آخر خط

شر نوشت 7: بچه های تلفنی

اول که ببخشید چند روز خیلی سرم شلوغ بود.اصلا" نرسیدم بشینم پای کامپیوتر.   دوم از اونجائیکه من آدم دمکراتی هستم و آخر پست قبلیم خواهش کرده بودم که نظر بدین که این شر نوشت رو ادامه بدم یا نه و با توجه به اینکه کلا" دو نظر داشتم که یکیش یه لبخند خوشگل بود و اون یکی رو رندانه عزیز لطف کرده گذاشته بود و نظرش بر تغییر شر نوشت بود و با عنایت به اینکه من خیلی زود رنجیم؟؟؟؟ بنابرین این شر نوشت آخرین شر نوشت از این سری خواهد بود.

واقعا" اگه غریزه نبود و دختر و پسرا می تونستن با نیروی منطقی ای زندگی کنن که همیشه بر غریزه غلبه داشت و می تونستن بر احساسشون مسلط بشن چقدر می شد به دوام آخرین رشته هایی که این جنگل رو هنوز به صورت جامعه حفظ کرده امید داشت؟ ما داریم سوار بر این قطار کجا می ریم؟یادمه وقتی بچه بودم می گفتن: فلان دختر تلفنیه.(یعنی دوست تلفنی داره).از نظر بزرگترا اونا دیگه آدم بشو نبودن و       نمی تونستن زندگی اداره کنن چراهاش هم بمونه(می ترسم اگه بگم اونوقت همه فکر کنن من با پدر مادرم یا کل پدر و مادرا مشکل دارم)اما حالا همه اوناپدر و مادر بچه های مدرسه ای هستن.یعنی واقعا ممکن یه روزی آین آدمائی که من دیدم و احوالاتشون رو تعریف کردم بتونن بچه هاشون رو ببرن مدرسه و وقتی از هم خداحافظی می کنن تو چشمای هم نگاه کنن و بدون حسرت و دور از هر کلامی حس کنن که همیگه رو دوست دارن و با اون انرژی مثبت برن سر کار؟تا باد چنین بادا.                                             می ترسم عینک بد بینیم رو بر دارم و برق حقیقت چشمام رو بزنه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳
    پيام هاي ديگران ()