تمرکز نوشت

تمرکز.مهمترین مشکل من و کلیه مخلوقات.دوای درد تمام مشکلات.از اون شبی که تصمیم گرفتم شیوه زندگیم رو عوض کنم 4 سال می گذره.و مهمترین چیزی که من توی این چند سال تمرین کردم و بهش عمل کردم تمرکز بود.سعی کردم که تمرکزم رو  روی اهداف مختلف زندگیم همیشه داشته باشم و هیچ وقت هم از دست ندم.خوب طبیعیه که گاهی از دستم در رفته باشه اما قابل مقایسه با قبل نیست.شیوه های حفظ تمرکز هم روز به روز پیشرفت کرد.اوائل یه ورق کاغذ به مونیتور سیستم خونه و محل کارم می چسبونم تا چیزی یادم نره.بعدا" توی تقویم می نوشتم.اما از وقتی که روزا نزدیک به 60-70 تا تلفن دارم دیگه تقویم هم جواب نمیده و به جدول پیشرفت کار رو آوردم.

در ظاهر این داشتن تمرکز بسیار خوبه.همه هم به طرفش میرن.اما یه ایراد بزرگ توی نحوه زندگی آدم ایجاد میکنه.برای منی که زندگی شخصی بسیار آروم و بدون استرس منفی ای دارم اصل تمرکزم به سمت محیط کار میره.کار چیزیه که از اواخر نوجوونی همیشه همراهم بوده و از همون روزهای اول جزو لاینفک زندگیم شد.تعهدی که آدمها به محیط کارشون دارن چیزی نیست که بشه اون رو خدشه دار کرد و ازش گذشت.و این برای منی که تقریبا 80% زندگیم رو کار تشکیل داده دیگه مورد سختی به شمار نمیره.کنار گذاشتن آدمها و چیزهای دوست داشتنی رو به خاطر تمرکز خیلی تلخه ولی خوب حقیقتی هستش که توی زندگیم ساری و جاری بوده.اولش خیلی سخت بود ولی دیگه کم کم عادت کردم.نمی دونم که این فداکردن همه چیز در برابر تمرکز تا کی ادامه خواهد داشت توی زندگیم اما چند روز پیش با شنیدن یه آهنگ به وجود این پارادوکس پی بردم.وجود این تمرکز چیزیه که من رو کم کم از دایره آدمهایی که می بینم جدا کرده و خواهد کرد.وقتی براحتی با سه روز گشتن همه جانبه و تمرکز تونستم با توجه به پولی که دارم یه منطقه از تهرون رو شناسایی کنم و حتی آمار خیابوناش رو هم بگیرم و یه خونه بخرم خیلی ها انگشت به دهن این سرعت موندن.اما شاید همین تمرکز زندانی باشه برام که دیوارهای بلندش اجازه دسترسی به موارد دیگه رو توی زندگیم ازم گرفته.شاید هم تمرکز بهانه ای بیش نیست و اصل موضوع چیز دیگه ایه.هر چی هست نتایج منطقی ای به همراه داره اما اون چیزی که آدم رو توی زندگیش به سمت پیشرفت هل میده منطق نیست.ریسک و بعضا" حماقت هستش.

شاید برادر بزرگترم راست میگه که تو زندگی شبیه سیب زمینی شدم.البت اون از وضع کاری من خبر نداره وگرنه عمرا" همچین حرفی نمیزد.ولی خوب شاید توی زندگی شخصیم دقیقا" به بی تفاوتی سیب زمینی شدم.

 

دنیای ما اندازه هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر میخوابم

من هر شب رو تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه هم نیست

من خیلی وقتها ساکتم سردم

وقتی میرم توی خودم شاید

پائیز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه هم نیست

می بوسمت اما نمی مونم

تو دائم از آینده می پرسی

من حال فردامم نمی دونم

تو فکر آغوش محکم باش

آغوش این دوونه محکم نیست

صد بار گفتم باز یادم رفت

دنیای ما اندازه هم نیست

 

پ ن: همین طوری دورم خودم گیج می خوردم.سرماخوردگی هم اومد.جنسم با یه ضربه فوق سنگین به سرم فکر کنم کامل شد. نتیجه ش شده این پست هشل هفت.

