آخر خط

ترس نوشت

سلام

تو این پست می خوام راجع به یک تجربه ی شخصی براتون بنویسم.رو در رو شدن با ترس. اتفاقی که تو تعطیلات عید برام افتاد.یعنی به استقبالش رفتم.

 

شب ساعت 8

-الو سلام.چطوری؟ بیستاب پایه ای بریم سفر؟

بیستاب: کجا؟

-نمی دونم،هوس شمال زده به سرم.

بیستاب: خوب من فقط هفته ی اول رو تعطیلم.بقیه ش رو باید برم ها.گفته باشم.

-حالا بریم.شاید مثل پارسال حال دادن بهت و هفته ی دوم رو تعطیل کردن.

بیستاب: حالا کجای شمال؟

-یه سال کرمم گرفته بریم لاویج و اون راهی رو که پارسال اون محیط بانه نزاشت بریم رو امسال بریم.

بیستاب: خوب کی؟

-پس فردا خوبه؟5 صبح؟

بیستاب:خوبه.فقط بزار ببینم من مرخصی دارم یا نه.

 

پس فردا ساعت 6 صبح.میدان ولیعصر

بیستاب: سلام اکور پکوریا.چطورین؟

 

و به این ترتیب راه افتادیم به سمت جنگل لاویج.تقریبا" هر آدم عاقلی که دور و برمون پیدا میشد بهمون گفته بود که هوا داره بد میشه.اما اون چیزی که یک مسافر رو به جلو میرونه آتشیه که توی سینه ش هستش نه نصیحتای دیگران.به همین خاطر بعد از جواب ندادن به تلفنای خیلیا راه افتادیم به سمت لاویج.

بعد از چند ساعت رانندگی که رسیدیم متوجه درام بودن اوضاع هوا شدیم اما باز به راهمون ادامه دادیم. توی ده که آخرین خریدها رو داشتیم انجام می دادیم یکی دو تا از محلیا بهمون گفتن که یه وقت نرین اون بالاها. همین اول جنگل چادر بزنین.شما بچه تهرونیا همین چیزا رو هم ندیدین.اونوقت بود که سه تائیمون عین آدمای عاقل اندر سفیه نگاهشون کردیم و من به نمایندگی از اون دو تای دیگه جوابش رو دادم: تا حالا به جز این دهاتتون کجاها رو دیدی؟اصلا" خودت تا به حال چند شب اون بالا تو جنگل خوابیدی؟ به رفیقای قاچاقچیت هم بگو با یه دونه پاترول کسی نمی تونه خیلی چوب کش بره.نگران نباشن.

به سمت بالای جنگل که راه می افتادیم برای چند دقیقه هوا افتابی شد و ابرا کنار رفتن و ما کلی امیدوار شدیم.فقط یه مشکل وجود داشت: پارسال که اومدیم مسیر پر بود از کنده های بریده شده و ما شب رو با سوزوندن اونا زنده موندیم اما امسال دریغ از حتی یه دونه.تو همین فکرا بودیم که متوجه نم نم زیبای بارون شدیم.راههایی رو که می خواستیم تا ته رفتیم.بن بست بود.و این یعنی که باید دوباره دنبال اون راه بگردیم.با هر مصیبتی بود وسایلمون رو از ماشین پیاده کردیم و راه افتادیم که با ماشین چوب جمع کنیم اما زهی خیال باطل.دیگه کوچیکترین چوبها رو هم برداشتیم.بعد از دو ساعت تونستیم یه مقداری جمع کنیم.یه ذره فقط خیس بودن.همین.خیلی سریع چادر رو زدیم آتیش رو راه انداختیم و رفتیم به سمت غذا. دوست هنرمندم که برای اولین بار در زندگیش ماکارونی درست می کرد یه غذا بهمون داد که انگشتامونم باهاش خوردیم.اصلا" به قیافه ی یارو این حرفا نمی خورد ولی خوب تونست.

کم کم هوا تاریک تاریک شد.آسمون ابری بود و ما از نور ماه محروم بودیم.فقط نور آتیش.فقط کافی بود که یه ذره ازش دور بشیم.یخ می زدیم.پلارم رو عوض کردم.خیس خیس شده بود.انقدر هوا سرد شد که به شلوار دوپوش اسکی + یه شلوار اضافه پناه بردم.البته ژاکت پشمی و کاپشن پر هم به کمکم اومد تا بتونم سرما رو تحمل کنم.تاریکی جنگل هر لحظه وحشتناک تر میشد و ما سه تامون داشتیم وانمود می کردیم که نمی ترسیم. یه آن متوجه شدیم که آب تموم شده.(از بس که اون دو تا هی چایی خوردن که گرم شن و هی رفتن دستشوئی). چشمه رو دو نفرمون بلد بودن.من و یکی دیگه.طبیعتا" باید دو نفر به سمت چشمه می رفتن و یکی کنار آتیش می موند و وسایل رو می پائید. نفر سوم که یه نوجوون بود و تا به حال تنهایی جنگل رو حس نکرده بود.اون یکی هم دستش درد می کرد و به هیچ عنوان نمی تونست اگه اتفاقی رخ بده از خودش دفاع کنه.در نتیجه اون دو تا رفتن به سمت چشمه و من ماندم تنهای تنهااااااااااا.

