آخر خط

قانون کار نوشت 1

خیلی حالت بدیه وقتی آدم بین دو امر قرار می گیره که هر دوتا هم درستن و باید (تاکید می کنم باید) طرف یکی رو بگیره.برای چندمین بار بود که میرفتم جلسه هیئت تشخیص اداره کار برای شکایت کارگرا.رئیس جون لطف کرده بودن و یادشون رفته بود که ساعت 10 صبح وقت دارن.ساعت 9 به من زنگ زدن که برو اونجا و تموم کن کار رو.دیگه نمی خوام اسم این بابا رو بشنوم.

یه مقدار دیر رسیدم.انتظار داشتم که وقتی می بینمش سرسنگین باشه.حدودا" یک ماه پیش رفته بود دادگاه انقلاب شکایت کرده بود که من سه ماه پیش دستم اینجا آسیب دیده و تمومه دیگه.وقتی با کارشناس رسمی دادگستری اومدن تو کارخونه برادر رئیسمون رفت باهاش دست بده.جواب سلامشم نداد و سرش رو انداخت پائین و اومد تو.خنده م گرفت از سادگی این برادر رئیسمون که فکر میکنه انسانها فرشته های پاکن.جنان دستش رو گرفته بود و گردنش رو کج کرده بود که انگار شمشیر خورده. در صورتی که توی دی ماه دستش رو کرده بود یه جای دستگاه که نباید می کرد.بعدشم از ترسش کشیده بود و همین باعث شده بود که پوست یکی از انگشتاش کنده بشه و تاندونش هم آسیب ببینه.بردیم براش بخیه زدیم.دکتر سه روز بهش استراحت داد اما این تا یک هفته سر کار نیومد.بعدشم که دیگه بازیش شروع شد.انقدر اذیت کرد و دودره کرد تا آخر سال رئیس جان گفتن بعد از عید نیاد سر کار.روز اول بعد از عید اومد سرکار و ما عذرش رو خواستیم.

برخلاف انتظارم بلند شد و بدو اومد به طرفم و سلام کرد.منم باهاش احوالپرسی کردم.گفت: تو رو خدا یه کاری کن من یه چیزی دستم رو بگیره.به ناحق منو انداختن بیرون.تو که شاهدی. با خنده گفتم: آره واقعا" داشتی با وجدان کار می کردی و انداختنت بیرون.

رفتم از مدارک کپی گرفتم و اومدم دیدم نوبتمون شده.در این موارد 5 نفر حاضر میشن: نماینده اداره کار که رای رو صادر می کنه.نماینده کارفرماها که یه کارفرماست،نماینده کارگران که یکی از اعضای انجمن داخلی یه کارخونه ای، شاکی و متشاکی.