 

 

/ 27 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

راستی قضیه خونه چیه؟ مبارک باشه.

ستوده

عمو خوبی؟؟؟مطمئنی خوبه؟؟؟ [نگران]

مژگان

چجوری میشه آدم تو کار تمرکز داشته باشه تو زندگی شخصی نه ؟به نظرم میخواستی یه چی دیگه بگی .شایدم من گیج ترم ازت .حالا همه اینا رو بیخیال خرید خونه مبارک باشه

لیلی سا

یهویی دلم گرفت....با خوندن نوشته تون...شاید از یه لحاظ هایی موفق باشین الان اما از یه لحاظ هایی نیستین....می دونین؟! این روزا عزیزانی رو از دست دادم که رفتنشون رو هیچ وقت باور نمی کنم...هیچ وقت...و یه تکون شدید خوردم...میون دانشگاه و کارهاش اینقدر درگیر شده بودم که یادم رفته بود اطرافیانی هم دارم...مادر و پدری برای بودن باهاشون...برادری حتی....و دنیای واقعی ای که هر روزه داره بهم لبخند می زنه.....یادم رفت که باید بودن عزیزانم رو این روزها قدر بدونم...باید کنارشون نفس بکشم...باید با همه ی وجودم زندگی کنم...ولی این چند هفته دارم بیشتر زندگی می کنم...دارم بیشتر به بودن اطرافیانم تمرکز می کنم....دارم بیشتر می بویمشون....می بوسمشون....حسشون می کنم.... شما هم این میون کار رو گرفتین و یه کمی یادتون رفته غیر از کار یه چیزای دیگه هم مهم هستن تو زندگی....حداقل من اینجور شناختمتون....یکم شبیه بابای من شدین....وقتی که غرق کار می شن و تابستون ها گاهی مثلا به هزار سختی یه هفته مرخصی می گیرن و یهویی یه کار اداری پیش می آد و می شه اولویت....سفر ما کنسل می شه مثلا...یا مثلا سفرمون اگه 10 روزه باشه خیلی بهتره.....اما

لیلی سا

اما سر یه هفته ای جمعش می کنن که به کارشون برسن... تبریک بابت آپارتمانتون....شیرینی بدین دیگه اگه راست می گین...اپارتمان ما که کامل نشده ولی می گن اونایی که اپارتمان کامل می خرن و شیرینی نمی شن سرشون شلوغ تر از اونی می شه که هست!!!!![نیشخند]

لیلی سا

تازه یه روایت دیگه هم هست که می گه اگه شیرینی خونه ی نو رو ندین مردان عزب زن می گیرن!!!!!حالا خود دانید!!!!![زبان][نیشخند]

بشر

یه بارم که مطلبش کوتاه نوشته شده میگه هفل هشته!!! تمرکز باعث جدایی انسان از اطرافش میشه؟ تمرکز داریم تا تمرکز! اینیکه شما میگی میشه تک بعدی شدن نه تمرکز! متوجه شدم بعد سه روز تمرکز خونه خریدی؟

بشر

این روش کارتو یاد بده چون خونه خریدن شکستن شاخ غول شده! ببین تمرکز یعنی وقتی یک کاریو میکنی تمام حواس و دقتت رو صرف اون کنی نه اینکه کلا کل زندگیتو بذاری کنار و یک کار کنی!! تک تک روی هرکار تمرکز کردن نه همه کاریو حذق کردن تا به یک تک برسی!

شاه بلوط

مبارک باشه خونه خریدید ایشالا یه همخونه خوب...