آخر خط

برگشتم

سلام
یه چند وقتی نبودم.درگیر کارهای روزمره زندگی.رفقایی که ازدواج کردن می دونن که یکی دو سال اول زندگی آدم می خواد فقط موفقیت به دست بیاره .بیشتر از هر زمان دیگه ای.به همین خاطر مجبورمیشه از بعضی از چیزهای دوست داشتنیش بگذره.به خصوص اینکه پای یه نفر دیگه هم باز میشه که باید براش وقت بزاری وبهش برسی.
کماکان کار می کنم.همون جای قبلی.نمی دونم چی شده اما از اول سال رفتار رئیس جان عوض شده و آزادی خیلی بیشتری بهمون میده.بیشتر هم حرف گوش می کنه.این چند ماه از سمت اون فشار غیر معقولی بهمون وارد نشده.اما سرمون شلوغ تز شده.
کماکان گاهی تو کوهستانهای تهرون یه قدمی می زنم.با بان. دو تایی.کنار هم.
کماکان مسئولیت رو حس میکنم در قبال جامعه و سعی می کنم به آدمها کمک کنم.همین دیشب بود که وقتی سه نفر افتاده بودن به جون یه نفر با برادر بزرگترم رفتیم و جداشون کردیم که مبادا کار به جاهای باریک بکشه و یه اتفاقی رخ بده که نشه جمعش کرد.
کماکان توی اینترنت میام اما بیشتر برای تجارت و کار.ولی تصمیم گرفتم که از این به بعد گرد و خاک این خونه رو هم بگیرم و بیشتر بیام سر بزنم.
به امید روزهایی که همه به هم سر می زدیم و توی دنیای بی توقع مجاز هوای همدیگه رو داشتیم.
+ بی سرزمین تر از باد ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٦
    پيام هاي ديگران ()