آخر خط

پاستوریزه نوشت

همه مسافرا سوار اتوبوس شدن.قرار 7 حوالی میدون ونک بود.8:30 بود و تازه خبر دادن که یه خونواده  از کرج دارن میان و چند دقیقه ی دیگه میرسن.همیشه از سفر با خونواده ها بیزار بودم.خیلی دردسر دارن تا جمع بشن.به خصوص اینکه بچه هم داشته باشن.رهبر گروه ضمن عذرخواهی قول داد که اگه تا 10 دقیقه ی دیگه نرسن میریم و جاشون خواهیم گذاشت.بالاخره رسیدن.یه آقای حدود 45 ساله بود با همسر و یه دختر 2-21 ساله و یه پسر 12 ساله.با بدبختی وسط ترافیک فراوان راه افتادیم.

شب که برای شام یه توقف کوتاهی داشتیم من به رسم همیشگی بعد از شام از رستوران اومدم بیرون که قدمی بزنم.دیدم پدر خونواده هم داره قدم میزنه.به یه جمله ی بامزه سر صحبت رو باز کردم باهاش.متوجه شدم که آدم خوش صحبتیه.

فردا صبح بعد از صرف صبحانه در مراسم معارفه برگزار شد.طبق معمول رفقا از من شروع کردن تا یخ همسفرا بشکنه.منم به شیوه ی مالوف خودم که مراسم رو با خنده شروع می کنم شروع کردم.رفت و رفت و رفت تا رسید به دختر خانواده.خودش رو دانشجو معرفی کرد.قد بلند(یعنی یه ذره زیادی بلند)، قامت لاغر قوز کرده، رنگ پریده و یه حالت خاصی از صحبت کردن رو داشت.حرف زدنش هم مثل راه رفتنش تند تند بود.

وقت ناهار که شد متوجه شدم این خانواده سبزی خوار هستن.البت به جز پدر.یعنی مادر همه رو مجبور به سبزی خواری کرده.حالا فلسفه ی رنگ پریده و قامت لاغر قوز کرده رو فهمیدم.برخوردهای دختر خانواده در عین حال که گرم بود اما یه دافعه ی خاصی هم داشت که خود خواسته نبود.نمی تونست جلب کنه آدم رو.به خاطر اینکه هیچ احساسی انگار توی رفتارهاش نبود.و اما قسمت بامزه داستان:

یکی از تفریحات مسافرت پانتومیم بازی کردنه.هدفش هم نابودی کامل تیم مقابل هستش و بس.وقتی به یکی میگن برو قلرو یا تنازع یا فرافکنی و مضایقه رو بازی کن یعنی هیچ نیتی جز از بین بردن عصمت طرف مقابل در کار نیست.در ابتدا من و یکی دو تا از رفقا ته ماشین دور هم جمع شدیم از چیزای بامزه شروع کردیم.اخیرا" هم از عضو دزدیده شده توسط لولو شروع میشه بازیها.کم کم همه ی اتوبوس اومدن که بازی کنن.نوبت به این بنده ی خدا رسید که بازی کنه رفقا بهش گفتن برو کوکتولملوتف رو بازی کن.(زور نزنید همون چیزی که توش یه مایع آتشزا میرین و یه پارچه ی مشتعل هم می بندن به درش که یه جایی رو آتیش بزنن).دخترک با اینکه رشته ش یه جوری مربوط به مواد شیمیایی بود اصلا" نمی دونست چی هست.پدرمون در اومد تا یه چیزی در حد دوم دبستان طرح کردیم تا این بنده ی خدا بفهمه که چیه.اونجا بود که فهمیدم کلا" از مرحله پرته.بعد از چند دقیقه طرح ویران کردن تیم مقابل تصمیم بر این شد که ((حائز اهمیت)) رو یکی بازی کنه.طرف تونست اهمیت رو از توش در بیاره اما حائز رو نمی تونست.تو ثانیه های پایانی یهو تصمیم گرفت به جای ((حائز)) ((حائض)) رو بازی کنه که روش نشد.بعد از اینکه خنده هامون تموم شد.دهن به دهن کلمه ی حائض چرخید.تا رسید به این بنده ی خدا.ایشون هم در کمال روحیه گفتن که حائز با ((ز)) نوشته میشه نه ((ض)).من که مبهوت بودم خنده ویران کردنش پرسیدم: جدی؟؟؟؟ طرف خیلی عادی جواب داد: آره دیگه.معلومه دیکته ت ضعیفه.بعد از اینکه یه ذره باهام کل کل کرد فهمیدم طفلک اصلا" نمی دونه ((حائض)) یعنی چی.یه دختره که بهش گفت تازه فهمید چیه.برام غیر قابل باور بود.مگه میشه یه نفر انقدر شوت باشه؟؟

