آخر خط

تهرونی نوشت

بچه تهرونی

1.مکان:یکی از شهرهای آرام حاشیه ی کویر

ساعت: نزدیک 2 بامداد

موقعیت:جلوی خانه یکی از دوستان در حال انتظار برای رسیدن کلید گمشده خانه.

... قدر خودش رو نمی دونه.این همه بهش گفتم... اا اینکه... تو c5 نشسته.کجا میره این وقت شب با این پسره ؟"حتما میرن اونجائیکه ما تازه ازش برگشتیم"... این پسر رو می شناسی؟ "آره یه آدم کاملا" غیر موجه که تا چند روز قبل با ... می گشت." من یکی که چهار شاخ گاردون پیاده کردم.ساعت 2 نصفه شب تو شهر به این کوچیکی یه دختر 20 ساله نشسته تو c5 دوست پسرش و داره شهر رو گز می کنه. " ببینم این فکر نمی کنه کسی اونو می بینه؟بالاخره بعد از یکی دو ماه خبر به گوش خونوادش میرسه که در حالی که یکی از اعضای خونوادش حال خوبی نداره نصفه شب با دوست پسرش داره تو خیابونا می چرخه."من 100 بار گفتم بهش گوش نمی کنه.بابا این دلیل نشد که هر کی ماشینش شماره تهرون بود آدم درست و حسابیه"تصور اینکه تو اون وقت شبانه روز مغزم چه برقی زد برای کسی مفهوم و معلوم نیست.یعنی صرف داشتن ماشین با پلاک تهرون همه چی حله؟اولا" از کجا معلوم یارو تهرونی باشه؟ ثانیا"... آفرین خودتون متوجه شدین که چی می خوام بگم.برای چند دقیقه از اینکه تهرونی هستم احساس شرم کردم. یعنی انقدر جوونای ما احساس کمبود دارن که با یه ماشین پلاک تهرون ارضا می شن؟

