آخر خط

طلا نوشت

همه دوستش دارن.اخلاقش تکه.پشت اون سیبیلای کلفتش یه لبخندی همیشه داره.لهجه شمالی بامزه ش هم مزید بر علت دوست داشتنش شده.با اینکه سیاتیکش اذیتش می کنه اما همیشه موقع بار چیدن خودش کمک می کنه.تا خرخره هم ماشینش رو پر میکنه. پارسال یه آن جنبیدم و متوجه شدم که 8 ماهه که کرایه ازمون نگرفته.زنگ بهش زدم ببینم اشتباه میکنم یا نه.گفت: والا روم نشد بیام و بگم کرایه هام رو بدین.سه سوته پولش رو براش واریز کردم به حسابش و بهش گفتم که خودت اول هر ماه بیا لیست ماه قبلت رو بده.ماها سرمون شلوغ میشه و از دستمون در میره.

از اینکه کرایه ها رو برامون کمتر می زنه و بی سر و صدا منتظر میشه بگذریم کارش هم تقریبا" دقیقه.

این هفته زنگ بهش زدم که بیاد و کارش داریم.وقتی رفت و برگشت بهش گفتم که یه بار دیگه ای هم داریم که تو وانت جا میشه.اما می خوام بدمش که تو با نیسانت ببری.کرایه رو وانتی بزن براش.دیدم یه ذره مععذب و شد و گفت: نه،میشه نبرم. با خنده بهش گفتم که: چیه؟ مگه بار دیگه ای داری ببری؟ پاشو برو دو زار کاسبی کن پیرمرد. گفت: آخه بار وانت مال کس دیگه ایه. من نمی خوام بار اونو ببرم.

تشتک مغزم داشت می پرید.گفتم: ببین مطمئن باش اگه طرف بی کار بود از صبح اینجا نشسته بود.حالا تو چند دقیقه صبر کن. خیلی سریع با یکی دو جای دگه هم هماهنگ کردم که باراشون بره.صداش کردم و گفتم: حالا بار نیسانی شد.برای سه تا مشتری. ببر باربری و از هر کدوم سوا سوا یه مبلغش بگیر.هم به نفع اونا میشه کرایه کامل ندن، هم به نفع تو که بیشتر کاسب شی.

وقتی داشتم برای بچه ها تعریف می کردم همه کف کرده بودن.واقعا" تو این دوره و زمونه این آدمها حکم طلا رو دارن.

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()