آخر خط

طغیانگری

ببین، تو ای رفیق ای نا رفیق

ای وجود با من از من رها

ای آن من دیگر

تو ای انسان

این سرود دل نواز تار جانان است

که هر دم می نهند مرهم به زخم هر دلی

و می کشد دست نوازش بر سر ما

این نفیر خشم یاران، بی قراران

قسم خورده سواران پریشان است

که زیر سلطه شلاق شب

صبح امید را می پویند راه

تو شاهد باش، مراقب باش

تحمل کن سر ناسازگاری فلک،

 این چرخ گردون را

که در آخر در این مهمانی کوتاه

تو می مانی و مشتی خاک

دگر نامت نکو باشد

تو را باکی نباشد از باد هرزه گرد تشنه یغما

چه زندانی، چه زندانی

در این عمری که می دانی

فقط چندی تو مهمانی

به جان و دل، تو عاشق باش

رفیقان را مراقب باش

مراقب باش به یک آنی

دل موری نرنجانی

که در آخر تو می مانی

و مشتی خاک به آسانی.

 

مدتیه یه حس و حالی خاصی دارم. با تمام وجود حس می کنم یه چیزی از درون با مشت به سینه م می کوبه.حس می کنم قلبم میخواد از درون سینه م بیرون بیاد و روحم داره این در و اون در میزنه تا از کالبد ناقصم فرار کنه.

مگه میشه یه آدم نزدیک 10 سال بی تفاوت باشه به اتفاقات جامعه ش؟

مگه میشه پشت نقاب ((من از این چیزا سر درنمیارم و بحث راجع بهش رو دوست ندارم)) قایم شد؟ یادمه تو تیر ماه تو یه شب دو تا مهمونی دعوت بودم.بحث اون موقع هم که معلوم چی بود.از مهمونی اول که زدم بیرون یه کاغذ آویزون کردم از جیب پیرهنم و رفتم به مهمونی دوم:

بحث سیاسی ممنوع.

دستشوئی نداریم.

غذا تمام شد.

لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد.

خیلی سخت بود که در حالی که 20 نفر داشتن راجع به انتخابات صحبت می کردم من و یکی دیگه داشتیم راجع به آخرین سفری که می تونستم برای دوستانم فراهم کنم و پیششون باشم صحبت می کردم.راضی بودم از اینکه برچسب بی غیرت بهم بخوره تا اینکه بخوام با بحث سیاسی خودم و بقیه رو حرص بدم.به خصوص وقتی که همه یک نظر رو دارن.

   وقتی چهره مادر و پدر و دایی مسافرم رو به یاد میارم که منو با چه حالی تو خونه کشوندن و قولی که به مادر دادم به خودم میگم بی خیال.اما مگه میشه بی خیال بود؟وقتی فرزندان این مرز و بوم که هر کدوم می تونن برای خودشون سیندرلایی باشن یا شاهزاده ای به بهانه اعتراض داشتن در خون خودشون می غلتن،وقتی توحش فرمان رد شدن از روی هموطن رو میده ، وقتی حماقت مخالف رو خس و خاشاک می خونه و وقتی بلاهت طوری سر ریز کنه که فرزندان این آب و خاک رو بزغاله صدا بزنه و وقتی رهبران دینی کارشون به جائی میرسه که در آستانه 80 سالگی یا بعضا" بعد از 80 سالگی مهمان بودن در این دنیا رو به سر سپاری به یک عقیده ای ترجیح میدن که مخالف خواست مردمه چطور میشه بی خیال بود.

من یه برادر دارم که 3 سال از من کوچیکتره.خنده داره اما خودم بزرگش کردم.عین روز جلو چشمم که چطور با کمک برادر بزرگم می شستمش و قنداقش می کردم.به قدری دوستش دارم که قابل بیان نیست.وقتی با دوستانش میره بیرون به بهانه حل کردن پازل چند هزار تیکه(و می دونم که مشغول حل کردن پازله) تو روزهای شلوغی تا بیاد خونه دست و دلم می لرزه.مگه می تونم حال والدینی رو که چند روز از بچه هاشون بی خبرن و بعضا" بهشون میگن بچه تون در اثر عفونت پرده غشاء مغز فوت کرده و بعدا" معلوم میشه که آدمی که مننژیت داره تنش کبود نمیشه رو درک نکنم و هیچی نگم؟

به تمام وحشیها و احمقها و ابله ها جملات زیر رو که مربوط به رئیس جمهور قبل از آدم فعلیه تقدیم می کنم:

سیاست ما تبدیل معاند به مخالف و مخالف به موافق است.دولت اگر دولت مقدر و قوی ای باشد از مخالفانش هم ولو در خارج از کشور هم که باشند حمایت می کند.

