آخر خط

خانواده نوشت

وارد خانه که می شوم اولین نفری را که می بینم پدر است،در آشپزخانه.سلام می کنم و مثل همیشه ظرف غذایم را از کیفم بیرون می آورم و روی کنسول اپن آشپزخانه می گذارم.پدر مثل همیشه با لبخند و شوخی می پرسد: شستی؟ و من طبق معمول با خنده جواب می دهم که:مرد که ظرف نمی شوره.به اتاقم که می روم برادر عزیزتر از جان  مثل همیشه به طرفم می آید و سلام می کند.صورتش خندان است مثل همیشه.آماده می شود که برود.با لحن همیشه گی که با او صحبت می کنم می گویم: آقا پلیسه، داری میری سر کار؟ می خندد و می گوید: کارتتو زدی؟بیا کامپیوتر تحویل تو.فردا پس فردا باید پول شهراد رو بریزی به حساب وگرنه ADSL دیگه نداری؟ در حالی که لباسم را عوض می کنم و ناخنک به شکلاتها می زنم با دهان پر می گویم: ندارممممم؟ باقالی مثل اینکه تو از صبح تا شب اون توئی،اونوقت من اینترنت ندارم؟ جلوی در موهایش رو درست می کند و می گوید: خوب توام از شب تا صبح اون توئی،ما رفتیم،خداحافظ. پدر می خندد و می گوید خداحافظ.خیلی گشنه ام.بعد از عوض کردن لباس که جزو لاینفک خانه ماست و از وقتی که یادم هست هیچ کدام از اعضای خانواده جرات نداشتند که پس از ورود به خانه با لباسهای بیرون در خانه تردد کنند به سمت آشپزخانه می روم.این نظمیست که مادر همیشه مقتدر وضع کرده است و پدر همیشه مقید در عدم حضورش مواظب است که به نحو احسن رعایت شود.

کم مانده از گشنگی شیرجه بزنم درون یخچال.پدر می گوید:با این دمپائیها نیا تو آشپزخونه،مگه نمی بینی دو جفت دمپائی اونجاست.با همان لبخند و گزند زبانم در حالی که به دمپائیهای مخصوص اشپزخانه اش نگاه می کنم جوابش را می دم: مرد که تو آشپزخونه دمپائی پاش نمی کنه.صدای پس گردنیه ددی می آید:آخه بزغاله تو به چه مجوزی خودت رو قاطی مردا می کنی؟ با همان خنده می گویم: تک ماده.و او می خندد.چه خنده آشنایی.از کودکی با این لبخند آشنایم.وقتی از کودکستان(مهد کودک زمان ما) به اداره پدر می آمدم همیشه صدای خنده هایش می آمد.البته گاهی که جدی بود و احیانا" ناراحت، مرد می خواست که به اتاقش بیاید. همیشه از این دفترهای بزرگ داشت که ستونهای زیادی دارند و دائم در حال وارد کردن یه سری عدد به درون آنها بود.و من آرزویم این بود که روزی من کار پدرم را داشته باشم. البته وقتی بزرگ شدم به این افتخار نائل شدم و دقیقا" همکار پدرم شدم و تازه فهمیدم که در کودکی چه آرزوی احمقانه ای داشتم.اگر یکی از آن عددها اشتباه می شد کارم با کرام الکاتبین و نماینده آنها روی زمین بود(همان پدرم!!!!).یادم می آید هر روز یک 2 تومانی به من می داد که با مینی بوس تا نزدیک خانه بروم.یک تومان مال مینی بوس و یک تومان مال خودم. و من بدو بدو تا خانه می رفتم که هر دو تومان را درون قلکم بیاندازم.قلکی که یک تانک پلاستیکی بود وما در رویایمان با آن به خانه صدامی که خواب و خوراک را از همه ما دزدیده بود شلیک می کردیم.یادم می آید آخرین تنبیهی که از طرف پدرم شدم زمانی بود که کلاس پنجم بودم و دلیلش هم این بود: وقتی معلم دوست داشتنیم مرا از کلاس بدون دلیل اخراج کرده بود در کلاس را باز کرد و گفت بیا تو، نرفتم.با چشمان اشک بار و گلوی بغض گرفته از زور گناه نکرده با پر روئی ذاتیم جوابش را دادم:تا وقتی علی قلیچ را از کلاس بیرون نندازین تو نمیام.زنگ تفریح مرا به دفتر احضار کردند و گفتند که تلفن کارت دارد.پشت تلفن صدای زنی می آمد که هنوز هم بعد از 30 سال زندگی صدایش 4 ستون بدنم را می لرزاند: برو سر کلاس تا شب خودم بیام خونه.جوابی نداشتم بدهم.رفتم.وقتی شب جریان را برایش تعریف کردم قبل از اینکه او حرفی بزند داغی گوشهایم را احساس کردم که در دست پدرم بود:دفه ی آخرت باشه که جواب خانم ذوالفقاری رو میدی.و دیگر خانم ذوالفقاری را ندادم.

یادم می آید وقتی انجیل را روی میز اتاقم دید خنده ای بلند کرد و گفت:کلاغه اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره راه رفتن خودش هم یادش رفت.آخه تو کتاب مسلمونا رو خوندی داری میری کتاب مسیحیا رو بخونی؟ و من به او خندیدم و نگفتم که بله خوانده ام.با چه ذوق و شوقی می خواندم.یادم است چند روزه تمام شد.و بعد از آن یک کتاب دیگر روی میزم سبز شد در اثبات وجود رابطه ی پدر،پسر و روح القدس. هنوز دو ساعت از خواندن کتاب نگذشته بود که دلم را زد.استدلالهایش به دلم ننشست. انداختمش گوشه ای و به فکر فرو رفتم. با خنده پرسید:چیه عیسی خونه نبود؟(به یاد جک قدیمی) یادم می آید که گیج بودم وگول.گفتم:چرا بدون اینکه ما بخوایم خدا ما رو آفریده؟ و او متعجب از سئوال یک بچه پر روی 17 ساله: بیا یه چیزی بهت بدم شاید کارت رو راه بندازه. دیدم که رفت و از گنجه ی مخفیش که هیچ بنی بشری جرات دست زدن با آن را نداشت یک کتاب آورد.گفت: بخون شاید آدم شدی.و من غرق در برهان حرکت جوهری ملاصدرا.با خواندن هر سطرش پنجره ای به رویم باز می شد.و این شد که علاقه من به فلسفه دین شکل گرفت و تا چند سال کارم همین بود.

در واقع آزادیه بی نظیری که من و برادرانم داشتیم مایه ی قبطه ی همه ی هم سالانمان بود.و این بود که من طیف وسیعی از تجربیات را کسب کردم.از گوش نکردن به آهنگهای لوس آنجلسی (به دلیل اینکه مرد نا محرم از زن نا محرم حرف می زند و بالعکس) تا تشکیک در وجود خداوند.از انجیل متی تا مقدمه ی ابن خلدون.و این آزادی بی نظیر را مدیون پدرم هستم که یادم نمی آید که آخرین باری که به من گفت ((نه)) کی بود.البته این آزادی یک ایراد هم به همراه داشته: من هیچ وقت حق اشتباه کردن نداشتم.به هر حال کز گل بدان لطف و صفا گه نیش خاری هم می رسد.

یادم می آید به محض اینکه کنکورم را دادم رفتم سر کار.کیف هم می کردم.پدر که اوضاع را دید پیشنهاد داد که بروم در شرکت آنها کار کنم.بعد از کلی ناز کردن قبول کردم و یک نوجوان 18 ساله ی شر و شور رفت به ارگانی که عصر به عصر روزنامه ی کیهان روی میز تمام کارمندانش توزیع می شد.در حالی که تمام کارمندان آنجا متاهل بودند و به اصطلاح مذهبی و با دمپائی کار می کردند نماز اول وقتشان فراموش نمی شد دو تا نخاله داشتند آنجا را به هم می زدند.یکی 18 ساله با دمپائیهای زرد رنگ زیقی و یکی 50 و خورده ای ساله و اتو کشیده و سه تیغ.طولی نکشید که تمام وقتم را کار گرفت و پدر وقتی فهمید که مزه پول زیر زبانم مزه کرده است به محض اینکه فهمید دانشگاه قبول شده ام و نمی خواهم بروم ثبت نام کنم به زور مرا برد و ثبت نامم کرد.و به خاطر این کارش همیشه به او مدیونم.از 7 صبح تا 11 شب کارت می زدم و فردایش به دانشگاه می رفتم.

