آخر خط

بی خیالی

 

سرتون درد نیارم کم کم شرایط زندگیم تغییر کرد منم ترجیح دادم بی خیال شم و انقدر با اعضای شریف این چنگل در نیوفتم که سودی نداره هیچی بدترم می شن به خصوص وقتی با حقیقت ومنطق روبه رو می شن.اگه کارتون مورچه ای به نام زی رو دیده باشین آخراش یه جائی زی به یه مورچه کارگر می گه انقدر تیشه به این دیوار نزن  الان سوراخ می شه آب میاد تو کلونی هاو یه سری دلیل میاره. اما این چیزا برای مورچه کارگر بی معنی بود چون یاد گرفته بود که فقط عین بز سرش رو بندازه پائین و کار کنه. قیافه زی خیلی بامزه شد گفت : خدای من این که چیزی حالیش نمی شه .آخرشم با تیشه همون مورچه دیوار خراب شد و آب همه جا رو گرفت. منم همین حالت رو پیدا کرده بودم مثلا" تو تاکسی به راننده می گفتم چرا 100 تومن زیادی می گیری می گفت چون بارون می آد. می گفتم چه ربطی داره مگه خیس می شی؟ میگفت نه کارم سخت تر می شه، باید بیشتر دقت کنم. می گفتم: خوب روزایی که هوا خوبه و خلوته 50 تومن کمتر می گیری؟ عین آدمای دانشمند یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کرد و با منطقی که بقیه 4 نفر تائیدش می کردن( یادتون که قبلا" تاکسیا 5 نفره سوار می کردن) و قابل تحسین بود می گفت: خوب اگه نمی خوای پیادت کنم.منم که اصولا" آدم منطقی بودم قبول می کردم حق با یاروئه؟؟؟ اما از سری بعد به جای خطی مسافرکش گذری سوار می شدم.بد باغ وحشی بود خلاصه. شما به دیدن این باغ وحش رفتین؟ ار اونائی که میمونا به بازدید کننده هاشون می خندن؟

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٥
    پيام هاي ديگران ()