آخر خط

ملاقات با یک فاحشه ی معصوم

 

خسته از سر و کله زدن با یه مشت آدم زبون نفهم به سمت خونه می اومدم.از روی پل عابر اتوبان رد شدم اونم با کلی ترس و لرز.از خطرات احتمالی رد شدن شبانگاهی از روی پلهای خلوت عابر پیاده که همه مطلع هستین؟این دفعه هم به خیر گذشت.سوت زنان داشتم به سمت خونه میرفتم که یه خانمی رو دیدم که با یه مانتو و روسری طلایی رنگ کنار تاریکی از اتوبان داشت روی چمنا قدم میزد.به 50-60 متریش که رسیدم نشست و تکیه داد به یه درخت و سرش رو گذاشت روی دستاش نزدیکتر که شدم تکوت خوردن شونه هاش رو احساس کردم.از یکی دومتریش که رد شدم سرش رو بلند کرد و یه نیمچه نگاهی بهم کرد.من که خودم رو به ندیدن می زدم خیلی راحت از کنارش رد شدم.هنوز چند قدم رد نشده بودم که یه چیزی بهم گفت:مگه تو آدم نیستی.بهش گفتم: نه، نیستم،به من چه.دنبال دردسر می گردی؟بعد از چند ثانیه یادم افتاد که همیشه دنبال دردسر می گشتم.تو پیچ اولین کوچه یه نگاهی به عقب انداختم و فهمیدم هنوز همونجا نشسته.یه خورده که جلوتر اومدم از یه بقالی 2 تا آبمیوه و شکلات گرفتم.و از کوچه ی پائینی همون مسیر رو دوباره اومدم. هنوز نشسته بود.تو شیش و بش این موضوع بودم که اگه یهو بپره بهم چی کار کنم که یادم افتاد تو این گوشه گم اتوبان صداش به جائی نمی رسه.آروم به سمتش رفتم.در حالی که سعی می کردم یه صدایی ازم بشنوه که نترسه.انگار نه انگار که تا یه متریش اومدم.خیلی مودبانه صداش کردم:(از اون مدلهایی که آدم خیلی مثبت جلوه می کنه و صداقت و آره و اینا) سلام خانم،حالتون خوبه؟ ... هیج جوابی نشنیدم." می تونم کمکتون کنم؟" بازم جواب نداد.گزارش گردش مالی آخر سال رو از کیفم در آوردم و انداختم روی چمنا و مبارک رو روش گذاشتم.خیلی گرسنه بودم.شکلات و آبمیوه رو باز کردم و شروع کردم به خوردن.یکی دو دقیقه ای انگار نه انگار که اونم اونجاست.خیلی آروم داشتم می خوردم و با گوشیم بازی می کردم.

