آخر خط

سیاهی شب

آخر خط دو نفر رو خودم به عینه دیدم.یکیشون سر از بیمارستان لقمان درآورد. نام: به ته خط رسیده علت مراجعه: مسمومیت داروئی دومیش آخرین لحظه ای که قصد داشت با قرصای دو دستش راه نفر قبل رو بره براش یه لحظه پاک و بزرگ بود.من معتقدم در زندگی هر کسی از این دست لحظه های پاک و بزرگ براش وجود داره.برای یکی بغض دیوار می ترکه و آسمون آبی براش پدیدار می شه.، برای یکی یهو یه دری باز می شه. دومی برگشت. تو اون سیاهی شب که حتی شب معلوم نیست یه لحظه سوسوی یه نوری رو دیده بود و به سمتش بی اختیار رفته بود. کم کم توی اون نور زیبائی شب رو دیده بود و به عظمت چیزی که در درونش داشت می جوشید و سینه ش رو داشت می شکافت پی برده بود.تا حالا از این دشت لحظه ها داشتین؟چه اتفاقی افتاده؟ راستی حدستون در مورد سوسوی نوری که اون دیده بود چیه؟
+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٤
    پيام هاي ديگران ()