آخر خط

کودک درون

با نگرانی و بسیار عجولانه از ماشین پیاده میشم.راننده صدام میکنه:آقا چترتون رو جا گذاشتین.لبخندی می زنم و تشکر می کنم. زنگ می زنم و میرم داخل.تو آسانسور یه لحظه به قیافه خودم نگاه می کنم. پیرهنم از زیر ژاکتم زده بیرون و یقه هم یه وریه.عرق هم روی صورتم نشسته.یه لحظه یاد بیرون اومدنم از کارخونه افتادم که چطور پله ها رو چند تا یکی می کردم و برای اولین بار تو کارخونه یکی دیده بود که من بدو بدو کنم.

آسانسور می ایسته و پیاده میشم.در خونه بازه.زنگ که زدم خانم رئیسمون که مدیر بسیار موفق بازرگانی شرکتمونه صدا زد: عزیزم عمو ... هم اومد.صاف رفتم تو اتاقش و دیدمش که روی تخت نشسته و مادرم هم داره بهش یه چیزی میده بخوره.منو که دید مثل همیشه خندید اما خیلی زود خنده با یه سرفه محو شد.صورتش قرمز قرمز بود و موهای عرق کرده ش چسبیده بود به صورتش.با این صحنه خیلی زیاد آشنا بودم.وقتی که از بازی کردن دست می کشیدیم این قیافه می اومد جلوم اما این بار فرق     می کرد. بی اختیار اشک توی چشمام جمع شد و رفتم طرفش و بغلش کردم.مادرش گفت: مواظب باش هم آبله گرفته هم سرما خورده.گفتم: نترس ما سه تا برادر بچه گیامون پشت سر هم آبله مرغون گرفتیم.هرم بدنش رو حس می کنم.انداختمش بالا و دوباره گرفتمش:چطوری شیطون بلا؟ امروز مامان و مامانی رو چقدر اذیت کردی؟ با صدای گرفته گفت: عمو... اذیت نکن.حالم خوب نیست.مادرش خندید و گفت: چه عجب بالاخره بعد از 5 سال شنیدم که این به یکی بگه اذیت نکن.مادرم متوجه اشک تو چشمام شده و کم مونده از تعجب شاخ دربیاره. یه دستمال داد بهم: چته؟ نترس خوب میشه.با صدای بلند گفتم:معلومه که این مارمولک خوب میشه.فقط باید به حرفای مامان و بابا گوش بده.رئیس جان هم که اومد و سلام وعلیک کردیم و با تعجب پرسید: زهره چرا این داره گریه می کنه؟ اونم با لبخند همیشه گیش جواب میده: هیوا رو دیده که مریضه،ناراحت شده.اونم خندید و گفت:نترس 2 هفته دیگه دوباره از سر و کولت بالا میره. اومدیم بیرون اتاق و گذاشتیم استراحت کنه و بعد از چند دقیقه به اتفاق مادر جان برگشتم خونه.هاج و واج بودن مادر هنوز ادامه داره.بیچاره دچار پارادوکس شده.منی که حالم از بچه ها بهم     می خوره چطور برای مریضی ساده کودکانه یه بچه اشک تو چشمام جمع شد؟ 

نمی دونم چقدر اعتقاد به این موضوع دارین که گاهی وقتا یه برخورد و یه اتفاق کل زندگی آینده آدم رو تحت تاثیر قرار میده و باعث میشه از نزدیک به 3 دهه زندگی گذشت و مسیر تازه ای رو شروع کرد.

بله،نشونه بارز این قضیه می تونه ازدواج باشه و یا برخورد با یه سری آدم خوب یا یه سری آدم بد.اما عمده ترین چیزی که مسیر زندگی منو عوض کرد برخورد با یه بچه 3 ساله بیش فعال بود که زمین و زمان از دستش می نالیدن.البته سایر شرایط محیطی هم موثر بود.اما نقش اون مارمولک... .

همون بار اول که دیدمش با لبخندش انگار یه چراغی تو قلبم روشن شد.ته نگاهش یه چیز خاصی بود.خیلی بهش رو ندادم. کم کم که بیشتر دیدمش با هر بار دیدن باز اون چراغ روشن می شد تا اینکه یه شب تاریخی رسید.این مارمولک رو به مدت یکی دو ساعت دست من سپردنش.تا قبل از اون شب تو خواب هم صدا می زده عمو... بد. منظور از .... اسم شریف بنده س.این نشون از عمق حس منفی ای داشت که نسبت به من داشت اما باز لبخند رو می زد موقع دیدنم.

القصه یه ده دقیقه یه ربعی ساکت ساکت بود و داشت خیر عمه ش کاغذ خط خطی  می کرد.منم داشتم کتاب می خوندم.یهو از جاش بلند شد و قبل از اینکه پاش به آشپزخوه برسه با صدایی خشک گفتم: بستنی نداریم.برگشت نگام کرد و بعد از چند ثانیه شاه کلید خودش رو به کار بست و یه لبخند زد.من خیلی جدی نگاش کردم و با دستم علامت دادم بهش که برگرده سر جاش.داشت به سمت پذیرایی می رفت که گفتم: شکلاتا رو مامانی (مادرم) قایم کرده.راهش رو به سمت دیگه پذیرایی کج کرد که گفتم: قند واسه دندون بچه خوب نیست.برگشت و اومد به سمت اتاقم بره که گفتم: کامپیوتر خاموش و بازی بی بازی.بیچاره مستاصل شده بود.به هر سمتی می خواست تکون بخوره قبل از اینکه راه بیافته می دونستم کجا میره.نگاش کردم از بالای عینکم دیدم هاج و واج مونده.اومد به سمتم. این یکیو دیگه نمی تونستم تحلیل کنم.از مبل اومد بالا رو پرید بغلم.نگهش داشتم که نیوفته دیدم داره لبخند میزنه.بهش گفتم:خر خودتی مارمولک.خندید.بازم چراغ روشن شد.این بار نفهمیدم چرا منم بهش خندیدم.انگار یه چیز اشنایی می دیدم و حس می کردم.

سرتون رو درد نیارم اون شب به مدت 1 ساعت تمام فقط بازی کردیم و دویدیم تو خونه و بالا و پائین پریدیم.وقتی مادرامون برگشتن خونه دیدن جفتمون خیس خیسیم.عرق نکرده بودیم،آب بازی کرده بودیم تو حیات خلوت.باورتون نمیشه با زبون بی زبونی خواهش کرد یه لیوان رو پر آب کنم و وقتی اونو بهش دارم پاشید بهم آب رو.منم تا تونستم خیسش کردم و گذاشتم اونم خیسم کنه.

شب که اونا رفتن مادرم کلی دعوام کرد که اگه سرمابخوره چی؟مگه نمی فهمی؟اما مادر خودش داشت از خوشحالی بال در میاورد. بعد از از چند سال یکی تونسته بود بچه ش رو نگه داره و کلی هم باهاش حال کنه و جفتشونم دلشون نیاد از هم جدا بشن.اون شب کلی فکر کردم.یه حس عجیبی داشتم.احساس تازه گی می کردم و طراوت.و فردا صبح فهمیدم که نقطه اشتراکمون چی بود.درست وقتی یه قوطی نوشابه رو تونستم قبل از یه بچه ای که با مامانش کنار خیابون منتظر سرویس مهد کودکش بود شوت کنم.   

کودکی و شیطنت

فقط یه بچه می تونه حال یه بچه ی دیگه رو درک کنه و بالعکس

از هفته بعد مادرم سعی می کرد خیلی همدیگه رو نبینیم،درست برعکس مادر اون. کافی بود این اتفاق رخ بده.زمین و زمان یکی می شد.بعد از چند وقت دیدم روحیه م خیلی فرق کرده.انگار از شر یه سری غل و زنجیر راحت شده بودم.دیگه آزاد و رها بودم. برای اولین بار سر کارم با یه تی شرت صورتی رنگ رفتم.همه کف کرده بودن .پدر و مادرم که باورشون نمی شد.

الان به این نتیجه رسیدم که کودکی بازه ای از زمانه که آزادی رو آدم می تونه به معنای واقعیش حس کنه و ازش لذت ببره چون توقع زیادی نداره و فقط شادی می خواد و بس.و من فهمیده بودم که سالهای سال کودک درونم رو به اشتباه سرکوب کرده بودم.وقتی پی به اشتباهم بردم و آزادش کردم نزدیکترین دوستام انگشت به دهن مونده بودن که چطور آدم توی کمتر از یکماه می تونه از این رو به اون رو بشه.

هنوزم که هنوزه از بچه ها دل خوشی ندارم اما کمتر بچه ای حاضر میشه باهام بازی کنه چون بعد از چند دقیقه عاصی میشه.

راستی چرا ما این آزادی رو وقتی که بزرگ میشیم از خودمون سلب می کنیم؟؟   

پی نوشت:لطفا" نظرات پست قبل رو فراموش کنین.      

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()