نماینده اداره کار خودش رو خیلی بداخلاق نشون می داد و جدی.گفت: شاکی کیه؟ کارفرما کیه؟ من معرفی نامه م رو نشون دادم و کارت ملیم رو.پرسید خود کارفرما کجاست؟ جواب دادم که نمی دونم.چپ چپ نگاهم کرد و گفت: یعنی چی نمی دونم؟ منم خیلی ریلکس جواب دادم: یعنی نمی دونم کجاست و به منم مربوط نیست. آخه دست خودم نیست از آدمهایی که قاطی بازی بی خودی در میارن خوشم نمیاد.با یه لحن جدی ای گفت: تسویه حاب داره؟ جواب دادم بعله.کارگرمون گفت: نه آقا من طلبکارم. بهش گفتم: مگه تمام پول پارسالت رو ندادیم با عیدیت بهت؟ از پارسال چی طلبکاری؟.قاضی جان فرمودن: تسویه حسابش رو بده.منم کپی تسویه حساب رو بهش دادم.دیدن و گفتن: این مگه امضای تو نیست؟ گفت: نه از امسال یه روز کار کردم. کل 17 روز رو می خوام. طرف یه نگاهی به من کرد و من زیر لب یه لبخندی زدم.قاضی جان فرمودن که: قرارداد کارش رو بده. منم کپیش رو دادم.تمام مستندات بین همه رد و بدل شد و مطمئن شدن که درسته.یهویی طرف گیر داد: اصل اینا رو هم بده.گفتم: پیشم نیست.خیلی غضبناک گفت: پس چرا اومدی؟ خیلی خندان جواب دادم: منم نمی خواستم بیام اینجا.گفتن بیا.اینا هم مدارک. هیچ کی نمیاد اصل مدارک رو با خودش اینور و اونور کنه.طرف گفت: خب اگه این آقا ادعا کنه این اثر انگشتش نیست چی؟ گفتم: اونوقت کار ارجاع میشه به قوه قضائیه.اونجا قاضی یه کارشناس معرفی میکنه.میریم پیشش، ایشون اثر انگشتش رو میزاره منم اصل سند رو میدم.بعد قاضی اعلام میکنه حکم رو. یهویی ساکت شدم.طرف مونده بود چی بگه.یهویی شروع کرد داد و هوار: آقا من باید ببندم این رو.نباید پرونده واسه فردا باز باشه.منو ... گشاد نیستم و ... .منم زیر لب می خندیدم و جواب نمی دادم.یه نیم نگاهی به اون دو تای دیگه کردم.نماینده کارفرماها هم خنده ش گرفته بود.داد و هوار یارو که تموم شد گفت: میری به کافرمات میگی تا ساعت 2 اینجا باشه و گرنه از این به بعد تمام حکمها رو به ضررش میدم.از جام بلند شدم و گفتم: باشه قربان.من با اجازه تون زحمت رو کم کنم.فقط کارت ملیم رو هم بدین.سرش رو انداخت پائین و گفت: اصل سندا رو کارفرمات بیاره کارت ملیت رو میدم به خودش.منم خیلی خونسرد گرفتم: باشه مهم نیست.رسیدش رو بدین به من پس. تیریپ جدی برداشت و گفت: اینجا یه اداره دولتیه.با اینکه عصبی شده بودم اما باز با خنده بهش گفتم: خوب باشه.برام مهم نیست.هر کی کارت ملی من رو می گیره باید رسیدش رو بده.من که از پشت کوه نیومدم.کارفرما یکی دیگه س اونوقت من باید کارت ملی بدم؟ اصلا" شما حکمت رو بده.فکر کن این مدارک موجود نیست.نهایتش رئیس ما میاد و درخواست تجدید نظر میده.چرا انقدر عصبانی میشی؟ واسه سلامتیت خوب نیست!!!! این جمله آخر رو که گفتم خنده رو صورتم پهن شده بود.بیچاره طرف نمی دونست چی کار کنه.گفت: بیا آقا ببره این کارتت رو.با پوزخند گرفتم ازش و یه نیم نگاه به اون دوتای دیگه کردم.نماینده کارفرماها یه چشمک بهم زد و گفت: حالا ایشون میتونن برگردن سرکارشون؟ جواب دادم: اگه به من بود ایشون رو برنمی گردوندم. یک ماه تمام صبح می اومد و عصر با اضافه کار میرفت.بهش گفتیم برو تو شیفت شب مثل بقیه.می گفت: دستم خون میاد و درد می گیره.اضافه کارش رو برداشتیم ناراحت شده بود که چرا.بعد از چند روز اومد خواهش و تمنا که میرم شیفت شب.پزشکی قانونی هم تائید کرده که از بس معالجاتش رو بی خیال شده وضعش بدتره شده.میگه من نمی تونم بیشتر از دو کیلو بار بردارم با دستم.آقا اگه انگشت آدم رو هم قطع کنن با اون یکی انگشتاش می تونه کار کنه.این فکر کرده که ما نمی فهمیم. تقصیر خودش بوداز بس دودره بازی درآورد.کارفرما هم حوصله ش سر رفت.کاملا" قانونی باهاش برخورد کرد. قراردادش رو تمدید نکرد.نماینده کارگرا گفت: خوب آقا این بنده خدا دو تا بچه داره.از نون خوردن انداختینشون شما. پس انسانیت چی؟ گفتم: انسانیت اینه که وقتی آدم می تونه کار کنه از کار نزنه که نون حروم ببره خونه برای زن و بچه ش. همین حالا که من اینجام به حکم قانون اینجام نه انسانیت.چه سریه که وقتی قانون به نفع پولداراست همه شاکی میشن؟ اما اگه طبق همین قانون چند میلیون تومن الان کارخونه ما جریمه میشد همه راضی بودن.اگر انسانیت مهمه از ازش بپرسین که چرا به دروغ می گفت نمی تونم شبا کار کنم اما وقتی اضافه کارش قطع شد اومده بود گریه و زاری که می خوام برم تو شیفت اضافه کار.روبه کارگره کردم و گفتم: جواب بده دیگه.چرا ساکتی؟ اونم شروع کرد یه مشت دری وری گفتن که ما شهرستانیا بدبختیم و نمی دونیم و حقمون رو دارن اینا می خورن.بهش گفتم: چرا نمیگی رفتی شکایت کردی دادگاه چه حکمی بهت داد؟ چرا نمیگی اگه ما جلوی کارشناس دادگستری رو نگرفته بودیم زده بود شهیدت کنه بس که دروغ گویی؟

خیلی جدی به طرف گفتم: اصلا" یکی از بزرگترین بدبختیای ما این قانون کار احمقانه ایه که داریم.راه رو برای دزدی باز میزاره.هم کارفرما ازش ناراحت و هم کارگر.طبق همین قانون مزخرف من اگه بخوام اضافه کار برای نیروهام بزارم باید بیام اداره کار رو مطلع کنم که تا چه تاریخی و چه ساعتی این روزا میخوام این کار رو بکنم.خنده دار نیست؟ حالا مثلا" شما بدونین این مطلب رو چی کار می کنین؟

نماینده اداره کار گفت: بابا این از من و تو بهتر می دونه این چیزا رو.بی خودی نیست که طرف خودش نمیاد.اون بدبخت میشینه اینجا و هیچی نمیگه.این الان ما رو محکومم می کنه.انگار جامون عوض شده.یه خنده ای بهش کردم و گفتم: میگم اصل مدارک رو بیارن.خداحافظی کردم و اومدم بیرون از اتاق.

ادامه دارد ...

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٦
    پيام هاي ديگران ()