آخر خط

آزادی 2

اینکه آدم به جائی برسه که بتونه بدون هیچ تعصبی فکر کنه و بیاندیشه تا بتونه بخنده، سوت بزنه، داد بزنه، گریه کنه، بحث کنه، نتیجه بگیره و بررسی کنه.اگه به اونجا رسید میتونه قدم تو راه آزادگی بزاره و آدمی که باطنا" به آزادگی برسه میتونه سربلند زندگی بکنه و بمیره.(نمی دونم چرا یهو یاد جمله معروف چنگیز خان مغول افتادم: ما مردها ایستاده میمیریم.حالا اصلا" کاری به جنسیتش ندارم).

یادم روزها چندین بار مناظره بسیار معروف گرگ و سگ اخوان ثالث رو می خوندم و از اون موقع گرگ شده حیوان مورد علاقه م.

درست یکی دو هفته بعد از یکی از سالگردها تصمیم گرفتم که یه وبلاگ دیگه داشته باشم و توش بنویسم و بدین ترتیب وبلاگ آخر خط متولد شد.مونده بودم چه نام کاربری ای براش انتخاب کنم و یه روز یه تو یه تاکسی نشسته بودم صدای آشنای سیاوش قمیشی رو شنیدم :   تن تشنه مثل خورشید بی سرزمین تر از باد... .بی اختیار رفتنم تو فکر باد و شعر بسیار معروف به کجا چنین شتابان. متوجه شدم که چقدر خوبه آدم تعلق خاطری به چیزی و جائی نداشته باشه و بتونه بدون تعصب و تعلق بره و فقط بره (گرچه چند ماه بعد تو پست معروف مادر نوشت اعتراف کردم که چقدر آدما می تونن به بعضیها وابسته باشن.من سه تا پست بیشتر ندارم که بدون پیشنویس و تصحیح نوشته باشم.یکیش همین مادرنوشته).تا رسیدم خونه سریع اسم بی سرزمین تر از باد رو واسه خودم انتخاب کردم.البته با توجه به مسافرتای زیاد این چند وقت گذشتم به قول یکی از دوستام دیگه دست باد رو هم از پشت بستم. 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢
    پيام هاي ديگران ()