آخر خط

ما مهندسین بد بخت

راستش نمی دونم چی بگم.هم خوشحالم،خیلی خیلی زیاد هم ناراحتم خیلی خیلی زیاد.فکر کنم خوشحالیم به ناراحتیم غلبه داره اما خیلی زور داره.

همه چیز از پارسال شروع شد که مسئولیت یه بخش رو تو بازرگانی شرکت به من دادن.قرار شد دنبال بازارهای جدید با مشتریان جدید باشم.من که داشتم 4 گوشه این خاک رو شخم می زدم یهو اومدن گفتن که 2 سال پیش یه دکتری از یه ارگانی اومده و یکی از محصولات ما رو خواسته اما وقت نکردیم دنبالش رو بگیریم.با اون تیراژی که اینا به من گفتن 4 شاخ گاردون پیاده کردم که مگه میشه؟چطور تا حالا دنبالش نرفتین؟از فردای اون روز در به در دنبال آقای دکتر گشتم و دو سه تا ارگان اشتباهی رفتم تا بالاخره فهمیدم که کجا کار می کنه و برای کدوم شرکت.(جالبیش این بود که حتی اسم ارگان و اون دکتر رو هم دقیق نمی دونستن و من بیچاره انقدر فشار آوردم که بالاخره کارت طرف رو بعد از 2 سال پیدا کردن).وقت گرفتم و رفتم پیشش.وقتی قیافه ش رو دیدم به خودم گفتم از این پشم کلاهی واسه ما بافته نمیشه.اما وقتی با طرف حرف زدم دیدم نه آدم بسیار مثبتیه فقط یه نموره مذهبیه.

اونجا متوجه شدم که محصول به این سادگی رو که ما در سال میلیونی ازش تولید می کنیم این بیچاره ها میرن از چین با کیفیت آشغال می خرن فقط به خاطر اینکه توی ایران کسی نبوده که شبیه جنس چینی تولید کنه.عمده ترین دلیلش هم اینه که چون سرمایه گذاری اولیه ی بالائی میخواد و فروشش هم پائینه کسی طرفش نمیره.مدیرعامل ما که یکی از مطلعترین افراد کشور در زمینه کاری خودمون هستش یه راه دیگه رو پیشنهاد داد که باعث می شد هزینه های اونا هم خیلی پائینتر بیاد و مصرف انرژیشون هم کم بشه.اونجا اومدن نسخه قرارداد خرید محصول چینی رو بهمون نشون دادن و گفتن اینه اگه می تونید بسم الله.

از فردای اون روز افتادم دنبال کارشون و علاوه بر کارهای عادی روزانه م کار اینا رو هم پیش می بردم.این محصول 3 قسمت جداگانه داره و برای تولید هر 3 تای اینا ما مشکل داشتیم.یه مواد اولیه ی خارجی رسید دستمون که مقاومت حرارتیش بالا بود و می تونست جواب کار یکی رو بده.اولش کلی خوشحال شدیم اما بعد فهمیدیم که خواص فیزیکیش بعد از تولید عوض میشه و به درد کار ما نمی خوره.یکی دیگه از قطعه ها هم همین مشکل عدم وجود ماده اولیه داخلی رو داشت و بعد از کلنجار رفتن زیاد به این نتیجه رسیدیم که باید شیوه تولید محصول رو عوض کنیم.از اینجا به بعد یه شانس آوردم که منو بردن کارخونه تا کارهای فنی رو هم انجام بدم.خیلی راحتر شدم چون خودم رو سر تمام کارام بودم.گفتیم که یه مراحله به کار اضافه می کنیم تا شرایط کار فراهم بشه.بنابراین کار من شد دنبال این مرحله اضافه رفتن.مشکل فقط این هم نبود.محصول باید کاملا" حالت آب بند داشت تا می شد سر جای خودش قرار بگیره.با مشقت فراوان و تغییر دادن قالبهای تولیدی تونستیم این مشکل رو حل کنیم و همه رو امیدوار به ادامه بکنیم.راستی حتما" متوجه شدین که نه می تونم اسم محصول رو ببرم و نه شرکتهای خریدارش رو. دلیلش رو هم اگه تا آخر پشت بخونین خودتون متوجه میشین.

با فلاکت بسیار تونستیم از یه سازمانی که تو کل ایران فقط یه دونه س برای انجام درخواستمون وقت بگیریم.کلی هزینه اولیه دادیم آخر سر متوجه شدیم که این شیوه هم جواب نمیده.جالبیش اینجا بود که کارکنای این سازمان قضیه رو می دونستن که مواد ما به شیوه اونا جواب نمیده اما صداش رو در نیاوردن تا یه مبلغ تپلی رو به عنوان هزینه آزمایشات بگیرن ازمون.یه راه بیشتر برام باقی نمونده و بود و فقط اگه می شد همون جواب می داد.

