آخر خط

حماقت نوشت

چند روز پیش دوستم داشت از دائی خودش تعریف می کرد که چند سال ازش بزرگتره.این بنده خدا چند ماهی خونه دوستم زندگی می کرد و اون طور که تعریف می کرد ازدواج کرده بوده چند سال پیش و بعد از یه مدت از همسرش جدا شده بوده و کم کم زده جاده خاکی.بعد از چند مدت مداوا دیگه میارنش خونه خودشون و مواظبش میشن و زیر پر و بالش رو می گیرن تا دوباره کار مناسبی پیدا کنه و مجددا" بره سر خونه  و زندگی خودش.همسر قبلی ایشون که متارکه کردن یه آدم کاملا" امروزی و بسیار زبر و زرنگ بودن و ساکن تهران و ... .بعد از یه مدت توقعاتی از همسرشون تو زندگی داشتن که برآورده نشده و دو طرف شروع به ناسازگاری می کنن و خلاصه طلاق می گیرن.خان دائی جان بعد از بازگشت مجدد به زندگی در سن 31 سالگی تصمیم به تجدید فراش می گیرن.به این منظور یه بار که در دهاتهای شمال غرب کشور تشریف داشتن (که خودشون هم اصلیتشون مربوط به اونجاست) و ضمن پسند نمودن یه دختر خانم 17-18 ساله و عاشق شدن یک دل نه صد دل ندای ((من زن می خوام)) سر می دن.

تا یادم نرفته بگم خان دائی جان تحصیل کرده کامپیوتر از دانشگاه آزاد فوق اسلامی رودهن بودن و در همان عنفوان جوانی چشمشون اساسی به روزگار روشن شده بود و متوجه شده بودن که قضیه بابا نوئل و هدیه توی کفش و لک لکهایی که بچه رو میارن به ماماناشون تحویل می دن و امضا می گیرن فقط مربوط به قصه ها و کارتون دامبو فیل پرنده هستش و در دنیای واقعی پای جریانات دیگه ای وسطه.

القصه که این بندگان خدا سعی می کنن طرف رو توجیه کنن که آخه اون همسر قبلیت چی بود و این یکی چیه؟ از کجا به کجا؟ مگه میشه شما به هم بخورین؟ اما ایشون پا رو تو همون کفشی کرده که تو خونه دختر خانم نوجوان دیده بوده.آخر الامر این بیچاره ها هم میرن تا نزدیکهای یکی از گوشای گربه ایران و مراسم خواستگاری رو به جا میارن.اونجا تصمیم می گیرن که با یه سمند نو برن تو ده تا کسی بهش برنخوره یا وهم ورش نداره که اینا ماشینای آنچنانی دارن.مراسم خواستگاری با خیر و خوشی تموم میشه و قرار و مدار عقد عروسی و آره و اینا هم گذاشته میشه و میان بیرون .... که می بینن روی صندوق عقب سمند مشکی رنگ نو حکاکی یه جمجمه هستش با دو تا استخون و اسم ... خطر، مواظب باشین.میان سوار شن که متوجه میشن روی درها هم همین اوضاعه منتها اسم بقیه بچه های ده هستش.خانواده عروس هم قهقهه زنان اینا رو بدرقه می کنن و کلی حال می کنن با شوخی هم دهاتیاشون.

بعد از این اتفاق باز هم جلسه مشاوره برگزار میشه و دائی جان موفق میشه پوز همه رو بزنه و به هیچ کدوم از حرفا و نصیحتها گوش نده.سرانجام مراسم عروسی و سایر مخلفات بدون بر جا گذاشتن کشته یا زخمی با خیر و خوشی برگزار میشه.نکته جالبش این بوده که عروس خانم جای همه امضاها اثر انگشت میزاره به بهانه حوصله نداشتن.اما فکر کنم ماها می دونم دلیل واقعیش رو و از اصل قضیه عدم امضای خانم مهندس اطلاع کافی داشته باشم.

بگذریم از اینکه کلی طول کشیده که تو تهران جا بیافتن و ایشون بتونن فارسی رو با دردسر کمتری صحبت کنن یه روز فامیلاشون می خوان بیان تهران.داماد عزیز هم شروع می کنه به تدارک دیدن برای یکی دو شب که سنگ تموم بزاره غافل از اینکه ایل و تبار وقتی برن جائی دو سه هفته می مونن.بقیه شم خودتون حدس بزنین.

عروس خانم که کم کم از شوخیهای با مزه تهرونیا خوشش اومده بوده یه روز که مهندس روی کنسول اپن آشپزخونه نشسته بودن به شوخی پاهاش ایشون رو می کشه و افتادن مهندس همان و یکپارچه شدن آره و اینا همان.خوب چی شده مگه؟خواسته شوخی کنه دیگه؟به هر حال دختر 17-18 ساله رو از اونجا کشوندن تهران و کلی هم چیزای جدید یادش دادن.طول میکشه تا بدونه که بعضی از شوخیا می تونه به قیمت از دست رفتن  قسمتهای مهمی از بدن تموم بشه.

حالا جالبیش اینه که من موندم چطور یه آدمی که تحصیلات آکادمیک داشته و یه بار هم تجربه زندگی ناموفق زناشوئی داشته چطور باز هم حماقت کرده و از اینور پشت بام افتاده؟یکی پیدا میشه به من جواب بده؟؟؟

 

 

پی نوشت: بسه دیگه.تا کی دروغ؟دیگه حالم داره از دروغ به هم می خوره.مصیبتش وانمود کردن بعد از دروغه س. طوری که هر دست و پا چلفتی ای هم می فهمه.لازم این همه دروغ؟اجباره؟      

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()