چی می خوای؟ بالاخره مغر اومد.جواب ندادم.خیلی عصبی گفت: گفتم چی می خوای؟.بدون اینکه نگاهش کنم نایلون شکلات و آبمیوه رو گرفتم به سمتش.خیلی عصبی زد زیر کیسه و دستم و بلند شد،((بی شرف)) و راه افتاد.لحظه ای که بلند شد یه نگاه بهم انداختیم،من با بی تفاوتی اون با ناراحتی.رنگ رخساره خبر از حال درون میداد.آرایش به هم ریخته،موهای ژولی پولی و شونه های افتاده از خستگی فقط یه چیز رو توی ذهنم تداعی می کرد. چشمای خیس اشکش نشونی از نفرت نداشت با اینکه صورتش خیلی نارحت بود.تو تشخیص سن خانمها همیشه مشکل داشتم بنابراین به خودم زحمت ندادم اما از اندام ریز و صورت ترکه ایش معلوم بود حداکثر 2-21 سالشه.همین جور سر جام نشستم و به بازیم رسیدم.تند تند قدم میزد اما ناموزون.دیگه مطمئن بودم.یه خورده که دور شد بلند شدم که به سمت خونه راه بیافتم که متوجه شدم داره بر می گرده.این دفعه آروم و مستاصل.خیلی با طمانیه جمع و جور کردم و به سمتش راه افتادم.از جائی که صورت هم رو می تونستیم ببینیم یه نیمچه لبخند زدم.بهش که رسیدم با خنده گفتم:ببین خانم من شکلات و آبمیوه خودم رو خوردم،اینا رو هم واسه شما گرفتم.نترس خیلی گرون نیست.اگه خواستی پولشم ازت می گیرم.حالا بیا بخور.(این دو جمله اخری رو با خنده گفتم).ازم گرفت بدون اینکه چیزی بگه.خیلی سریعتر از چیزی که فکر می کردم بازشون کرد و شروع به خوردن کرد.با دهن پر پرسید:شما خونتون اینجاست؟ راستش تعجب کردم از متانتش توی حرف زدن.اون بی شرف گفتنش چی بود و شما خونتون اینجا گفتنش چیه.در حالی که دعا دعا می کردم از آشنایان کسی منو نبینه جواب دادم: نه،خونه ی پدر خانمم اینجاست،چترمون رو امشب باز کردیم رو سرشون. (اینطوری دیگه قضیه رو 3 قفله می کردم.زن دارم،خونشونم اینجاست و شام هم دعوتم یعنی خیلی وقت ندارم)پرسید: چند وقت ازدواج کردین: جواب دادم 2 ساله.چطور مگه؟ با خنده جواب داد: خوش به حالت خانمتون.مرد خوبی گیرش اومده.با شوخی گفتم: کیه که قدر بدونه.گرفت حقه م.اونم خندید.((آدما وقتی یه چیزی دارن قدرش رو نمی دونن اما کافیه یه لحظه اونو از دست بدن اون موقع می فهمن که چه اشتباهی کردن))یه خورده که با هم شوخی کردیم و خندیدیم گفت:ببخشید من باید لباسام رو عوض کنم میشه اینجاها رو مواظب باشین.یه گوشه ی خلوتی بود و خیلی هم دید نداشت.خیلی سریع مقنعه و مانتوی مشکی رو جانشین مانتو رو سری طلایی کرد و جوراباش رو پاش کرد و کفش کهنه رو رو هم با اینی که پاش بود عوض کرد. سرعت عملش فوق العاده بود.یاد زمانی افتادم که فوتبال بازی می کردم و تو زمینای خاکی باید به طرفه العینی لباس عوض می کردیم و به همین خاطر خیلی سریع شده بودیم توی این کار.حالا قیافه ش عین دختر مثبتای دانشجو شده بود.عین همونایی که ما از صبح تا شب تو دانشگاه باهاشون سر و کله می زدیم و می گفتیم و می خندیدم.اون لباساش رو هم تو یه نایلون لباس جدا داد.از اینجا چطور می تونم برم خیابون کارون تو آزادی.با شنیدن اسم خیابون کارون یاد 10 سال پیش افتادم که اونجا کار می کردم.یعنی ممکنه این بچه ی یکی از مشتریای ما بوده باشه؟" از اونور خیابون برای مترو تاکسی و اتوبوس داره.می تونی بری ایستگاه شادمان پیاده بشی.یکی دو دقیه پیاده بری می رسی سر خیابون کارون.اونجا همکه تا ته خیابون تاکسی داره."

با شیطنت گفت:خوب بلدین اونجاها رو؟ جواب دادم: من چند سال پیش اونجاها کار می کردم و آدرس مرکزی رو که کار می کردم رو بهش دادم. خوب شناختش.بهش گفتم:می خوای تا اونور خیابون برسونمت؟ گفت: اگه خانمتون شما رو با من ببینه چی؟ گفتم:نگران نباش خونشون چند خیابون اونورتره.گوشیش رو از تو کیفش درآورد و تماس گفت:سلام مامان.خوبی؟.... کلاسم طول کشید.دارم میام.اومده؟... نه، زود خودمو می رسونم. چیزی نمی خواین؟ قطع که کرد انگار لحظات شیرینش تموم شد و رفت تو فکر.منم هیچی نگفتم.وقتی که رسوندمش به اون خیابون گفتم: رسیدیم.وهیچی نتونستم بگم و فقط تو چشماش نگاه کردم.دستش رو به سمتم دراز کرد و منم باهاش دست دادم.چند ثانیه دستم رو نگه داشت و فشار داد: ممون از محبتتون.خوش به حال بچه هاتون. و رفت.تو مسیر برگشتم به خونه فقط یکی دو تا جمله ش تو سرم تکرار می شد:

