آخر خط

دزدی نوشت

داشتم تو سالن تولید قدم می زدم که برادر رئیس شرکت که مدیر کارخونه مون هست صدام کرد.لحن صداش طوری بود که جون مادرت بجنب بیا.رفتم دیدم کیف پولش تو دستشه.خیلی ناراحت بود.پرسیدم: چی شده؟

جواب داد: 32 تومن پول توی کیفم بود.15 تومنش رو بردن.پنج شنبه جا گذاشتم کیفم رو.اومدن از تو کمدم برداشتن کیف رو.حالا پولاش به جهنم، فطریه م توش بود.اونو بردن.

دیگه نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم.چند روزی بود که کارگرای مرد غر می زدن که وسایلمون گم میشه.

با خودم گفتم شاید مال این باشه که حقوقاشون چند روز عقب افتاده.اما حالا که دیگه حقوق گرفته بودن دردشون چیه؟ خوب جوابش معلومه: بی پولی.

خیلی ناراحت بود.کارد می زدی خونش در نمی اومد.فکر کردیم و تصمیم گرفتیم که صدای قضیه رو در نیاریم و کیف رو همونجا بزاریم و شماره پولا رو یادداشت کنیم.اما اگه تو شیفت شب دزدی میشد دستمون به هیچ جا بند نبود.بنابراین باز هم دست به دامن سپهر شدیم. (سپهر یه دوربین بی سیم خیلی کوچولوئه که من باهاش پدر هر چی کارگر دودره بازه در آوردم و کارگرا اسمش رو گذاشتن سپهر).مشکل سیم کشی به رختکن آقایون رو به یه روشی قرار شد حل کنیم.اونم روز جمعه که کارگرا نیستن.با این حال بازم شماره پولا رو یادداشت کردیم.

دم دم رفتن بود که صدام زد دوباره.با همون لحن قبلی.دزد عزیز بقیه رو هم برده بود.بهترین وقت بود.دو نفر مرخصی بودن و فقط 7 تا کارگر مونده بودن.خانمها هم تعطیل شده بودن.درست 5 دقیقه از تو اتاق اومده بود بیرون.توهمون 5 دقیقه کیف رو خالی کرده بودن.از اونجائیکه کارگرا خیلی برای من احترام قائلن و تا صدام یه ذره میره بالا همه به خط میشن با صدای رسا گفتم که خط تولید رو بخوابونن.(می دونن که شده من خودم میرم با دستگاهها کار می کنم اما نمی زارم خط بخوابه.)بعدشم به طرف گفتم همه رو بکن تو اتاق تا من زنگ بزنم 110 بیاد و کیف رو ببره انگشت نگاری.اونم گفت باشه و این کار رو کرد.بعد از یکی دو دقیقه اومد و پرسید چیکار کنیم؟ منم گفتم: صداش رو در نیار.بزار چند دقیقه بگذره تا از ترس قلبشون بیافته تو کفششون.و همین طور هم شد.بعد از 10 دقیقه تازه گفتیم چی شده.

بهش گفتم خیلی سریع جیبای لباسای کارشون رو بگو خودشون خالی کنن.(اینطوری نمی تونستن تهمت بزنن که شما جیبای ما رو گشتین بدون سند) اگه پولی باشه همونجاست چون هنوز وقت نکردن لباسای کارشون رو عوض کنن.فقط یکیشون که شیفت شب بوده لباس کار تنشه.اونم که تو این وادیا نیست.به فکر دختریه که تازه باهاش نامزد کرده.اگه دیدی پول تو جیب هر کدومشون بود صداش رو در نیار.دونه دونه صداشون کن و گوش طرف رو بپیچون طوری که بقیه نفهمن.منم رفتم تو اتاق خودم که منو نبینن و بیشتر بترسن.می دیدم که دونه دونه میرفتن توی اتاق و 1 دقیقه بعد بیرون می اومدن.یهو تلفن زنگ داخلی رو زد.سریع جواب دادم چی شد؟ گفت: حل شد.حاضر شو بریم.منم انگار که چیزی نشنیدم رفتم تو اتاقش.دیدم که یه دونه 5 تومنی رو انداختن پشت کمدای شخصی.وقتی می اومدیم بیرون تو حیاط یه جوری نگاهشون کردم که از 100 تا فحش بدتر بود.سرکارگر پرسید چی شد مهندس؟ جواب دادم: ما که مفتش نیستیم.امشب به مهندس زنگ می زنم.چند روز دیگه که حقوق بدیم با همه تون تسویه می کنم.روزی اولی که اومدم توی این کارخونه فقط یه کارگر باسابقه ی کاربلد بود که دزد نبود.با همون شروع کردم.پس بازم می تونم.عین خیالمم نیست.بنده خدا گفت: تقصیر ما چیه که دزد نیستیم؟ما چرا باید به آتیش اون بی ناموس بسوزیم؟ جوابش فقط یه لبخند بود.

