آخر خط

شک نوشت

بعد از 2 روز خونه نشینی و دیدن بالغ بر 10 فیلم جور واجور و استفاده از اینترنت با اعمال شاقه (dial up) و خوندن دستانهای کوتاه مارکز حوصله م اساسی سر رفته بود و دچار کف کردگی مضمن شده بودم.به خاطر آسیب دیدگی زانوم دیگه کوه و ورزش و این حرفا رو تا اطلاع ثانوی تعطیل کردم.دوستان هم هر کدوم سرگرم کار و زندگی خودشونن. از اونجائیکه عادت ندارم به کسی زنگ بزنم که کف کردم و بیا پیشم یا بالعکس تصمیم گرفتم بعد از چند سال یه سری به محله قدیمی و تکیه ش بزنم.مطمئن بودم به خاطر عزاداری و هیئت هم که شده بچه ها جمع میشن دور هم.پیاده و سوت زنان راه افتادم.قبل از رسیدن به کوچه اولین دوسم رو دیدم و حال و احوال.خودم رو آماده کرده بودم که به ترتیب به این سئوالات جواب بدم:

کجا بودی این چند ساله؟دیگه تحویل نمی گیری؟

زن گرفتی یا نه؟خاک بر سرت موهات که داره سفید میشه؟

دوباره پات چی شده؟بعد از 15 سال هنوز خوب نشدی؟

و از همه بدتر:

کارت چیه و چقدر درآمدته؟

مطمئن بودم که مادرجان کار من رو واسه جواب دادن به چند تا سئوال اول راحت کرده بود.اما باز به محض ورود به تکیه راحت به 10 نفر آمار دادم.بامزه ش این بود که به هر کی یه چیزی گفتم.بعدش رفتم یه سری به دوستام تو کوچه بالائی بزنم.توضیح بدم که بچه های این دو تا کوچه از عهد ازل با هم کل کل اساسی داشتن.از فوتبال گرفته تا تحصیلات.اما من یاغی که سیاستم عین دیانتمه هم به نعل می زدم و هم به میخ.بنابراین با جفتشون دوست بودم. اونجا که رفتم و از دوستان پرسیدم متوجه شدم که یه سری ازدواج کردن و خانماشون دیگه اجازه نمی دن بهشون که با سایر دوستان دوران تجرد بپرن بقیه هم پخش و پلا شدن.آمار رسید که چندتاشون تو آشپزخونه در حال غذا درست کردن هستن. به محض ورودم یکیشون که منو شناخت یهو داد زد:بدو،بدو که مادر زنت دوست داره.کلی کار داریم.می خوایم غذا بکشیم نفر نداریم.منم دیگه روم نشد بگم من از آمادگی به دورم رفتم وسط معرکه.دوستانی که تو این جور جاها بودن می دونن که مستعد ترین جا واسه دلخوری و دعوا آشپزخونه ی همین تکیه هاست.منم از بچه گی تو آشپزخونه و آبدارخونه تکیه ها بودم مسجل بود برام که تا چند دقیقه دیگه یه صدائی بلند میشه بنابرین شروع کردم به شوخی کردن که حواس ملت رو پرت کنم.اول از همه آشپز قهر کرد که یه پیرمرد بود.نازش رو کشیدیم و غریبه ها رو ریختیم بیرون تا بر گشت.بعد مسئول خورش ریختن قهر کرد.بعد اون بابائی رو که غذاها رو می خواست ببره قهر کرد.منم که خودم می دونستم چه آخرش همه دوباره آشتی می کنن رفتم وسط معرکه و اساسی جو گیر کار کردن شدم.بعد چند دقیقه رفقا دیدن نازشون خریدار نداره  برگشتن سرکار خودشون و ... .بالاخره وقتی که موفق شدیم به یه تکیه ای که 50 تا آدم بیشتر توش نبودن 750 تا غذا بدیم دستا رو شستیم و خودمون شام خوردیم و خندیدن و مسخره کردن حین شستن دیگای غذا شروع شد.آخر شب (منظور ساعت 2 صبحه) که می خواستم بیام خونه آشپزه گفت: پسرم فردا صبح زود بیا این سیب زمینیا رو سرخ کن و بده بچه ها این گوشتا رو یه تفتی بدن و لپ هم بزار دوتاغل بخوره تا من بیام.منم خودم رو زدم به گیجی که: حاجی من تو عمرم نیمرو هم درست نکردم،منو چه به آشپزی.بعد از اینکه سر و صدای بچه ها خوابید که فلان فلان شده تو خودت 2 سال مسئول غذاخوری یه پادگان سرباز بودی چرا بی خودی زر می زنی.طرف گفت: من 50 ساله آشپزم.یکی دست به قاشق می زنه می فهمم چی کاره س.این دیگهائی که تو با این رخت و لباس پلو خوریت شستی این ... (لفظیه که برای افراد تنبل به کار می برن) 4-5 تائی تا فردا صبحم نمی تونستن بشورن.با خنده گفتم: نه حاجی جو گازم گرفت.داشت لباسش رو عوض می کرد که یهو برگشت و زد رو شونه م و گفت: من جوونیام تو هیئت طیب شاگرد آشپز بودم.همون هئیت بود که به دادم رسید.کار کردن واسه این تکیه ی  امام حسین و مردم افتخاریه.چیزی نیست که معلوم باشه سال دیگه نصیبت بشه ها.چرا نمی خوای خیرت به ملت برسه؟ از ما گفتن بود.

