به افتخار پدر

خانمها و آقایان گل اون سوسوی نور عشق بود.نه از این عشقای در پیتی.یه عشق واقعی.در لحظاتی که اونم داشت با قرص راه اون یکی رفیق شفیقمون رو می رفت ناخودآگاه یاد پدرش افتاده بود.از عمق وجودش پدرش رو دوست داشت.یه لحظه تصور کرده بود که اگه این کار رو بکنه پدرش چی می شه؟ تصویر قامت خمیده فرتوت شکست خورده پدرش اومده بود جلوی چشمش.مونده بود چی کار کنه.جوابش رو توی لبخند پدرش پیدا کرده بود.

اونا هر دوتاشون برگشتن با این تفاوت که اولی هنوزم که هنوزه با خودش درگیره و یه کارائی می کنه که به ضرر خودش و اطرافیانشه اما دومی از ته خط برگشتس.با کمک منبع نوری که بهش دسترسی لایزال داره زندگیش رو می گذرونه و پیوسته در حال تغییر تو زندگیشه تا به تسلسل و دور باطل نرسه.چند نفر رو می شناسین که از ته خط برگشته باشن؟ اگه می شه بگین (همون بنویسین) چطوری ؟

/ 3 نظر / 7 بازدید
یکتا

بی سرزمین تر باد عزیز سلام مسافرت خوش گذشت؟ یه نظر کوچیک دارم شاید نفر اول بهتر بود برنمیگشت به نظرت تکلیف آدمایی که ته خط گیر کردند چیه؟ مگه چند تا شون به اون نور می رسند همیشه هم آخر این خط نور نیست یه وقتا هم تو تاریکی فرو میری. راستی یه چیز دیگه :عشق یه حالت داره و اون چیزی که گفتی درپیتی مسلما عشق نیست این نوع عشقای لفظی عشق حقیقی نیستند اونا بیشتر شبیه یه جور تفریح سرگرمی یا شاید هم هوس باشند به نظرم این روزا بدجوری داره به عشق بی حرمتی میشه عشق حقیقی پاکتر از آب کاش جای عشق درپیتی چیزدیگه ای می گفتی میدونم این روزا همه چیز شعارشده حرف منم بی شباهت به این شعارها نیست ولی قصدم شعار نیست چون خودم بیشتراز همه ازاین شعارها متنفر هستم امیدوارم از این حرفم دلخور نشی منو به خاطر اون سرزنش نکنی [لبخند]

غریبه اشنا

یکیو میشناسم خورد ولی کم خورده بود اثر نداد یکی هم رسوندیم بیمارستان هردوشون اینقد درگیر زندگی شدن که یادشون رفت میخواسن نباشن البته فک کنم

سحر

زنده های امروزی چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند...