آخر خط

زندمانی

بعد ازبی خیال شدن و قطع امید از موجوداتی که دور و بر خودم می دیدم یه دنیای جالب پیدا کردم. ماهی 2 یا 3 هزار صفحه کتاب می خوندم. اون موقع به ادبیات رو آورده بودم . اولش رئالیسم جادوئی بعدش داستان کوتاه( که الانم دارم) وسطاش مجددا" رفتم به سمت فلسفه. من فلسفه رو به خاطر یاد گرفتن اسم فیلسوفا و عقیده شون دوست نداشتم به خاطر خود فلسفه دوستش داشتم. بعد از یه مدتی دیدم قطار تجربیات زندگیم داره به ایستگاهای آخر می رسه و دیگه چیز جذاب و دلپذیری سر رام نیست. همه چیز تکراری و مزخرف و تهوع آور . همه چیز ساختگی و در حال کپی شدن عین اون یارو تو ماتریکس که دستش رو تو هر کالبدی می برد یکی مثل خودش رو بوجود می آورد.

و این اول ماجرا بود.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران ()