آخر خط

فضولی نوشت

چند وقت پیش:

 

-سلام اقا سعید

-سلام آقا.احوال شما.زود باش،زودباش بیا بشین یکی وقت گرفته بود قبل از تو.الانه که بیاد.

در حالی که رو صندلی سلمونی قدیمیم می نشستم گفتم:

-اتفاقا" خیلی کار ندارم.

-به سلامتی بالاخره خانم... تونست یقه ت رو بعد از چند سال بگیره و دستت رو می خواد بند کنه؟

-نه.خدا رو شکر که تا حالا قسر در رفتم بقیه شم خدا بزرگه.

در حالی که پبش بند رو می انداخت گفت:

-ما رو باش.آخه وقتی بچه ها میان و میگن زیاد کار نداریم فقط می خوان موهاشون رو مرتب کنن و دارن میرن جشنی،جایی.اکثرا" هم یا خواستگاری یا عروسی.

-نه سعید آقا.قضیه این چیزا نیست.می خوان موهام رو از ته بزنی.

-یعنی کوتاه کوتاهش کنم؟

-نه از ته بزن.کچله کچل.

-چرا؟تو که چند سال پیش سربازی رفتی؟

-(با خنده) اون دفعه رفتم اشتباهی گوهینامه گرفتم،حالا می خوام برم پایان خدمت بگیرم.

-نه جونم.بزار کوتاه کوتاهش کنم.کچل که مال سن شما نیست.

-ول کن بابا.بی خیال.خسته شدم از بس یه مدل داشت موهام.می خوام کچل کنم یه مدتی.سرباز که بودم انقدر راحت بودم.

-حالا بزار ببینم چی میشه.

بعد از چند دقیقه دیدم بی خیال نمیشه و ماشین نمی اندازه به سرم:

-آقا سعید حوصله داری ها.ماشین بنداز و خلاص بابا.

اون مشتریش که قرار بود بیاد اومد تو و سلام و علیک کرد و عذر خواهی کرد بابت دیر اومدنش.دیدم نه طرف بی خیال نمیشه و هی میگه: آقا تو مهندسی،این مدل بهت نمیاد.منم تشکر کردم و پول رو گذاشتم رو میزش و اومدم بیرون.تو راه خونه رفتم یه شونه برای ماشین ریش تراش پدرجان گرفتم و بعد از رسیدن به خونه سر بقیه ی موهای عزیزم رو در اختیار ایشون و ماشینشون گذاشتم.اونم کلی خندید بهم که تو که می خواستی کچل کنی چرا رفتی سلمونی؟

چند وقت پیش تر

 

-سلام من ... هستم.آقای ... معرفیم کردن.

-بله.حالتون خوبه؟چقدر زود اومدین.

-با این اتوبوس BRT ها اومدم.خیلی زود آدم رو از انقلاب رد می کنن.

بعد از یکی دو دقیقه یه خانم خیلی محترم و باکلاس اومدن و منو به سمت فرمهای عینکهای جدیدشون راهنمایی کردن.کلی بالا و پائین کردیم تا یکی دوتاش چشمم رو گرفت.ازش خواستم اونا رو بده بهم تا امتحان کم رو صورتم.ایشون هم در حالی که اونا رو داشت کنار میزاشت گفت:

-یه مدل دیگه هست که فکر کنم بهتون خیلی بیاد.اجازه بدین بیارم براتون.

منم تشکر کردم.ظرف سوت ثانیه فرم رو آورد و گذاشت جلوم.یه فرم کامل مشکی رنگ بود.از اونایی که اصلا" دوست ندارم.به خاطر اینکه بهش برنخوره زدم رو صورتم و چند ثانیه هم خودم رو برانداز کردم.از رو صورتم برش داشتم و گفتم:

-اجازه بدین این دو تا رو هم تست کنم.

از یکیش خیلی خوشم اومد.گفتم:

-لطف کنین همین رو بهم بدین.فقط ارتفاع شیشه ش باید یه مقداری کم بشه.

با لبخند گفت:

-من فکر می کنم اون یکی بیشتر بهتون میاد.

روم نشد بهش بگم وقتی اونو می زنم احساس رابرت بودن بهم دست میده.(راستی رابرت رو کی یادشه؟ یه کارتون بود که کانال دو عصرا نشون می داد) با لبخندی ملیح گفتم:

-من چشمم اینو بیشتر گرفته.من همیشه عینک گلیف می زنم.از این تمام فرما خوشم نمیاد.

-اما من فکر می کنم که واقعا" این یکی بیشتر بهتون میاد.

یه لحظه فکر کردم به خاطر قیمتشه.اما وقتی قیمتاشونم پرسیدم دیدم فرق آنچنانی با هم ندارن.به خاطر احترام به آشنایی که منو معرفی کرده بود یه بار دیگه زدمش رو چشمم و بیشتر ازش بدم اومد.ازش خواستم انتخاب خودم رو بهم بده در کمال تعجب دیدم بی خیال نمیشه و اصرار می کنه که اونی که خودش گفته رو بردارم. جالبیش این بود که یکی دیگه از فروشنده ها رو هم صدا کرد و از اونم نظر خواست.باز گلی به جمال اون یکی که گفت جفتش بهم میاد.بعد از کلی کلنجار رفتن آخر سر اونی رو که خودم می خواستم سفارش دادم اما اگه یه خورده دیگه ادامه داده بود اساسی قاطی می کردم

 

چند وقت قبل از چند وقت پیشتر

 

چند وقت بود که به مادرم قول داده بودم به یادم قدیم ندیما یه سینما با هم بریم.بنابراین یه روز زود جمع و جور کردم و زنگ بهش زدم که اونم بیاد بیرون از محل کارش و بره تو ایستگاه تاکسیهای ولیعصر تا منم بیام.سریع یه تاکسی گرفتم و تو ماشین مشغول زنگ زدن به سینماها شدم ببینم چه فیلمی چه ساعتی رو اکرانه. یکی دو تا زنگ که زدم راننده تاکسی گفت:

-آقا من جمعه هفته قبل با خانومم رفتیم فیلم درباره الی رو دیدیم.خیلی قشنگ بود.شمام برین همون رو ببینین.

جوابش رو ندادم و به کارم مشغول شدم.بازم گیر داد:

-ما رفتیم سینما استقلال دیدیم.جای خوبیه واسه خونواده ها.این جک و جونورا هم نمیان.

یه لحظه حس جونور بودن بهم دست داد.آخه من درباره الی رو تو عصر جدید دیده بودم.بدون خانواده.و این یعنی منم جزو اون جونورا بودم.یه لحظه مادرم رو نگاه کردم.اونم که اند آدم تیزه له خنده ی زیر زیرکی بهم کرد و از عاقبت کار پرسید.از فلسطین داشتیم می اومدیم تو ولیعصر که گفتیم:

-آقا مستقیم برو پائین.ما میدون فلسطین پیاده میشیم.

طرف در کمال خونسردی گفت:

-اما سینما استقلال از اینوره؟؟

-ما جک و جونورا سینما استقلال نمیریم.میدون فلسطین پیاده میشم.

طرفم که به روحیه ی لطیفش برخورده بود گازش رو گرفت به سمت میدون فلسطین.منتظر بودم تا یه کلمه ی دیگه حرف بزنه تا روزش رو خراب کنم.که نزد.

 

چند دقیقه بعد از چند وقت قبل از چند وقت پیشتر (زور نزنین.منظورم چند دقیقه بعدش بود)

 

-وارد سینما فلسطین که شدیم آروم شدم.به موقع رسیده بودیم.طبق معمول ایرانی های عزیز که تفریح اصلیشون خوردنه رفتیم تنقلات بگیریم.من آب آناناس سفارش دادم و عشقم چی توز طلایی.از اونجائی که خانمهای محترم در هر سنی که باشن مردا رو دق میدن تا یه چیزی انتخاب کنن مادرجان هم داشتن حرف میزن و انتخاب می کردن که یهو فروشنده ی محترم فرمودن که:

-خانم من فکر میکنم شما سرماخوردین.آب پرتقال خوبه براتون.

مادر من تا اومد حرفی بزنه من صفر سرعت اعصابم به 100 رسیده بود:

-آقا ببخشین شما از اینکه فروشنده اینجا هستین ناراحتین؟

طرف که حسابی جا خورده بود گفت:

-چطور مگه؟حرف زشتی زدم؟

-کار بسیار زشتی کردی آقاجون.شما چی کار دارین به کار مردم که چی می خوان بخورن؟نکنه قبلا" مفتش بودی و الان احساس ناراحتی می کنی؟

بنده خدا جوابی نداد.شایدم نداشت که بده.

 

الان

چند روزی میشه که مادر و پدر رفتن مسافرت.روز اول سفر هر کدوم از فک و فامیل زنگ زدن بیشتر از اینکه عید رو به من تبریک بگن طلب زن و بچه برام کردن.منم از روز دوم هیچ تلفنی رو جواب ندادم و گذاشتم همه خیلی مودبانه و مختصر پیغام بزارن.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٦
    پيام هاي ديگران ()