آخر خط

دانشجو نوشت

بیست و هشتم مهر ماه 1378

شب ساعت 10 بود.کم کم داشتم تعطیل می کردم که تلفن زنگ زد.صدای مادر برام آشنا بود.چند روزی بود که من احمق با مادر کارد و پنیر بودیم.یادم نیست چرا.در جواب سئوالم که چی کار داری جواب داد: تو شماره ی شناسنامه ت چهاره؟ جواب من احمق هم معلوم بود: به تو چه؟ انگار نه انگار که چیزی شنیده: الان خانم... زنگ زد و بهم تبریک گفت.وقتی پرسیدم چرا بهم گفت به خاطر قبولی پسرت تو کنکور.وقتی فهمید خبر نداریم با خنده گفت: مگه شماره شناسنامه ی پسرت 4 نیست؟ تو مگه نگفتی قبول نشدی؟پس این چی میگه؟ من احمق هم با بی میلی جواب دادم: اونم یکیه مثل تو.آدم فضول که شاخ و دم نداره.تلفن رو که قطع کرد تو پوست خودم نمی گنجیدم.فقط یه مشکل بود: نمی دونستم چی  قبول شدم!!!!!!!!

در مسیر برگشت به خونه متوجه شدم که کاردانی صنایع غذایی قبول شدم.نمی خواستم برم.18 سالم بود و خیلی زود بود برام.یکی دو سال وقت داشتم.آخر سر به اصرار پدر رفتم.می گفت: اومدی سر کار و پول زیر زبونت مزه کرده.پشتت باد بخوره از تو درس خون در نمیاد.میریم ثبت نامت می کنیم.دوست داشتی سال دیگه رشته ی دیگه ای بخون.

و از فردای اون روز من شدم دانشجو.ذوقی داشتم و شوقی برای خودم.تاکید کرده بودم کسی نفهمه.و تا روزی که رفتم سر کلاس هیچ کس از فامیل و آشنایان نفهمید.

اون چیزی که برام جذاب بود محیط دانشگاه بود و آشنایی با آدمهایی که سطحشون از من بالاتره.کم کم منم سری تو سرها درآوردم و با همه دوست شدم.از ترم اولی تا ترم آخری.یه اخلاق خاص داشتم که باعث میشد یا کسی طرفم نیاد یا اگه اومد بمونه.اهل سازش نبودم(و نیستم)تا حقم رو نمی گرفتم بی خیال چیزی نمی شدم. اصلا" اسم دانشجو که روم بود حس یه گرین کارت رو برام داشت که باهاش می تونستم خیلی از کارها رو بکنم.بهترین دوران زندگیم دانشجوئیم بود(البت قبل از دوران کنونی).تو دانشگاه یاد گرفتم که قبل از اینکه حرف بزنم بشونم و بخونم.تا این کار رو نکنم از حق خودم که دانستن هستش نمی تونم استفاده کنم.انقدر خوندم و شنیدم و اعتراض کردم که تمام استادهای رشته مون هممن رو شناخته بودن.پام رو که توی گروه آموزش می زاشتم رنگ کارشناس گروهمون می پرید.

اون دوران همزمان بود با دوره ی طلایی مطبوعات و نظام فکری کشور.دریچه ای به روی همه ی نسل سومی ها باز شده بود که هر چقدر ازش استفاده می کردن کم بود و ولیع تر می شدن.بعد از جریان کوی دانشگاه و اون قضایا دانشجوها و تشکل های دانشجوئی قدرت کم نظیری پیدا کرده بودن.خیلی ازمعادلات اجتماعی و سیاسی رو رقم می زدن.خوبی ای که داشتم این بود که هیچ وقت خودم رو آلوده ی سیاست نکردم.اما تا می تونستم تو مسائل اجتماعی بودم.اولین انتخاباتی که تو عمرم شرکت کردم مجلس ششم بود. از رای خودم بسیار راضی هستم.چون به یه سری آدم فهمیده رای دادم که اولین کاری که می خواستن بکنن و نشد(نپرسید چطور نشد و کی نزاشت که معذورم) از میان برداشتن قانون محدود کردن مطبوعات بود.

خلاصه دانشجوئی بود و یه دنیا آرزو.یکی از آرزوهای من و دوستام این بود که بتونیم یه روزی به عنوان داوطلبین کار در سازمانهای خیریه به مردم محروم کشورهای مختلف جهان کمک کنیم.

به هر حال در روز 15 مرداد سال 1384 آخرین نمره م که پایان نامه بود رو گرفتم و چند ماه بعد رفتم سربازی.

حالا حرفم اینه با دوستای خوب دانشجوم.اول که قدر این دوران رو بدونین.قسمت زیادی از شخصیت آینده ی زندگیتون تو همین دوران شکل می گیره.دوم و مهمترینش اینه که دانشجو توی تاریخ ایران فرزند ملت بوده همیشه.تمام حرکات اجتماعی مهم تاریخ معاصر ایران بدون حضو دانشجوها رخ دادنش غیر ممکن بود و خواهد بود.شما وارث خون امثال شریف ها هستین.هر چاقو و قمه ای که به پیکر سلف شما در روز 23 تیر سال 1378 زده شد درست مثل ضرباتی بود که این شجره طیبه رو هرس می کردن.هر چند به بهای از بین رفتن شاخه های جوانی شد که هر کدومشون می تونستن امروز باری رو از روی دوش این جامعه بردارن.

بدونین اون صندلی ای که شما پشتش نشستین روزی روزگاری مال کسایی بود که بدون ادعا و حتی تبحر و تخصص جونشون رو کف دستاشون گرفتن و رفتن به جنگ یک دیوانه ی تا بن دندان مسلح.هر چند که سالها بعد از رفتنشون زن و بچه هاشون رو با اهل و عیال لوط و نوح تو یه ظرف شستشو دادن.

یه زمانی شعار ما این بود: دانشجو می میرد سازش نمی پذیرد.

هیچ وقت دست از اعتراض و عدالت نکشین و مواظب باشین که آلت دست برخی گرگ صفتان سیاستمدار نشین.شماها مسئولین.نه به خاطر من و ماها.به خاطر اون جان و چشمی که از هم نسلای من گرفته ش به خاطر بی گناهان غریبی که به جرم سر در لاک فرو نبردن لای پتوهاشون از چند طبقه به پائین پرت می شدن. توسط کسانی که اون روز گلوی خودشون رو به خاطر آرمانهاشون پاره می کردن اما چند سال بعد با مسخره کردن همون آرمانها تو فیلمهایی که ساختن میلیاردر شدن.

مسئول هستین در برابر ظلمی که قرار بود به ماها وارد بشه و تا حدود زیادی اجازه ندادیم.قرار بود حتی لباس و پوششمون و مدل موی سرمون رو هم با نظر دیگران انتخاب کینم.سر تمام دانشجوهای نسل سومی بالاست.چون محدودیت تحویل گرفتن، وحشیانه باهاشون رفتار شد اما آزادی نصفه نیمه ای رو تحویل دادن.

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکهٔ بیداد و ستم

مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما

هرزه تمومه علفاش

خوب، اگه خوب

بد، اگه بد

مُرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده‌ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه

 

پانزدهم آذر 1389 خورشیدی

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٥
    پيام هاي ديگران ()