آخر خط

حیا نوشت

اپیزود اول:

چند وقت پیش زنگ زدم به دفتری که پدر توش کار می کنه که خودم چند سال پیش افتتاحش کرده بودم. صدای مسئول قبلیم رو که شنیدم کلی طبق معمول سر شوخی رو باهاش باز کردم.متوجه شدم که خیلی حوصله نداره.شب که پدر از سر کار برگشت خونه ازش راجع بهش پرسیدم.آهی کشید و گفت: سر مغازه ش بوده تو ... .یادم اومد که چند سال پیش بنده خدا یه مغازه توی  یکی از حومه های تهران خریده بود و پول اجاره ش رو هم می داد به پدرش تا باهاش گذران عمر کنه.اون وسط نمی دونم چند دنگ مغازه رو هم زده بود به نام پدرش.پدرش که اخیرا" فوت کرده بود.برادر و چهار تا خواهرش جمع میشن تا راجع به اموال پدر تصمیم بگیرن.تو این چند سال همه می دونستن که اون مغازه مال این بنده خدا بوده و فقط روی کاغذ پدرش صاحب اونجاست اما در کمال ناباوری متوجه میشه که خواهر و برادراش دبه کردن و گیر دادن که باید مغازه رو بفروشیم و پولش رو هم قانونی بین خودمون تقسیم کنبم!!! جالبتر این بوده که چوب حراج هم به خونه پدری می زنن و وقتی این بنده خدا میگه خوب پس مادر پیرمون چی میشه و لااقل یه خونه براش بخریم با جواب خیلی جالبی روبه رو میشه:

دنبال دردسر می گردی؟می خوای چند سال دیگه دوباره دنگ و فنگ انحصار وراثت داشته باشیم؟ بالاخره با فشار مجبورشون می کنه که یه خونه برای مادرشون اجاره کنن.

جالبیش اینه که این بندگاه خدا هیچ کدوم از لحاظ مالی خدا رو شکر در مضیقه نیستن.

برای یکی دو روز فکرم سر این موضوع مشغول بود که چطور میشه که بچه های یه آدم اینطور روی آدم حساب کنن اونم بعد از این همه سال خون دل خوردن و زحمت کشیدن؟ حیا نمی کنن؟

اپیزود دوم:

یه آشنایی داریم که پسرش یه معلولیت مادرزادی داره.این معلولیت باعث نشده که زندگیش رو تعطیل کنه.درسش رو تا آخر دبیرستان که خوند بعد رفت سراغ کارهای مورد علاقه ش که اکثرا" هنری بود.من واقعا" تحسینش می کنم.فوق العاده آدم موفقیه.چند صباح پیش این بنده خدا میره عضو یه انجمنی میشه که اعضاش همه دارای این معلولیت بودن.با کلی انرژی وارد اونجا میشه اما بعد از مدت کمی می فهمه که همه ش دروغ در میون بوده.از طرف یه ارگانی بابت یه فعالیتی یه مقداری پول به حساب این انجمن واریز میشه که برحسب اتفاق بخش عمده ایش رو هم همین بنده خدا انجام داده بوده.وقتی برای دریافت هدیه ی خودش میره و به اونها مراجعه می کنه یه جواب شرم آور میگیره:

شما خونه تون فلان جای شهره و نیازی به این چیزا ندارین.

اینم که اصلا" آدم دست و پا بسته ای نیست و کلی مدرک دستش بوده که به گسترش فعالیتهای اون انجمن کمک می کرده همه رو بر می گردونه و از فرداش هم به تلفناشون جواب نمیده.آخرین آماری که داشتم نزدیک 40 بار بهش زنگ زده بودن و اس ام اس داده بودن.

نمی دونم این مردم حیا نمی کنن؟ 

اپیزود سوم:

یکی دیگه از آشنایانمون که بازنشسته ی بسیار محترمی هستن مثل اکثر بازنشستگان می رفتن سر کار.ایشون توی یه جایی کار می کردن که درآمدزایی بدی نداره.یه شرکتی بوده که یه زمانی غولی بوده تو کار تامین نیروی انسانی اداره جات دولتی اما در اثر زیاده خواهی مدیرانش به ورطه سقوط افتاد و سرانجام هم تعطیل شد.در ماههای آخر یه بنده خدای بسیار تنگ نظری که من خوب می شناسمش میاد به زور یه مسئولتی برای خودش دست و پا میکنه.از این مدل آدمها که آخر خر مقدس ظاهری هستن.در کمتر از چند ماه کلی پول می خوره و کلی هم گم میکنه(همون خورده  ولی یادش نمیاد).بعد از یه مدتی که هیچ سرمایه ای نداشتن و به زور کار میکردن یه مبلغ جزئی ای میرسه دستشون.طبیعتا" باید اون جناب امام زاده بایت پولهای هنگفتی که گم و گور کردن مبلغی رو نگیرن.اما این بیچاره ها دلشون براش می سوزه و میان پول رو به طور مساوی بین خودشون تقسیم کنن که با ادعای جالب اون بنده خدا روبه رو میشن:

شما که بازنشسته ای و یه حقوقی می گیری.بیا و از این پول صرف نظر کن!!؟؟

این آشنای ما هم که هنگ کرده بوده میگه: شا چندین میلیون تومن ضرر زدی به این شرکت و ما هیچی نگفتیم حالا ادعات هم میشه؟اون بنده خدا هم میگه:

خوب گمش کردم.نخوردمش که؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم چرا مردم اخیرا" این همه بی شرم و حیا شدن.

 

پ ن :

 گر توکل میکنی در کار کن            کشت کن، پس تکیه بر جبار کن                            

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()