آخر خط

فضیلت آدم کوچولوها

آخرین باری که بغض زور گلویم را گرفت به خوبی به یاد می آورم.سربازی داشتم شهرستانی بود.روابط عمومیش زیر صفر بود.نمی توانست با بقیه خوب رابطه برقرار کند.گاهی وقتها به خود من هم می توپید اما من درکش می کردم.خیلی دوستش داشتم و اوم هم مرا خیلی دوست داشت.یتیم بود و تحت نظر کمیته امداد.به خودم قول داده بودم تا روزی که من افسر و مسئول آشپزخانه ام نگذارم گزندی به او برسد.

تا اینکه یک روز مسئول دفتر کاسه لیس فرمانده در غیاب او کار خودش را کرد و ظرف چند ساعت برگه تسویه را کف دستش گذاشتند که منتقل شود.هر چی تلاش کردم نشد.دلیلش هم واضح بود.پسرک بیچاره سر و زبان نداشت و اصلا" هم اهل چاپلوسی نبود.آنجا بود که بعد از سر و کله زدن زیاد متوجه شدم که یک نفر دستم را می کشد. خودش بود.چشمانش قرمز بود.چشمان مرا هم قرمز کرد.

وقتی فرمانده آمد و متوجه شد که چه اتفاقی رخ داده و بهترین اشپزش رفته شوکه شد.اما با کاسه لیسی طرف قانع شد.در واقع چاره ای نداشت.

و من تا چند ساعت بغض خودم را توی گلویم جمع کرده بودم و در حمام پادگان قایم شده بودم.چقدر دوست داشتم زور داشتم و حق مظلوم را از ظالم می گرفتم.احساس می کردم خودم مورد ظلم واقع شده ام.چند روز بعد خبر رسید که آن سرباز در تهران مشکل درست کرده و سلف سرویس را به هم ریخته.مجبور شدم به یک بهانه واهی به تهران بروم و با او حرف بزنم و قانعش کنم که سرش را به پائین بیاندازد و از نفوذ خودم بین سربازها استفاده کنم و برای کسانی که به اون کرم بریزند خط و نشان بکشم.و روزی که ترخیص شد انگار باری از روی دوشم برداشته شد.رفت و دیگر ازش خبری نشد.دلگیر هم نیستم ازو.چرا که از ارتباط با دیگران می ترسید.

و امرز در عصر غمناک شرکت بار دیگر بغض گلویم را فشرد.این بار جنس بغض فرق می کرد.چون باید از کسی بی دلیل عذرخواهی می کردم.البته دلیل خیلی موجه بود.کم دلیلی هم نبود که مدیر بازرگانی شرکت جواب تلفنهایم را نمی داد و سرانجام مدیر عامل گله کنان از من استنتاق کرد که چرا با اقای فلانی بد حرف زده ای.و وقتی من توضیح دادم برایش متوجه شد که حق با من است و ناهماهنگی از طرف من نبوده و سیستم خودش اشکال داشته.اما باز این من بودم که باید عذرخواهی می کردم.دلیلش هم معلوم بود.

دلیلش این بود که وقتی او مشغول پول جمع کردن بود پدرم روزها کار مردم را راه می انداخت و شبها جان مردم را می پائید.دلیلش این بود که مادرم با بچه ای در شکم در زمان حمله ی وحشی ای نانجیب دو شیفت کامل امورات بچه های مدرسه ش رتق و فتق می کرد تا به بزرگترین گناه که جهل است گرفتار نشوند.و نتیجه اش را هم گرفت.کودکی 1.1 کیلوگرمی به دنیا آورد.آنگاه به اون مرخصی نمی دادند که بچه اش را ببرد جائی و کامل درمان کند.و سرانجام آنقدر گزارشات مردمی دال بر افتادن چادر از سر به روی شانه و به پا کردن دامن کوتاه در زمان رژیم قبلی به اداره متبوعش رسید که سرانجام مزد او را دادند و عزلش کردند و آنقدر عقده از او به دل گرفتند که بچه هایش جرات سئوال ریاضی پرسیدن هم سر کلاس نداشتند.

امروز عصر در جایی که نزدیک به 12 کیلو در آن وزن کم کردم فرق بین من و دیگری را و دلیل آنرا به من نشان دادند.در جایی که وقتی پدرم در بیمارستان بود به خاطر حس وظیفه شناسیم و اینکه 40 -50 نفر لنگ نمانند فقط هفته ای یک روز در بیمارستان آن هم جمعه به او سر می زدم.

امروز عصر به من ثابت کردند که 12 ساعت کار روزانه و بعدش درس و دانشگاه جایی در قاموس این جامعه ندارد.امروز عصر به من ثابت شد که افزایش 20% راندمان تولید در ظرف یک سال آن هم بدون هزینه ای در نظر دارنگان فضیلت امروزی اجتماع جایی ندارد.

امروز عصر قرار بود مردی غرورش را بفروشد.آنهم به بهایی اندک.

آری گناه امثال من نابخشودنیست.به هر حال تنها فضیلت این آدم کوچولوها به من همین است:

پولشان.

 

قرار ما باشد برای روز دیگری.زهی خیال باطل.

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۳
    پيام هاي ديگران ()