تو ماشین مدیر کارخونه گفت: کاری آخری بود.باور نمی کردم.همونی که فکر میکردم شوته شوته.توی چند دقیقه سریع پول رو برداشته بوده و رفته بیرون خورد کرده و اومده.فقط یه 2 تومنی رو خورد نکرده بود و همون کارش رو ساخت.زیر بار نمی رفته اول.(البته دوستانی که با کارگرا سر و کار داشتن می دونن که اصولا" کارگر جماعت زیر بار هیچی نمیره.) اما وقتی شماره پول رو می بینه که توی یه گوشه از دفتر حضور و غیاب نوشته شده رنگش می پره.و باز هم طبق معمول می گه: من اولین بار بود که این کار رو می کردم از قبلی خبر ندارم.هنوز دو هفته از روزی که شیرین آورد و تو کارخونه پخش کرد نگذشته.با شوق و ذوق و شرم گفت که نامزد کرده.خبر رو داشتم قبلا" اما خدائیش فکر نمی کردم دختری که 7 سال ازش بزرگتره بهش بله بگه.

چون این برادر مدیر شرکت ما خیلی بچه ی صاف و ساده ای یادش میره از طرف تعهد بگیره که دزدی کرده و وعده سر خرمن به یارو بده.و درست یه همین دلیل یادش میره که حتی پولاش رو از یارو بگیره. منم راهش رو یادش دادم که چی کار کنه.

فردا صبح از طرف هم تعهد گرفته بود که دیگه دزدی نکنه و هم گیر داده بود که اگه بخوای جفتک بندازی به این دختره که باهاش نامزد کردی می گم چی کار کردی.خاله ت رو هم از کارخونه می اندازیم بیرون.بعد بهش گفته بود که میرم با برادرم صحبت کنم که شفاعتت رو بکنم.

کارگرا انگار بو برده بودن که فهمیدم و دزد رو گرفتیم.هی گیر می دادن که چی شد و ما هی پاس می دادیم به فردا و پس فردا.

یه جورایی کم کم داشت راضی میشد که نگهش داریم.خیلی دل رحمه طوریکه منم انداخت توی شک.واگذار کرد به من.و منم سرانجام جام زهر را نوشیدم و اخراجش کردم.قول داده بودم به خودم که دیگه کسی رو مستقیما" از کار بی کار نکنم اما چاره ای نداشتم.گناهش کم گناهی نبود.عصر به مدیر کارخونه مون گفتم بهش پیغام بده که برادرم قبول نکرده و این موضوع فقط بین دوتائیمون می مونه.

دزدی چیزی نیست که بشه بخشیده ش.اونم کیف زنی.می دونم که طرف هزار و یه مشکل داره.باباش 12 تا بچه داره.درسته 12 تا.از دو سه تا زن.وضعیت مالی: زیر صفر.توی خونه ی پدری مستاجرن.از سر هزار و یک مشکل عاشق شده و دختره بیچاره هم از سر هزار و دو تا مشکل عاشق این شده.مطمئنم که من میشم بده و همه چیز به اسم من تموم میشه.همه می گن جوون مردم رو از نون خوردن انداخت و ... .اما به هیچ وجه به کسی نمی گم که چی کار کرده.گرچه به خودش گفتیم که بگه کار و بار شل شده و حقوقش هم کمه اما مطمئنم که آخر سر کم میاره و می اندازه گردن من.درست مثل چند ماه پیش که به بهانه ی عاشقی از خونه و کاشونه شون زد بیرون و دیگه هم سر کار نیومد.بعد از چند روز که به غلط کردن افتاد و خواست برگرده دیگه جاش پر شده بود.اون موقع خاله ش 50 تا نفر رو واسطه کرد تا برگرده.به همه هم گفته بود که من انداختمش بیرون.اما نمیشد بگیم چرا خودش رفته.این بار هم نمی گیم.

میگن هر کی خواهش وتمنای بنده ای از بندگان خدا رو برآورده نکنه خدا ازش ناراحت میشه.اما چه کنم؟

 

پ ن: چند روز پیش یه کارگر رو که چند تا وسیله های کارخونه رو شکسته بود جریمه ی سنگینی کردم. حضرت عباس رو واسطه خودش گذاشت که من نبودم و ایشون بین من و تو حکم کنه.بعدشم گیر داد که تو که به این چیزا اعتقاد نداری اما ما داریم.امروز با توجه به روند کاریش ثابت کردم که اون وسیله ها اون شب دست خودش بوده و خودش سهل انگاری کرده.

خیلی دلم می خواست یه دل سیر بزنمش.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩
    پيام هاي ديگران ()