یه لحظه دلم ریخت پائین.به معنای واقعی مو رو تنم سیخ شد و یخ کردم.یکی از بچه ها با خنده گفت: نه حاجی.این عادت نداره واسه چیزائی که بهش اعتقاد نداره .... پاره کنه.حاجی خداحافظی کرد و ما دوباره شروع کردیم تو سر و کله هم زدن.

می خواستم با آژانس بیام خونه اما ترجیح دادم پیاده گز کنم.تو راه داشتم به بچه گیام فکر می کردم که تمام هم و غممون این بود که کی زودتر سیاهی های تکیه رو می زنه.کی زودتر پرچما رو سر چوب می کنه و کی میره رو سقف تکیه که برزنت بکشه.تو دلمون یه چیزی بود که وقتی می خواستیم تکیه رو جمع کنیم غصه مون می گرفت.

بزرگتر که شدم و متوجه شدم که اصل این عزاداری و مراسم از کی بوجود اومده و فلسفه ش چیه و چرا هر سال این آقایونی که برای وعظ میان همش یه چیز رو می گن یه مقداری دلزده شدم و کم کم دیگه بی خیال شدم.اما نمی شد که اصل قضیه رو انکار کنم: یه چیزی آدم رو باز هل میده به سمت چائی ریختن و غذا درست کردن و جارو زدن و برق کشیدن و موتور برق هل دادن.تمام صحنه های سالهای قبل از جلوی چشمام رژه می رفتن.اینکه خانمهای پیر و جوون میومدن و آمار علم تکیه رو می گرفتن که کی سرهمش می کنین و می زارینش بیرون تا برن یه تیکه پارچه کوچیکی بهش ببندن یا شالهای آویزونش رو بگیرن و گریه کنن.اینکه می اومدن دنبالمون که شربت نذری دارن و همشونم می خواستن روز عاشورا این نذری رو بدیم مردم بخورن.اینکه تا یکی از اهل محل فوت می کرد سال دیگه تکیه یه شب حتما" دم خونه طرف می ایستادن و عزاداری می کردن و فاتحه می فرستادن.اینا چیزائی نیست که مردم به خاطر یه لقمه شام بیان اون کارا رو بکنن یا واسه قپی اومدن جلو بقیه.نمی گم کسی به این دلایل این کارا رو نمی کنه اما نه همه.باز یادم میاد یه سال که یکی از دوستام که با هم تو یه تیم بازی می کردیم و واقعا" من فوتبالیست مثل اون ندیدم سرطان مغز گرفت و همون دکتری که جون سعید حجاریان رو نجات داد رو برای عملش بردن به یه بیمارستان خصوصی بسیار خوب. بعد از درآوردن غده دکتر جان انگار یه اشتباهی کرده بود و ... هنوز که هنوزه یه سمت بدنش کارائی لازم رو نداره.اون سال وقتی علم هیئت رو بلند کردن همین جوری بردنش زیر علم.نمی دونم چند نفر از گریه غش کردن. اون موقع نفهمیدم چرا اما الان می فهمم.

ما آدما نمی تونیم منکر ماورا بشیم.ذات انسان نیاز به یه چیزی داره که وقتی از دست کسی کاری برنمیاد به اون پناه ببره.این روزا تو نت این جمله دکتر شریعتی زیاد دیده میشه که: عجبم از مردمی که خودشون دارن به هم ظلم می کنن اما در سوگ حسینی که آزاد بود و شهید شد گریه می کنن.ای کاش دکتر بود تا بهش می گفتم که : این مردم برای خودشون گریه می کنن.دل خودشون تنگه و حسین و یارانش بهانه س.این آدما نیاز دارن غمشون رو یه جوری تخلیه کنن و اگه بشه انرژی و امید بگیرن.و اینجا جائیه که بهش امید دارن.بارها دیدم که نصفه های شب یکی اومده و چنان داره پای پرچم و علم گریه می کنه که نگو و نپرس.خوب منم می دونستم که دردش چیه.تو یه کوچه بودیم.عین روشنائی روز یادمه که پدر یکی از دوستام می گفت:اگه آدم به هر چیزی از ته دل اعتقاد داشته باشه از همون حاجت می گیره.مردم میرن از یه تیکه چوب و یه علم 100 کیلوئی حاجت می گیرن.مگه میشه صاحب این عزاداریا  آدم رو از در خونه خودشون برونه.

من فردا صبحش رفتم و تمام کارائی که حاجی بهم سپرده بود رو انجام دادم و بعد از ناهار هم  اومدم خونه.اما فکرم مشغوله و مدام دو تا قضیه تو ذهنم میاد.یکی موسی و شبان رو به یاد میارم و بیت آخرش رو: هرچه میخواهد دل تنگت بگو.یکی هم این آیه که: همانا مرا بخوانید،بی واسطه.

وسط فکر کردنها یه خبر عین بمب ترکید: خواهرزاده آقای مهندس موسوی در بیمارستانی که در نزدیکی ماست در اثر شلیک گلوله شهید شد.        

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
    پيام هاي ديگران ()