فرداش قرار شد شعر رو بازی کنیم.دیگه اشعار و ضرب المثلها آسون بود.مثلا" ((تره به تخمش میره حسنی به باباش)) (( اونی که به ما ... کلاغ ... بود)) و چیزهایی در این سطح.ایشون که اومدن بهشون گفتیم برو: قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر ابی رو بازی کن.یارو یه نگاهی بهمون کرد و گفت: این دری وریا چیه.ما فکر کردیم که خیلی سخته.بهش گفتم که چطور بازی کنه.اما فهمیدیم که طرف تو عمرش این ترانه رو نشنیده.دیگه کم کم داشتم داغ می کردم.کف دستش نوشتیمش رو گفتیم حالا تو برو بازی کن.

تو مسیر برگشت که بودیم رفقا یادی از خسرو شکیبایی کردن و منم یهو یاد شعر خونیهای اون خدا بیامرز از کتاب هشت بهشت سهراب سپهری افتادم.یه قسمتش رو یکی از رفقا که بر حسب اتفاق گوینده ی رادیو هم بود یادش نمی اومد و همه ش می گفت: آی شبنم شبنم شبنم.من یه چیزایی رو بهش اضافه کردم رفتیم دنبالش که بقیه رو هم یادمون بیاد.هر کی یه چیزی گفت.دخترک قصه ی ما یهو دراومد که این شعر اصلا" مال سهراب و این مجموعه ش نیست.و شروع کرد از حفظ همه رو خوندن.تو کمتر از یه دقیقه نمی دونم چند بیتش رو خوند.انگار که داره تاپ تاپ خمیر رو می خونه.بدون هیچ احساسی یا مکثی.من دیگه شاکی شدم و یه قسمتهایی رو که یادم می اومد رو براش خوندم.بهش گفتم: می بینی احساس توی شعر رو؟ وقتی شعر می خونی باید یه فرقی با متن عادی بکنه.خود سهراب خدابیامرز اگه می دونست یه روزی یکی شعرش رو اینجوری می خونه اصلا" اونو به زبون نمی آورد.متوجه شدم که دارم بر سندان خالی چکش می کوبم.

هیچ وقت هدف پدر و مادرها رو از تربیت بچه های فوق پاستوریزه رو نفهمیدم.کسایی که هیچ کاری بدون اجازه ی خونواده هاشون انجام نمیدن و خونواده ها هم اجازه هیچ ریسکی رو به اونها نمی دن.گرچه تعدادشون زیاد نیست اما واقعا" حس می کنم عمرشون تباه میشه.اونها با سواد هستن و معلومات زیادی رو هم در جنته دارن اما هیچ وقت نمی تونن از معلوماتشون توی زندگیشون استفاده کنن.به عنوان یه پسر اصلا" فکر نمی کنم هیچ پسر خری دنبال همچین آدمهایی باشه.مگه اون هفت خطاشون که دنبال یکی می کردن که هنوز فکر می کنم که یه لک لک اومده و اونها رو به مامانشون هدیه داده!!!!!!!!!!!!

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
    پيام هاي ديگران ()