آخر خط

مهر مادری

سلام.

شرمنده یه چند روزی حال و روز خوبی نداشتم.درگیریهای کاری هم که امون نمیداد و بعدشم برادر عزیز طی یک اقدام انتحاری تصمیم به ویران کردن کامپیوتر گرفت وسرانجام ADSL جان نیز یهو سر ناسازگاری برداشت.خلاصه نشد یه چند روزی بیام.

پست این هفته م رو به نمایندگی از تمام مربیان و پرستاران کودکان تقدیم می کنم به یک پرستار کودک.

 

سرگرم خوندن یه داستان کوتاه ایرونی بودم که خیلی هم دلنشین بود.صدای فیزوتراپ خوش اخلاق و خوش مشرب اومد.انگار یه خانم رو هم همراه خودش آورده بود.طبق معمول که به همه سر می زنه اومد و سلام و علیک کرد و پیشرفتم رو پرسید.منم طبق معمول امیدوارش کردم که خیلی بهترم.اون روز خلوت بود و مثل روزای دیگه خیلی شلوغ نبود.شاید به خاطر سرمای هوا.خانم رو هدایت کردن به کابین کنار من و یه فیزوتراپ خانم شروع کرد به آماده کردنش.داد خانم بلند شد: آخ دخترم.آروم، دستم خیلی درد  می کنه.

با خودم گفتم که حتما" از خانمهایی که انقدر بیرون خونه کار کرده و داخل خونه بیگاری بی خودی از خودش کشیده این بلا رو سر خودش آورده.دوباره فکرم رو دادم به داستان و انجام تمرین.صدای دکتر فیزیو تراپ اومد وقتی وارد کابین اون خانم شد..طبق معمول اول از اشعه مادون قرمز شروع کردن اما باز خانم صدای درد کشیدنش می اومد.با خودم گفتم پس حتما" تصادفیه که این همه درب و داغونه.و دوباره ادامه داستان.

دو دقیقه بعد از اینکه تمرینم رو عوض کردم یهو صدای هق هق شنیدم.خانم بغل دستیم داشت گریه می کرد. از درد.به دکتر می گفت:پدرم رو درآورده انقدر درد می کنه. شاید 5-6 دقیقه داشت گریه می کرد. دکتر فیزیوتراپی رو کنسل کرد و هماهنگ کرد که یه عکس از کتف و آرنجش بگیرن.

تقریبا" آخر وقت بود و من داشتم بدون دستگاه تمرین می کردم که صدای اون خانم دوباره اومد و به دکتر گفت که عکسش رو آورده.دیدمش.نزدیک 50 ساله بود.قامت خمیده.درد از توی صورتش معلوم بود.و اضطراب.پرسید:آقای دکتر عمل که نمی خواد؟ دکتر لبخندی زد و بعد از چند ثانیه گفت:نه خانم.چیزی نیست که عمل بخواد.یه لبخند تلخ روی صورت خانم نشست.دکتر یه ذره بیشتر با عکسه ور رفت و یه دقیقه هم با خانم همکارش صحبت کرد و اومد پیشش.دیگه کسی نمونده بود به جز من و کامل صداشون می اومد. با صدای خیلی متین و آروم ازش پرسید: خانم شما کارتون چیه؟معلم هستین؟ خانم جواب نداد: نه عزیزم من مربی کودک هستم.دکتر گفت: روزا بچه های زیادی رو بغل می کنین یا فعالیت زیادی دارین؟ اگه اینجوریه باید بهتون بگم که هر چه زودتر باید یا کارتون رو عوض کنین یا حواستون باشه که خیلی بچه بغل نکنین. الان عضلات کتف و آرنج شما دیگه اون قدرت سالهای قبل رو نداره.یه آرتروزی هم دارین که اگه رعایت نکین اذیتتون می کنه.من درد شما رو به کمک خودتون تا سه هفته دیگه می تونم تسکین بدم.اما خودتون باید رعایت کنین.