صدای پدر آمد: ایول،خوشم اومد.قلعه نوئی بازم قهرمان شد.برو به دائی بگو بره سماق بمیکه.مرتیکه ی لنگی.و من باز خندیم و گفتم:به هر حال گاهی وقتام نوبت کیسه حمومیا میشه که قهرمان بشن.فقط تا قبل کیسه ها آبی بود و الان زرد هم شده.و یادم اولین روزی افتادم که ددی را با خودم به استادیوم بردم.بازی استقلال با نفتچی ازبکستان بود که بازی رفت استقلال 3 به 1 باخته بود و باید این بازی را می برد با آوراژ گل بالا. همین مرفاوی که الان مربی استقلال است بعد از چند سال بازی در کشورهای عربی به استقلال برگشته بود و توانست 2 گل بزند و یکی را هم یکی دیگر زد و استقلال بازی را برد.و پدر که در تمام عمرش لگد به گربه هم نزده بود شد یک تاجی تیر و ما پرسپولیسی ها شدیم لنگی.با برادرانم دستش در یک کاسه بود.همه استقلالی و من مثل همیشه نخاله بودم.یه پرسپولیسیه دو آتشه.

صدای زنگ آمد.تصویر مادر را که دیدم و درب را باز کردم بدو بدو تمام آت و آشغالهایی را که در خانه رها کرده بودم جمع کردم.درست مثل کودکی.در خانه را که باز کرد هنوز جواب سلام مرا نداده بود که اولین غر را زد:باز روی میز ناهار خوری رو پر کردی از آشغالات.در حالی که می خندیدم گفتم: تبریک می گم، رکورد قبلیت رو شکوندی.هنوز وارد نشدی اولین غر رو زدی.مامان من به تو افتخار می کنم.و او بی تفاوت و پوست کلفت از تیکه های من رفت تا لباسهایش را عوض کند.صدایش از تو اتاق آمد: بازم تا دیر وقت کارخونه بودی؟چیزی خوردی یا نه؟ و من مات و مبهوت که او از کجا فهمیده که من چند دقیقه است برگشته ام و خیلی هم گشنه.درست مثل زمانی که با برادرهایم در یک آپارتمان 80 متری فوتبال بازی می کردیم و قبل از اینکه او از مدرسه بیاید همه چیز را جمع و جورمی کردیم.و او به محض اینکه به خانه وارد میشد رو به برادر بزرگم می کرد و می گفت:بازم ریختین به هم اینجا رو.ما که هر چه نگاه می کردیم متوجه نمی شدیم.بزرگه درس می خواند،من مشق می نوشتم و کوچیکه با ماشینهایش بازی می کرد. پس او از کجا فهمیده؟ بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که لپ قرمز و موی خیس از عرق نشانه ی شرارت است.شاید روزی اگر پدر شوم بفهمم که از کجا فهمیده که من کی از سرکار برگشته ام و گرسنه.

وارد اتاقم می شود و می گوید:کسی زنگ نزد؟پیغام نزاشت؟ و من که تازه به خانه برگشته ام نگاهی به تلفن می کنم و می گویم:نه.با بی حوصله گی می گوید:تو که الان برگشتی حرف نزن،ورزش کردی؟ مثل همیشه با شوخی می گویم: تو کارخونه آره.و مادر مثل همیشه باور نمی کند:بی خود نگو.زود باش، یالا.و من یاد کودکی می افتم که تا روز جمعه من تمام خانه را جارو نمی کشیدم و برادر بزرگم همه خانه را گردگیری نمی کرد اجازه ی بازی کردن با بچه های همسایه ها را نداشتیم.من کارم راحتتر بود.یعنی زرنگتر بودم.اون بیچاره اگر یک لک بر روی جائی باقی می گذاشت همه می فهمیدند اما من فقط نشانه هایی را که مادر در گوشه کنار اتاقها می گذاشت پیدا می کردم و سریع همه چیز را تمام می کردم.