2.مکان:تهران

زمان:ساعت 8 شب

"نمی دونم چه بلائی سرش اومده؟از روزی که تو جشن دیدنمون اینجوری شد.من که مطمئنم کار کیه؟" چی کار کیه؟ "همینکه چشمش زدن" کیو میگی؟... رو که نمی گی؟ "شوخی نکن آقا ... .از روزی که همکلاسیام تو جشنمون دیدنش و فهمیدن من با یه تهرونی دارم ازدواج می کنم این بیچاره مریض شده. مطمئنم که چشمش زدن." تو 72 ساعت برای بار دوم بود که به عبارت تهرونی یا بچه تهرون برخورد کرده بودم.اومدم بهش بگم اینطور نیست که بچه تهرون بودن همه چیز رو حل کنه.تا اونجائیکه من می دونم اینجا همه دارن دور خودشون می چرخن.هر که بامش بیش برفش بیشتر که مادرم پیش دستی کرد و گفت:دخترم قبل از مراسم جشنتون چند مرتبه دیده بودیش و باهاش گشته بودی؟ "دیده بودمش اما باهاش نگشته بودم" در همین اثنا داماد آینده در زد و وارد شد. قبلا" بگم این خانوده سه تا دختر داشتن و 2 تا پسر.این دختر خانوم آخرین بچه است.تو یک مرکز استان دیگه ای داره تحصیل میکنه. پدر و مادر بسیار پیر و ... داره.فشار آوردن که باید ازدواج کنه ما دیگه شهریه دانشگاهش رو نمی دیم.برادر بزرگتر این خانوم که آدم بسیار محترم و تحصیل کرده ای هستن هزینه تحصیل ماهی 200 هزار تومن ایشون رو تقبل کردن.این خانوم عاقلترین دختر خانواده س و هر کی که حرف ازدواج می زده می گفته برین با برادر بزرگترم صحبت کنین.هر چی اون بگه.داماد جان که اومده بودن زیارت آقا داداش رد شده بودن.اما خانوم ول کن نبوده و یه روز زنگ میزنه که ما هفته دیگه نامزدیمونه اومدی بیا نیومدی به جهنم؟؟؟؟ شازده که وارد شد من اول فکر کردم مستخدم اومده که جائی رو تمیز کنه اما بعد که دیدم دختره نیشش تا بناگوشش باز شد فهمیدم.تا نشست گفت:... یه ذره نبات داغ بهم میدی؟من بازم غذا سرد خوردم دلم درد گرفته.نمی دونم چرا تازگیا اینجوری شدم. خوب شما با دیدن یه آدم پیزوری که لب و لوچه ش سیاه و داره میره و نبات داغ می خواد چه نتیجه ای می گیرین؟ چند دقیقه ای موندم.داماد جان فرمودند: این بانک که کار راه نمی ندازه، پدرم درومد تا مدارک رو قبول کردن.کارت ملی هم که ندارم بدم دیگه هیچی.گفتم:همون گواهینامه یا پایان خدمت رو می دادی ازت قبول می کردن.فرمودند: سربازی نرفتم به همین خاطر گوهاینامه هم ندارم.با تعجب پرسیدم یعنی هنوز داری درس می خونی؟جواب داد: درس؟من اگه درس می خوندم که اوضاعم این نبود.مادر تعریف کرده بود که کار و بار درست و حسابی هم نداره.تو راه برگشت به خونه ازم پرسید: پسره میگه خونش ... . مثل اینکه جای با کلاسیه؟ گفتم: مادر جون این احتمالا ساکن روستای ... هستش نه اون قسمت با کلاسش.مشخصا" طرف نه کار داشت، نه خونه داشت، نه پول و پله و حتی سربازی هم نرفته بود.کارت ملی هم نداشت و طلب نبات داغ هم می کرد.از همه بامزه تر این بود که دخترک می گفت چند روز اینطور شده در حالی که تا قبل از جشنشون حتی باهاش یه دفه هم بیرون نرفته بود که بدونه اینجوری هست یا نه.اما به دلیل بچه تهرون بودن همه چیز حله.یه لحظه یاد جوونای خوش و قد و بالای شهر این خانوم افتادم.چی کم دارن از این؟ درست حدس زدین.

3.مکان: یکی از ورودیهای تهران

ساعت: 11.30 شب

... منم همیشه از این جای تهرون حالم به هم می خوره.یه دفه نشد بیام اینجا ترافیک نباشه. صبح،ظهر، شب.آره جون ... منم هر وقت میام همینجوریه. "باز بهتر از خیلی جاهاس" مثلا" کجا؟ "هر چی باشه پلاک ماشیناش ... همین واسه همه جا کافیه" خوب چه ربطی به ترافیک داره؟یهو یادم افتاد خونه طرف همون نزدیکاس."اینجا خیلی جای با کلاسی بوده.الان همه همسایه های ما رفتن نیاورون هر چی دهاتیه اومدن اینجا".من هیچی برای جواب دادن نداشتم.یاد حرف نیم ساعت پیشش افتادم:" آخیش بعد از چند روز اومدیم تهرون قیافه تهرونی دیدیم" حالا من موندم و این تهرونیا (می تونین بر وزن حالا من موندم و این دیوونه های داریوش بخونین).یاد صحبتای دوستای شهرستانیم میافتم که با چه غروری از ترافیک شهرشون میگن که داره مثل تهرون میشه.یا گرمای هواش یا ... .

کجائی شهریار که یه بار دیگه اون شعر معروفت رو بخونی.

چند روز یاد سوره الهاکم التکاثر افتادم.یعنی معیار برتری آدما شده محل تولد یا زندگی یا شماره ماشینشون؟ اصلا" چرا برتری؟ مگه مساوی بودن اشکالی داره؟

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱
    پيام هاي ديگران ()