رو روشن میکنه مارو به خودمون میاره. همیشه برام جای سواله اینکه چرا خدایی که از نوره ما رو توظلمت غرق میکنه ؟

یکتا

من علیه خودم قیام نکردم ولی اینکه نمی نویسم.. به قول سیاوش قمیشی سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست هزارشاکی خودش داره خودش گیره گرفتاره همون بهتر که ساکت باشه این دل جدا از این ضوابط باشه این دل

پرمن

سلام داداش خوبی. از این که به وبلاگم سر زدی ممنونم.تو هم وبلاگ باحالی داری. ارزش روزی یه بار دیدن داره[چشمک][گل]

یکتا

بی سرزمین تر از باد عزیزسلام خوبی؟غیبتت طولانی شدکجایی؟منتظر پست جدیدت هستم[گل]

غریبه اشنا

چند بار دلم میخواس منم خودمو نابود کنم ولی از ترس منصرف شدم نه از امید.......

غریبه اشنا

از خدا از این که این اشتباه مثل پتکی به سرم بخوره

سحر

تاریک ترین ساعات شب، ساعت قبل از طلوع افتاب است....