عشق سالهای وبا - 2

اول که سلام.

جای تمامی دوستان خالی چه تعطیلات خوبی داشتم.تجربه فوق العاده ای بود.توی 3 روز مسافرت 7-8 ساعت خوابیدن و لذت بردن از سفر چیزی که مخلص کلامه.این دفه رفته بودیم به پرنده های مهاجر سر بزنیم تا بدونیم که معنی زندگی از نظر اونا چیه.اونا دیگه چرا سفر می کنن.صرفا" به خاطر آب و غذا و هوا یا چیز دیگه ای در میونه؟       نمی تونم حس حسادت خودم رو بهشون مخفی کنم.خوش به حالشون.

این روزا که فراخوان های خوشگل می آد برای همه منم می خوام یه فراخوان بدم.    می خوام از سفرهاتون و لذتهایی که از اون بردین بنویسین.چیزی که تا حالا به کسی نگفتین یا به هر کسی نگفتین یا انقدر عالی بوده که به همه گفتین.منظورم یه تجربه یا درس فوق العاده س.از همه می خوام بنویسن اما می دونم که دوستای خوبی مثل رندانه نویس عزیز وبلاگستان فارسی و علی آقای گل و یکتا جزیره این حوالی و خورشید خانوم اون بالا مالا ها، دست رد به سینه م نمی زنن.البته از سیندرلای تازه متولد شده و نوازنده ساز خدا و دختر خانوم ماه و تنها ماه آبی آسمون هم انتظار دارم اونم در حد تیم ملی. می خوام همدیگه رو تو سفرامون شریک کنیم.

ممنون

 

قبلا" از مارکز و عشق سالهای وبا گفته بودم.یکی از مهلکترین کتابهائیه که تا حالا خوندم.داستان یک عمر زندگی اشتباه انسانه که در مورد خیلی از پدر و مادرهای بالای 40-50 سال امروزی صدق می کنه.قصه دوست داشتنهای افسانه ای که در یک زمان کوتاه (بسته به مقیاس زمانی رابطه از لحظه تا روز) تبدیل به نفرت یا هر چیز دیگه ای میشه.و بعد راه جدید و نفر جدید.با یک تفاوت: در رابطه جدید بیشتر از اینکه علاقه و دوست داشتن مطرح باشه نیاز مطرحه.جای خالی یک نفر دیگه رو پر کردن حرف اول رو توی این رابطه جدید میزنه.خوب مشخص که ره به ترکستان ختم میشه.خیلی عذر   می خوام ولی عبارت دقیقش آویزان شدن هستش.در این موارد طرفی که آویزان شده تو موضع ضعفه و کمترین اختیار رو از خودش داره.باور کنید من دیدم کسائی رو که انقدر متکبر بودن که به دور و برشون نگاه هم نمی کردن و هر کسی رو که از خودشون به خصوص از لحاظ مالی پائینتر بود آدم حساب نمی کردن اما تمام زندگیشون رو ظرف 1 هفته گذاشتن در اختیار کسی که از لحاظ تحصیلی،شعور،احساس مسئولیت،موقعیت اجتماعی و پول پائینتر از خودشون بود و حتی خونواده خودشونم فروختن به این آدم و کار رو به جائی رسوندن که اعتراف می کردن که شخص جدید صاحبشونه.

انقدر دردناکه که دیگه ترجیح می دم سرنوشت این رابطه رو نگم.اما چرا؟چرا باید کار به جائی برسه که شخص مجبور بشه به کمترین ها رضایت بده؟مگه انسان تعالی طلب نیست؟

/ 10 نظر / 13 بازدید
سحر(سیندرلا)

سلام دوست خوبم...خوشحالم بهت خوش گذشته و استراحت کردی...چشم در اولین فرصت از سفر ام می نویسم[ماچ]

رندانه

با سلام و عرض ارادت بی سرزمین... ممنون از لطفت ... بروی چشم ... اگر روزگار مجالم داد ... خواهم نوشت... لطفت زیاد یا علی[گل]

علی

به کم ؟! به حد ! تو کم میبینی ! گاهی اوقات از این که انسانم احساس ناراحتی می کنم !

یکتا

با سلام و آرزوی طول عمر که زمانه این زمان نمی دهد کاش این زمانه زیر و رو شود روی خوش به ما نشان نمی دهد بی سرزمین تر از باد عزیز سلام ممنون از لطفی که به این جزیره داری و منو دعوت کردی.این روزا یه خورده درگیر قصه ی بو د ونبودم اما قول میدم تو اولین فرصت در موردش بنویسم. راستی چرا این روزا این قدرچراها زیاد شده.چرا.چرا. چرا؟؟؟کی قراره که جواب این چراها رو بده؟ واقعابه نظرت انسان امروزی انسان تعالی طلبه؟ اگه هست چرا فقط برای خودش؟این روزا مدام کسی تو گوشم اینو زمزمه می کنه:" در میان فرشته های خدا تنها شیطان احساس غرور می کند چون او می دانست تو ارزش سجده کردن نداشتی".

ماه آبی

سلام دوست با ذوق بد سلیقه با ذوقی و هنرمند بخاطر نوشته ها و وبلاگت. بدسلیقه ای بخاطر اشتباهت در انتخاب من توی فراخوانت. ولی بینهایت ممنونم از لطف بیکرانت به من و دعوتت. سرم کمی شلوغه ولی با کمال میل سعی میکنم به روی چشم بازم ممنونم ازت موفق و پایدار باشی[گل]

ماه آبی

انسان همیشه تعالی طلب هستش و برای اون در تکاپوست و انتظار

ساز خدا

ساعت بیست و پنج و ده دقیقه...........به روزم.خوشحال میشم قلم رنجه کنید

ماه آبی

و بعد از گذشت اینهمه مدت هنوز نتونستم مطلبی رو ارئه بدم و شرمنده لطف بیکران شما به خودم شدم جدا

غریبه اشنا

جدیدنا هر سفری میرم خاطره بد برام داره...