آخر خط

اسباب کشی

اول از همه معذرت می خوام.این سه هفته ی اخیر 4 تا مسافرت رفتم.دسترسی به برق اینترنت و این چیزا هم مقدور نبود.واسه همین شرمنده همتون شدم.

 

بعد از یک ماه امروز موفق شدیم اسباب و اثاثیه مون رو از دفتر پلمپ شدمون ببریم به دفتر جدید.بالاخره صاحب ملک رفت و مشکل شهرداری رو به یه طریقی(؟؟؟) حل کرد و ما تونستیم اثاثیه مون رو به جای جدید ببریم.ظهر که بهم گفتن پاشو برو دفتر وسایل رو جمع کن یه حس خاصی بهم دست داد.نمی دونستم چی بود اما به بی قراریم اضافه کرده بود.وقتی رفتم و دیدم که پلمپ فک شده و رفتم داخل حس سرشار از انرژی بهم دست داد.بعد از ناهار خوردن شروع کردم به جمع و جور کردن و باز و بسته کردن. بعد از چند دقیقه انگار وارد خلسه شده بودم.نمی دونم یه چیزی منو به طرف جلو هل می داد (یاد آتش تو سینه نیکوس کانزاتزاکیس افتادم که یکتا نوشته بود برام).کاگرا که اومدن وسایل رو ببرن تو ماشین هاج و واج بودن.بعد از چند دقیقه یکیشون گفت:آقا ما کارمون همینه اما تا حالا کسی رو ندیدیم که وقت جمع کردن اسباب و اثاثیه ی محل کارش انقدر شنگول باشه.به سلامتی حتما می رین جای بهتری دیگه.                          جواب دادم: نه آقا جون.اگه الان پیاده 20 دقیقه تا اینجا راه دارم از هفته دیگه سواره 2 ساعت راه دارم. جواب داد: پس چرا اینقدر خوشحال و شنگولی                            جواب: نمی دونم.خودمم نمی دونم.                                                                    - آقا ببخشید مثل اینکه فضولی کردیم.                                                                 -نه آقا جون خودمم نمی دونم.

کار که تموم شد انگار دنیا رو بهم دادن.کار چند ساعته رو یه ساعته تموم کردیم.به قدری گارگرا شاد بودن که اصلا" چونه واسه گرفتن شیرینی و این چیزا نزدن.  

                   توی این یکسال اخیر فکر کنم 15 تا 20 تا مسافرت رفتم.تو همین سه هفته اخیر از خوابیدن روی یکی دو متر برف رو تجربه کردم تا غلت زدن روی شنهای داغ کویر رو. دیگه کم کم دارم به رفتن و رفتن عادت می کنم.جمع کردن وسایل حس نیرو بخشی بهم  می ده.یه چیزی شبیه حس غریبیه که اون مرغ مهاجره داره.هی رفتن و رفتن شده جزو چیزائی که نمی تونم بی خیالشون بشم.دارم فکر می کنم آیا واقعا" تقدیر همه ما سفره.؟نه اینکه بخوام کلاس بزارم که من عارف شدم و آره و اینا (عارف کجاست؟ نهایتا" به شماعی زاده برسم) نه اینکه پز سفر کردن و توریست بودن رو بدم.نمی دونم اما حس می کنم اون چیزی که تو تمام زندگیم اجازه نمی داد یه جا شبیه بقیه بشینم سر جام و سرم رو به زندگی مثل بقیه گرم کنم داره ارضا می شه و از این موضوع انرژی می گیره و بیشتر می شه.واقعا" لذت سفر کردن به ناشناخته ها چیزی نیست که قابل وصف باشه.سه شنبه صبح که رسیدم تهران تصمیم گیری روی برنامه جمعه این هفته و 4 روز تعطیلی هفته دیگه رو انجام شده داشتم.

دیشب خونه یکی از دوستام داشتم یه فیلم مستند از غار و جانوران ساکن توی اون رو می دیدم.فیلم با پریدن غارنوردا از دهانه بزرگترین غار جهان که تو مزیکوسیتی  هستش شروع می شه.(همون غاری که علی آقا دوست خوبم چند پست قبل عکسش رو گذاشه بود).به قدری غار عمیقه که باید با چتر نجات پرید تا بشه واردش بشی.       نمی دونم چطور وصف کنم لحظه پریدن رو و نمائی رو که فیلمبردار BBC گرفته بود. همونجا در حالی که مو به تنم راست شده بود به دوستم گفتم:یا ما نمی فهمیم زندگی چیه یا اون بابائی که نمی دونه اصلا" همچین جاهائی تو جهان وجود داره و میشه رفت و دیدش.

نمی دونم منظره بهت برانگیز طلوع خورشید رو تو کویر دیدین.تنها،در افق،با شکوه. غیر قابل وصفه.

خدایا چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()