آخر خط

بو نوشت

دیشب رفتیم بعد ازچند هفته به مادرم یه سری بزنیم.برادر جوانتر چند روزیه که تشریف بردن بلاد کفر و بی ناموسی.گفتیم هم بریم که خیلی دلتنگ نباشه و هم یه دیده ای به دیدار تازه کنیم.مثل اکثر بچه های امروزی برادر جان ما هم خیلی با مادرم اره میدن و تیشه می گیرن.(یعنی جر و بحث زیاد دارن).بارون بامزه ای میومد و ما هم با بانوی نقره ای یه چند دقیقه ای قدم زدیم و رفتیم.وقتی وارد خونه شدیم مادر جان ما رو بغل فرمودن. تعجبباورم نمیشد.کلی تعجب که چی شده؟ تعجب آخرین باری که این اتفاق افتاد فکر کنم 10 سال پیش بود که که از مرخصی سربازی برمی گشتم. گاوچران با خودم گفتم: آخی، خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم.دلش تنگ شده. ناراحت ایشون همین طور که بغض کرده بودن در کمال صداقت فرمودن: بوی محمد رو میدی.گریهگریه

در اون لحظه بود که راز این بغل کردن و بو کردن رو فهمیدم.

واقعا" به خودم بالیدم بابت اینکه برادر جان یه چند روز رفتن مسافرت و بر میگردن و کلی دل براشون تنگ شده اما ما رو 20 روز میشه که ندیدن و خیالشون راحته.عصبانی

ما اینیم دیگه گاوچران

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٥
    پيام هاي ديگران ()