تو این هیر و ویری گفتن که برو اصلا" به اینا قیمت حدودی ما رو بده ببین قبول می کنن یا نه.منم یه نامه زدم و یه قیمت دادم که نزدیک 15% پائینتر از اون آشغال چینی بود.با اجازه شما دیدم تا 3 هفته جواب نیومد.پیگیر قسمت فنی شدم گفتن که ما روش شما رو از لحاظ فنی تائید کردیم و برین با تدارکات سر قیمت صحبت کنین.مسئول تدارکات که اونور سال فکر نمی کرد ما بتونیم این کار رو بکنیم و کلی خوب باهامون برخورد کرده بود وقتی فهمید که می تونیم و مشکلی نداریم یهو جا زد.وقت ملاقات نمی داد،تلفنهاشم جواب نمی داد.به زور رفتم و بسط نشستم تا رام داد تو اتاق.باور کنین جدی می گم هنوز 3 کلمه حرف نزده بودم یهو شروع کردن به شارلاتان بازی که این علیه من موضع گرفته و شما باید جایگاه خودتون رو بدونین.منم شانس آورده بودم که با مسئول بازرگانیمون رفته بودم که یه خانم بسیار بد بینه و اگه خودش اونجا نبود عمرا" باور نمی کرد که این یارو همچین حرفایی رو به من میزنه.جاتون خالی نباشه از یه سری آدم که اگه همشون رو چرخ می کردی یه آدم ازشون در می اومد کلی حرف شنیدیم.از همه بامزه تر این بود که زد زیر حرفش که قیمت خرید اون آشغال چینیه همونیه که ما می گیم و خودش قبلا" گفته و زیر قیمت ما قیمت داد.منم نمی تونستم بگم که مرتیکه خودت قرارداد خرید رو نشون ما دادی حالا می زنی زیرش.سرتون رو درد نیارم اون آقای دکتر معتقد به دادمون رسید و میونه رو گرفت که شما برین محصولتون رو بیارین،من تعهد می دم می خریم.از اونجا که اومدیم بیرون مسئول محترم بازرگانی که ید بسیار طولانی در مذاکرات دارن فرمودن که این بابا می خواست سیبیلش چرب بشه.دردش همینه.یا وارد کننده اون محصول داره این کار رو می کنه یا تولید کننده.از ناراحتی کارد می زدین خونم در نمی اومد اما چاره ای نبود،کلی هزینه رو دست شرکت گذاشته بودم. باور کینین شب خواب محصول رو می دیدم که چطور درستش کنم.تابستون هم بود،پدر رو با ماشین له کرده بودن و بیمارستان بود،رئیس دو تا سفر پشت سر هم به خارج داشت تا یه سری دستگاه وارد کنه و من بیچاره سه تا موبایل رو به جز تلفنای شرکت رفع رجوع می کردم،به بی پولی ناشی از بحران اقتصادی خورده بودیم و هیچ شرکتی تو 6 ماه اول سال ازمون هیچ جنسی نخریده بود.طبعا" پولها ته کشیده بود و کسی حاضر نبود دیگه خیلی رو این پروژه پول خرج کنه.آخرین راه حل رو شروع کردم.بعد از 4 روز گشتن تواینترنت دنبال یه فایل اطلاعاتی بالاخره چند تا شرکت رو پیدا کردم و راه سوم رو استارت زدم.

دیگه قضیه شده بود برام حیثیتی.باید تمومش می کردم.بعد از نزدیک 1 ماه که کار داشت جواب می داد متوجه شدم که یه شرکت دیگه هم هست که همین محصول رو می خواد.با اونا هم وارد مذاکره شدم.خیلی راحت کارم پیش رفت و ظرف مدت کوتاهی تقاضای خرید جهت تست فنی دادن.از اینجا به بعد تازه مشکلاتم شروع شد.اینا قطعات مادر رو از خارج وارد می کردن.خارجیها هم که کلی دمشون گرم ضایعات کارشون رو به این احمقا می دادن و اینا هم نمی فهمیدن.بنابراین وقتی ما قطعات استاندارد رو بهشون دادیم متوجه شدیم که بعضی از رنگها رو قطعه مادر بسته نمیشه.کلی رنگ از شرکتهای مختلف عوض کردم.اما بی فایده بود. پیشنهاد دادم که این قطعه مادر که کاری نداره همینجا ایران هم تولید میشه و فلان شرکت هم داره استفاده می کنه.گفتن بررسی می کنن.یه تولید کننده ایرانی که قرار بود یه قسمت کار رو بگیره فقط گند می زد.جنس خارج استاندارد می داد و بعد می گفت:خودم با مسئول فنی فلان شرکت حرف می زنم که جنس رو رد کنه بره.آشنائیم باهاش؟؟؟؟؟؟؟ می گفتم درست کنین قطعه رو جواب می دادن که رئیسمون خارجه و تا نیاد نمیشه.همینی که هست.کلی بد و بیراه نثار خودم کردم که چرا از اول از تامین کننده خارجی خودمون نخریدم و شبیه آدمای احمق گیر دادم که کل قطعات باید ساخت داخل باشه و نمی خوام از خارج چیزی بخرم.

یه دو ماهی از قضیه گذشت و ما تونستیم تولید کنیم محصول رو نمونه رو بدیم به ارگان مربوطه و اونها آزمایشات رو انجام دادن و سرانجام چند روز پیش زنگ بهم زدن که همه چیز حله و تائیده،قیمت بدین.رئیس جون اومد قیمت رو بیاره پائین که نزاشتم.گفتم همون قیمت خوبه فوقش میریم پای قرارداد چونه میزنیم.از خوشحالی داشتم پر در می آوردم.بعد از 28 سال زندگی تو این خاک نفرین شده تونسته بودم برای کسایی که تا کارشون گیر نباشه با اون ارگانها کاری ندارن یه کاری بکنم.اما افسوس که هیچ شادی ای اینجا دوام نداره.شرکت اصلیه دل از چینیه نمی کنه و در نهایت حاضره 40% از نیازش رو از ما بخره.اون یکی شرکت هم که فهمیده چه کلاهی سرش رفته از طرف قروشنده آلمانیش حاضر نیست استانداردش رو درست کنه و با همون جنس خراب می خواد کار کنه به بهانه اینکه ما سرمون شلوغه و الانم که کارمون روی رواله دلیلی نداره که خودمون رو بندازیم تو دردسر که درستش کنیم!!!!

این نتیجه کار ماست.یکسال و خورده ای هزینه و وقت و تهدید سلامتی و کوفت و زهر مار،آخرش...

می دونین با مزه ترین قسمت قضیه چی بود؟ این کاری که ما برای اولین بار توی ایران کردیم عین تولید پفک هستش.فکر کنین که ما تو مملکتمون پفک نتونیم تولید کنیم و بریم از خارج بخریم!!!

امروز تونستیم یه ماشین رو که اونم برای اولین بار توی ایران اومده و اومده تا یه چیزی به سادگی همون پفک تولید کنه راه بندازیم. ساعت 11 و خورده ای شب رسیدیم خونه و موفق شدیم بدون کمک کسی و هیچ تکنسینی ماشین رو راه بندازیم.البته کلی هم دست و بالمون زخم و زیلی شد.خودم 4 تا از انگشتام سوخته و یکیش بریده رئیس جان هم که یه نموره تپل تشریف دارن تمام دستشون رو خط خطی کردن.باید وسط دو تا المنت که هر کدوم 450 درجه حرارت دارن و 2 تا دیگه که 130 درجه حرارت دارن با دستان مبارک دستگاه رو تنظیم کنیم.تازه نحوه بیرون اومدن محصول رو هم باید تنظیم می کردیم که مستلزم اینه که صورت مبارک رو جلوی باد دلپذیری قرار بدیم که از وسط اون جهنم رد میشه.مصیبت وقتی تکمیل شد که وقتی 11 شب پنج شنبه اومدیم خونه توی راه ماشین خراب شد و3 ساعت طول کشید تا امداد خودرو رسید به اتوبان کرج و ما رسما" توی ماشین یخ زدیم.وقتی رسیدم خونه موقعی که می خواستم از پله ها بیام بالا انقدر تو ماشین نشسته بودم که پاهام می لرزید. صنعت این کشور رو یه سری مهندس بیچاره تر از من دارن می چرخونن که بعضا" دیدم تو کوره های آهک پزی کارخونه ها هم سرک می کشن اما در نهایت چی گیرشون میاد؟پول رو نمی گم.احترام رو می گم.وقتی زد وبند و لاپوشونی اشتباهات و گرو کشی شده رویه اصلی سیستم کاری چه انتظاری میشه ازاین آش شله قلمکار داشت؟

الان که در حال تایپیدن این پست هستم شانس آوردن که فقط پاراگرافای آخرش رو می زنم و بقیه ش و هفته ی پیش نوشتم.وگرنه با استفاده از انگشت کوچیک و انگشتری دست غیر نوشتاری تا فردا صبح باید تایپ می کردم.

رئیس جان گیر دادن که بیا و برو دنبال کار این یکی.ازش یک هفته وقت خواستم تا بازارش رو بررسی کنم.

شما جای من بودین چی کارمی کردین؟به اعتماد چی؟ و به احترام چی و کی؟

واقعا" چند روزه توی سرم این عبارت فقط رد میشه:

ما مهندسین بد بخت.

 

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()