تا جایی که نور چراغ قوه شون رو می دیم دلم گرم بود اما وقتی پیچیدن دیگه... . توصیف کردن ترسش غیر قابل بیانه.تاریکیه جنگل از یه طرف زوزه ی باد که برف رو هم که شروع شده بود رو به صورت آدم می کوبید یه طرف و ترس من و تجربه ی سال گذشته مون تو اون جنگل یه طرف دیگه. نمی تونم بگم چطور به من گذشت اون نیم ساعتی که نیومدن.اما یادمه که بعد از گذشت چند دقیقه تونستم تمرکزم رو به دست بیارم و سرم رو به تیکه تیکه کردن چوبهایی که آوردیم به سه اندازه ی مختلف گرم کنم.تمام چیزهایی که ممکن بود ازشون بترسم بی اختیار میومدن توی ذهنم و تمام خاطراتی که بقیه از تاریکی و تنهایی جنگل تعریف کرده بودن.اینا در مقابل چای پاهای مختلفی که لب چشمه ی آب دیده بودم هیچ بود. نفهمیدم که چطور گذشت اما یادمه که وقتی نور دو تا چراغ قوه رو دیدم کلی شیر شدم.هم اونا سالم بودن هم من.مجبور بودیم که به اون شبی بریم اب بیاریم.چون اگه نمی رفتیم باید صبح زود می رفتیم که این کار در جنگل یعنی حماقت محض.(به خاطر اینکه حیوانات مختلف هم درست میان همون موقع آب بخورن)

اونا که اومدم خیلی عادی گفتم: جرج اونجا نبود؟ اونام با خنده گفتن : نه وایساده بودن تو بری.گوشت ما رو دوست ندارن.منم جوابی دادم که صدای خنده مون جنگل ساکت رو پر کرد: خوب باباشون یادشون داده که ... اضافه نخورن.

نوجوان رو انداختیم تو چادر که بخوابه تا دم صبح بتونه بیدار بشه و کشیک اتیش بده.خودم و اون یکی دوستم هم شروع کردیم به چرت زدن کنار آتیش که به نظرم یکی از فرح بخشترین کارای دنیاست.ساعت 3 بود که متوجه شدم که کم کم برف شدت گرفته.روی ماشین و چادر قشنگ برف نشسته بود.اومدم برم تو چادر بخوابم که متوجه شدم پمپ لجن کش رفقمون روشنه و اجازه خوابیدن به هیچ بنی بشری رو نمیده.سریع کنار آتیش یه سرپناه ردیف کردیم من رفتم بخوابم که فهمیدم زیر انداز یادم رفته بیارم.و این یعنی مالیدی بیستاب جان.زمین نم داره و تو می خوای رو چی بخوابی؟ دیگه با بدبختی خودم رو تونستم یه جوری تو کیسه خواب جا بدم. برای اولین بار تو زندگیم با کاپشن پر و شلوار اسکی تو کیسه خواب خوابیدم.

صبح با صدای یکی از رفقا بلند شدم: پاشو،بیستاب تو هنوز زنده ای؟ببین رو پاهاش چقدر برف نشسته. بلند شو تا نرفتی تو تیم پارالمپیک.با بی میلی یه تکونی به خودم دادمو سرم رو از توی کیسه خواب بیرون آوردم.فهمیدم چرا پاهام یه نمور یخ زدن.نزدیک 5-6 سانت رو پاهام برف نشسته بود.همین. البته شانس آورده بودم که روکش کیسه خواب نازنینم اجازه نداده بود مثل پارسال کیسه خوابم بشه استخر.

صدای مهدی اسدی اومدن صبح رو به طور رسمی خبر داد: پاشو، یالا پاشو ...

بعد از خوردن یه صبحانه ی گرم وسط اون برفا به سمت ده راه افتادیم و یکی دیگه رو که یه روز دیر رسیده بود رو ورداشتیم و دوباره برگشتیم همونجا.باورش نمی شد که دیشب رو وسط اون برفا سر کردیم.هنوز آتیش گرم بود و تونستیم که یه جوجه ی دیگه هم بزنیم به خندق بلا.بعدشم رسما" جیم شدیم پائین و شب رو تو خونه ی مادر خانم دوستم سر کردیم.خیلی بزرگوار بودن که ما جنگلیای گلی رو تو خونشون راه دادن.

فردا صبح به سمت تهرون راه افتادیم و تقریبا" 3-4 ساعت قبل از تحویل سال رسیدیم تهرون.

خاطره ی اون سفر همیشه باهام می مونه.خیلی لذت بخش بود.بیشترشم به خاطر مقابله با ترسم بود.ترسی که مدتها بود باهام بود.   

بعد از اون جریان بهم ثابت شد که بهترین راه حل یک مشکل مقابل شدن باهاشه.به خصوص از از نوع ترس باشه.الان اگه بهم بگن شب بیا بریم تو جنگلای آمازون هم بخوابیم سه سوت راه افتادم.چون دیگه نمی ترسم.

 

پ ن: توجه دوستان رو به جمله ای که خانم ع + ب + ا + د + ی تو آخرین مقاله ش تو گاردین نوشته (که عین نظر منه) جلب می کنم:

 

اطمینان دارم که دموکراسی رو زنان به ایران خواهند آورد.

 

برین حالشو ببرین بانوان عزیز.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۱
    پيام هاي ديگران ()