((اومده؟))

((خوش به حال بچه هاتون))

 

این ترانه رو با فریادی از درون تقدیم می کنم به تمام فاحشه های بی گناه. 

 صورت خسته، نگران و بی آرامش و مریض

که قایم شده بود زیر آرایش غلیظ

زخمی از خاطرات تلخ دیروز

چشم می دوخت به خیابون سرد بی روح

با تحمل سنگینی نگاه آدما

ادامه می داد او به راه نا تمام

و اولین بار برای آخرین راه

بهتر بگم آخرین چاه

تنها، دو دل، تو فکربا تعجب

 دنبال چی بود؟ پول یا توجه؟

تو روزگاری که هر کسی دنبال آشناست

دخترک می گرده پی  یه فرد ناشناست

که از اون غریبه ها یه عده مائیم

آروم اشاره زد که شیشه رو بده پائین

فقط می تونیم امشب رو با تو باشیم و بس

این و گفت و نشست و در ماشین رو بست

پسر می خواست سر صحبت رو باز کنه زود

تیکه می انداخت دنبال واکنش بود

ولی دخترک صداش رو نمی شنید

تو دنیایی بود که به سادگی نمیشه دید

دیدی که گاهی وقتا بغعضی تو گلوته

نمی خوای گریه کنی جلو کسی که پهلوته

امان این زمان

زمانی که دیگه برد توان از این زبان

بی همراه بی هوده رهسپار این راه بی نور و هم صدا

سپرده خود رو به دست باد

اسیر زندون لحظه ها

تو دلش دردهای بی کران

خسته از حرفای دیگران

اسیر مردای بی مرام

و اشک می بارد باران

پسر گفت لعنت به این بخت بد

خونه ی ما می مونه واسه یه وقت بعد

سعی نکن با این سکوت زیر پوستم بری

اگه پایه ای می تونیم خونه ی دوستم بریم

حاضری با دو نفر باشی یا نه؟

معلوم که رفتار دخترک ناشیانه س

سئوال تکرار شد،حاضری باشی یا نه؟

و دختر به فکر یک شب و یک آشیانه س

گفت بریم من که همه چی رو از دم باختم

گناهش پای اوناست که منو پس انداختن

عصبانی از خاطرات خاموش قدیمه

پی محبت می گرده توی آغوش غریبه

تو خونه ای رشد کرد که عشق نبود

جای عشق، فحش و مشت و زیر چشم کبود

پدری که جلو مشکلات مختلف ضعیفه

فقط زورش میرسه به دختر ظریفش

با خودش گفت پشتم به کیا قرصه؟

خونواده م؟ اونا رو خدا بیامرزه

اون موقع کی بود احترام به حرفای بزاره

حالا مجبوره که تنش رو به حراج بزاره

کوه غم بود،ولی یه نور انبوه

پشت کوه غصه نا امیدی زوده هنوز

کاری ندارم به اینکه که کارش خلاف شرعه

ولی واسه رابطه ها اولش علاقه شرطه

وگرنه یه روحه که رو جسمی سواره

چطور تو آغوشی بره وقتی حسی نداره

توی این روزگار درناک و سیاه و بی شرم

ای کاش بگه نکه دار من پیاده میشم

راه برای ادامه دادن زیاده بی شک

ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم

 

پ ن: این روزا چیزایی دیدم که حالمو گرفته. داره.یعنی خاک بر سر ما مردم بی فرهنگ. پست بعدیم راجع بهش می نویسم.البت اگه حسش رو داشته باشم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()