آخر خط

درد نوشت

این پست رو تقدیم می کنم به قدیمی ترین دوستم که نزدیک به دو دهه میشه با هم دوستیم

" خسته شدم دیگه.کم کم وقتش رسیده دست از تلاش و مبارزه بردارم و جنگ 20 و خورده ای ساله رو تموم کنم.الان نزدیک 30 ساله که دارم می جنگم و با پر روئی سر پام.تا کی باید هر روز صبح که از خواب بیدار میشم یه مشکلی تو جونم باشه؟اگه سر تا پام رو اسکن کنن و ازم آزمایش بگیرن معلوم نیست باید اعضای چند نفر رو بهم پیوند بزنن تا یه آدم ازم در بیاد.تا کی باید مواظب غذا خوردن و راه رفتن و نشستن و ... باشم که مبادا یه چیزی تو این نظم ساختگی بهم بخوره.می خوام بقیه عمر رو راحت زندگی کنم.بی دغدغه.فوقش چی میشه؟جز اینکه راحت میشم اتفاق دیگه ای میافته؟ مدرسه که می رفتم وسط زنگای تفریحش وقت آمپول زدن و قرص خوردنم بود و بزرگ که شدم... .

چرا؟مگه من چی کار کردم؟تقاص چه گناهی رو باید پس بدم؟غیر از این بوده که کل عمر حواسم به این بوده که حق کسی گردنم نمونه؟واقعا" اگه این رو رو نداشتم چی کار می کردم؟ اگه این همه سال لطف خدا نبود چطور زندگی می کردم؟کم کم دارم شک  می کنم که این من بودم که روزی 18 ساعت کار می کردم و فرداش می رفتم سر کلاس و از اونجا می اومدم سر کار.

خیلی دلم می خواد بگیرم راحت بخوابم بدون درد و غصه."

سلام

می بینی که همش رو نوشتم.شرط رو باختی.نکنه انتظار داشتی فحشائی رو هم که می دادی بنویسم؟

راستش تو این 20 سالی که از ولایت اومدیم تهران هیچ دوستی بهتر از تو نداشتم و بالعکس.(برو تو کف تواضع).می دونی که هم درد تمام لحظه هات بودم.اگرچه خیلی از مواقع نمی شد یا نمی تونستم.انقدر تو این سالها با هم بودیم تمام زندگیمون با هم قاطی شده.می دونی که کسی بهتر از من تو رو نمی شناسه اما نمی دونم چرا این اواخر داری گیج می زنی؟انگار اون آدم سابق نیستی. یه ذره دمدمی مزاج شدی.یادته آخرای سال نزدیک بود چه دردسری درست کنی؟می دونم دردات بیشتر شده اما... .فکر نمی کنم کسی باور کنه تو داری راست راست راه میری و این همه... .

اصولا هیچ جنگ فرسایشی ای پایان خوبی واسه طرفین نداره.هر دو طرف خسته و زمین گیر میشن.وجدانی تو و جسمت هیچ کدوم تا حالا کوتاه نیومدین و کم نیاوردین.تا تونستین تو برجک هم زدین.شاید باور نکنی دیشب که با هم بودیم و تو از دلتنگیات و خستگیات گفتی حس کردم که جسمت هم از این جنگ خسته شده و از ادامه ش ناراحته.

هر آدمی تو زندگیش یه تقدیری داره.منو که می دونی؟سفر.اما تو چی؟بیماری و ضایعات؟ نه قوبونت برم روحیه،انرژی،شادابی، نشاط و از این دست چیزا که هر کی با شنیدن اسمت به یاد اونا می افته.می دونم کسی از پشت صورتک خبر نداره اما من که دارم.چه شبهایی که تا صبح با هم حرف نزدیم.یادته چند ساله پیش تا صبح راجع به آزادی و عشق و عدالت حرف زدیم و نوشتیم و از شریعتی گفتیم و من نوشته هامون رو تو وبلاگ قبلیم گذاشتم؟

پیشنهاد می کنم یه مدت آتش بس بدین به هم.اونم خسته س.می دونی که حیات تو و جسمت به هم بسته س.اگه اون خوب باشه تو هم خوبی و .. می دونم الان می گی اما اگه من خوب باشم لزوما" اون خوب نیست..دقت کردی که چند تا چیز مشترک دارین: دلتون واسه هم تنگ میسه،در عین جنگی که با هم دارین اما نگران همدیگه هم میشین.بیشتر شبیه بازی میاد تا جنگ.گاهی چک اول رو اون میزنه،گاهی تو.اما تا جائی که یادمه همیشه برنده تو بودی نه اون.به نظر میاد نمی خواد تو ببازی،بیشتر می خواد هلت بده تا ببری.

به عنوان بهترین و صمیمی ترین دوستت ازت می خوام فکر تسلیم شدن رو از سرت بیرون کنی.تو کسی هستی که هر بار که می بینمت ازت روحیه می گیرم.یه جورائی کعبه آمال و آرزوهای چند نفری.تسلیم نشو اما آشتی؟

شعری بر آب

دشنه در خواب

اسبی در مه

مهتاب در مرداب

زخمگاه آهو چشم براه جادو

جنگجو،جنگجو،از آشتی بگو.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳۱
    پيام هاي ديگران ()