زن چند لحظه ساکت موند . گفت:بعدش چی؟ دکتر با لبخند جواب داد: مشکلی دیگه نخواهید داشت اگه سبک کار کنین.زن آهی کشید و گفت: ببین عزیزم من به پول کارم نیازی ندارم.یکی دو سالی میشه که بازنشسته شدم.بچه هام هم بزرگ شدن.دکتر پرید وسط حرفش و پرسید: خوب الان که وقت استراحت کردنتونه.بچه کوچیک هم که ندارین.برین مسافرت و تفریح دیگه.چرا کار می کنین؟

زن آهی کشید و گفت" چند وقت پیش یکی از دوستام اومد خونمون و گفت یه خانمی رو می شناسه که یه بچه 12-13 ساله داره.بیچاره عقب مونده ذهنیه.مثل اینکه می خوان مهاجرت کنن اما باید تو رده خودش دو کلاس اومده باشه بالا.ازم خواهش کرد که برم و کمک مادرش بکنم.آخه من کار اصلیم مربیگری کودکه. سالها توی مهد کودکهای مختلف کار کردم و با انواع و اقسام بچه ها طرف بودم.چند ماهه خیلی کمکش کردم و بهش نزدیک شدم.یه ماه پیش دیگه خیلی خسته شده بودم.به مادرش گفتم دیگه نمی تونم بیام.پسرت سنگین شده و دیگه نمی تونم تکونش بدم.شرایطشم خیلی سخته.یه لحظه سرش رو سینه بیاد و ما حواسمون نباشه خفه شده و مرده.مادرش هم زن خیلی خوبیه و وقتی دید که اینجوریه قبول کرد.منم وسایلم رو جمع کردم و اومدم.اما بعد از یه هفته با شوهرش اومدن و بردنم یه بیمارستانی.پسرشون مریض شده بود.دکترا گفته بودن که دلیل بیماریش جسمی نیست.روحیه.مثل اینکه بد جوری به من عادت کرده و نمی تونه دوری منو تحمل کنه.خلاصه کلی خواهش و تمنا که بیا وگرنه بچه مون می میره.منم دیدم تا اون رده ای هم که می خواستن آوردمش بالا و الان دارن کارای اداری رو انجام می دن که برن گفتم یه مدت دیگه هم برم کمکشون.اینه جریان.آقای دکتر خیلی پسر خوب و نازنینیه.آدم دلش براش میسوزه.واسه همین گفتم یه جوری بشه من یکی دو ماه دیگه برم پیشش تا اینا آماده رفتن بشن.

سالن ساکت ساکت بود.نزدیک 20 -30 ثانیه صدایی از کسی در نمی اومد.دکتر به زبون اومد: چی بگم خانم.خدا بهتون اجر بده.آدم می مونه چی بگه.اگه بگم نرو خوب اون بچه چی میشه،اگه بگم برو اوضاع خودت می ریزه به هم.من می تونم یه جوری تمریناتت رو تنظیم کنم که درد کمتر بشه اما تا روزی که این کار رو انجام میدی درد خواهی داشت.

زن یه تکونی به خودش داد و از جاش بلند شد: جای دوری نمیره.من که سی و خورده ای سال بچه های خودم و مردم رو بالا و پائین کردم.این دو ماه هم روش.فوقش می گم زور ندارم.یا یکی رو بیارم کمکم کنه یا خودشون همیشه دم دستم باشن.و رفت.

باور کردنش سخت بود برام.راجع به مهر مادری و این چیزا خیلی شنیده بودم اما این مدلیش رو دیگه... .

یاد مادر خودم افتادم که گاهی از خونه زنگ می زد خونه بچه ها و از پدر و مادراشون حال بچه هاشونو می پرسید که صبح تو مدرسه یا مهد کودک مریض بودن.یادمه حتی یکی دو شب هم بیمارستان هم رفت به شاگرداش که بستری شده بودن سر بزنه.و ما این چیزا رو درک نمی کردیم.

راستی این مهر و عطوفت، فقط بین مادر با فرزندش یا بین هر مادری و هر فرزندی؟    

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
    پيام هاي ديگران ()