به یادم میاد چند سال پیش وقتی با مشتریان خارجی صحبت می کردم همه از این دم می زدن که حرفهای اون آدمی که دم از گفتگو می زنه اونها رو به ایران کشونده.و باز می بینم که چینی هایی که تا چند سال پیش جنس رو می فرستادن و می گفتن بعد از کنترل کیفیت پولش رو بدین الان می گن پول رو واریز کنین به حساب و ما هیچ تضمینی هم بابت سالم رسیدن کالا تا ایران رو به شما نمی دیم.

مگه میشه اینها رو دید و ساکت بود؟ نمی گم فرش قرمز برای بیگانگان پهن کنیم.نه.اگه قرار باشه فرش قرمزی هم زیر پای بیگانگان متجاوز پهن بشه اون فرش، آغشته به خون مهاجمان خواهد بود اما نمیشه با دنیا ارتباط نداشت و ساکت بود.تا چند سال پیش مهمترین شرکای تجاری ایران شامل آلمان،فرانسه و ایتالیا و... بودن اما الان به کشوری  10.000 نفری میریم که به یک بهانه هم که شده رای ئی رو در سازمان ملل برای خودمون دست و پا کنیم.امروز با شنیدن نام ایران و ایرانی در دنیا چند تا مطلب به یاد مردم میاد: 1-فرش و خاویار 2- گربه 3-تروریسم   4-...

همینجوریش داریم تو مملکتی زندگی می کنیم که از کل هفته به جز ایام تعطیل و روزهای جمعه و شنبه و یکشنبه و نصفه پنج شنبه روزی حداکثر سه ساعت ارتباط آن لاین مالی به دنیای خارج داره،دیگه وای به حالمون با گل واژه هایی که بعضا" به نام مردم ایران بیان میشه.  

مگه میشه آدم وقتی ببینه که 5 سال قیمت سوخت رو بی دلیل تو یه مملکتی ثابت نگه دارن و بعد بخوان تو 3 سال آزادش کنن اونم با این توجیه که پولش رو میدیم بهتون در حالی که تعدادی آدم رو به بهانه پولدار بودن اخ تفی حساب می کنن و از بیت المال چیزی رو بهشون نمیدن و صداش هم در نیاد.یعنی توی کل این مملکت یکی نیست بگه بابا شما که نمی تونین نهایتا" از یکی دو میلیون شرکت فعال مالیات بگیرین چطور می خواین حساب و کتاب 70 میلیون آدم رو به روز نگه دارین؟ شما که می بینین که 10-15 میلیون نفر تو ایران بیمه نیستن اما 7-8  میلیون دفترچه بیمه اضافی وجود داره و نمی تونین قضیه رو فیصله بدین چطور روتون میشه از این حرفا بزنین.حالا قضیه شناسنامه های اضافی بمونه سر جهازتون.

مگه میشه اینها رو بفهمی و چیزی نگی؟ پس واسه چی داری اکیسژن خدا رو تبدیل به دی اکسید کربن می کنی.یعنی زندگی انقدر ارزش داره؟

من 4 سال پیش یه وبلاگ داشتم به اسم یاغی که فقط چند تا پست توش نوشتم و بعد تعطیلش کردم و بی خیال یاغیگری شدم اما حس می کنم خوی یاغیگریم دوباره داره زنده میشه.شاید قضیه هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باشه    

نه پسر جان.خر خودتی. بهتره به کسی دروغ نگی.جنس تو جنس کنار اومدن نیست. رک و سخت و تلخ  حرف زدن رو روی پیشونیت نوشتن.تو رام شدنی نیست.

اما قولم به کسی که تا حالا به جای یک بار 4-5 بار راه رفتن رو یادم داده چی میشه؟

عجب گیر و داریه.

پی نوشت: دکترم وقتی تصمیمم رو شنید گفت:هر غلطی می خوای بکنی بکن فقط دیگه اسمم نیار،فیزوتراپم تلفنم رو قطع کرد.تمام دوستان به جز یکی دو نفر هر چی فحش بلد بودن بهم دادن، مادرم هم از فرط عصبانیت نمی دونه چی بگه و سکوت اختیار کرده.عین لئوناردو دی کاپریو تو فیلم دارو دسته نیویورکی ها  وقتی که خرگوش رو تو میدون اصلی شهر آوزیون کرد که اعلام جنگ بده کفشای کوهم رو آوردم وسط اتاق پذیرایی دارم واکس می زنم و حاضرش می کنم برای روز جمعه.یا میشه یا برای همیشه نمیشه.مرگ یه بار شیون هم یه بار.

به نظر شما اراده به توان غلبه داره یا برعکس؟

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
    پيام هاي ديگران ()