مادر می گوید:کار این دستگاتون به کجا رسید؟خدا بگم چی کارشون کنه با این دستگاه ساختنشون که این همه شما را عذاب داده.من: درگیریم.هر روز یه جاش مشکل دار میشه.می گوید: می خوای بگم بچه های شرکتمون بیان یه نگاهی به ماشینتون بندازن؟و من باز هم طعنه می زنم: بگو اونایی رو که زائیدن بزرگ کنن،مال ما پیشکش.و باز هم یاد حمایتهای بی دریغ مادر می افتم.در تمام زندگی مثل یک ستون سقف خانواده ی ما را سر پا نگه داشته.در عین مهربانی و تو دل بروئی که دارد حاضرم قسم بخورم که در کل عمرم آدمی به سیاست و کیاست او ندیده ام.یادم می آید روزی را که به زور برای برادرم در یک شرکت کار مرتبط با رشته ی تحصیلیش جور کرد و بعد از چند ماه برادر یهو شد مدیر تولید.(البت در اثر پشتکار خودش)و یادم می آید که چطور 12 سال قبل از اینکه من به سربازی بروم پارتیه مربوطه را در آب نمک خوابانده بود و از دو سال پیش هم پارتیه برادر کوچک را در آب نمک نگه داشته است.راستش نفهمیدم که چه مهره ی ماری دارد که قبل و بعد از بازنشستگی هر جا که پا می گذارد دیگر نمی گذارند که بیرون برود.الان چند روزیست که کارش را عوض کرده.خود من تا حالا چند بار جواب تلفن رئیس قبلیش را داده ام که مادر بازنشسته ی واقعی شده و دیگر کار نمی کند.البت روزهای قبل تلفن رئیس جدیدش را جواب می دادم که مادر چند روز زمان می خواد تا کار قبلیش را تحویل صاحب کار دهد.

در آشپزخانه میگوید: پایان نامه ی اونو تموم کردی؟ و من در حالی که ایمیل هایم را چک می کنم می گویم: هر وقت اون تونست یه کاسه ماست درست کنه منم پایان نامه ی برق می نویسم.هنوز هیچی بهم نداده که منظمش کنم.فقط چند ثانیه بعد صدای صحبت کردن مادر می آید: سلام دختر گلم. خوبی؟خسته نباشی.منم خوبم ممنون.مادر و پدر خوبن؟خدا رو شکر.کجاست که تلفنش دست توئه؟نه کار خاصی باهاش ندارم.می خوام بدونم که این پایان نامه ش رو تا کجا تحویل داده.بلکه تو هلش بدی.اون یکیا رو نفهمیدم کی مهندس شدن رفت اما این یکی از بچه گی پدر منو درآرود.و به همین راحتی کار پایان نامه رو پیش برد.یاد روزهایی می افتم که موبایل نداشتم و برای قرار گذاشتن یهویی با دوستم باید او و من به خانه زنگ می زدیم و قرار را با مادر یا پدر فیکس می کردیم.و یاد کودکیهای این آخری می افتادم که مادر تمام تمرینهای کتابش رو روی کاغذ امتحان می نوشت و مجبورش می کرد که آنها را جواب دهد.یادم است روزی که سرزده به دبیرستانش رفتم و با گفتن شماره ی دانش آموزیش متوجه شدم که چه واحدهایی را که نیافتاده.آن هم سوتی خودش بود.کارنامه اش را آورد و من دیدم که از 40 واحد انتخابی 30 تا را پاس کرده.بیچاره همیشه دلم برایش می سوزد،کاری نیست که بخواهد بکند و من نفهمم.

تلفن زنگ می زند.تنها دوستم است که برای هم باقی مانده ایم.بعد از کلی سرو کله زدن قرار بازدید او از کارخانه رو برایش تشریح می کنم.بعد از تمام شدن صحبت مادر می گوید:کارش چی شد؟کار جدید پیدا کرده؟ می خوای براش تلفن بزنم اینور و اونور؟ و من باز هم با خنده می گویم: همونایی که زائیدی بزرگ کن.اون باشه پیشکشت.

بعد از دوش گرفتن و شام خوردن و سر زدن به وبلاگ مارمولکی به نام اهورا آماده ی خواب می شوم که صدای باز شدن درب می آید.برادر کوچک آهسته آهسته به داخل اتاق می آید.مادر نیم ساعتی میشود که خوابیده.صدایش را می شنویم: شامت تو یخچاله.گوشت چرخ کرده س.بزار یه دقیقه تو فر بمونه تا یخش باز بشه.آخر ترمه زود باش یه تکون به خودت بده.و برادر کوچک می خندد و می گوید:

مهتاب تابید مثل همیشه، قورباغه خوابیده توی بیشه.

شب به خیر ،بگیر بخواب.

من آماده می شوم که بروم و بخوابم.به بخش کوچکی از زندگی فکر می کنم که امروز در چند ساعت رخ داد.

 آری، ما یک خانواده ایم.با تمام خوبی هایش.   

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()