آخر خط

شرنوشت 5: فرشته های رانده شده

پرده اول

..... هستم 27 ساله مهندس صنایع غذایی از تیره سعید سانان.(خنده جمع)

سیامک هستم 39 ساله مهندس عمران.مجرد.اگه کسی عمه پیری داره می تونه معرفی کنه(خنده جمع)

حمید هستم 23 ساله....

ااا ببخشید حمید آقا ما بعد از سه سال که ماشینمون رو دیدیم متوجه شدیم که فقط 3 هزار کیلومتر کار کرده بعد که از پدر جان پرسیدیم گفت این موتورش یه دور چرخیده و 3 هزار تا.احیانا" شما هم اینطور نیستین مثلا" تا 100 سال رفته باشین. (خنده جمع) 

.

.

.

........ هستم 23 ساله.دانشجوی عمران.خوشحالم که تو این جمع هستم.عمیقا" معتقدم که زنها فرشته هستن اما فرشته های رانده شده.(سکوت)

این یه جلسه معارفه بود که چند وقت پیش تو یه برنامه تفریحی داشتیم.هر کسی بعد از معرفی خودش یه جمله ای هم برای مزاح می گفت که باعث شکستن یخ ارتباط بشه آخرین نفر خودش رو به شیوه ای که دیدین معرفی کرد.اصلا" انگار یه آب سرد ریخت رو همه ی جوی که داشت گرم می شد.از خوب ماجرا تمام خانمهایی که اونجا بودن از لحاظ سنی با فاصله چند ساله بزرگتر از گل پسر بودن.یکی دو تا با فاصله کمتر ازش بزرگ بودن که اونها هم دوستاش بودن.

پرده دوم

مگه میشه این گل پسر رو ساکت کرد.بدون توقف نزدیک 1 ساعت فقط آواز خوند.اونم اکثرا" ابی می خوند.وقت برف بازی هم همش داشت با خانمها شوخی می کرد.

پرده سوم

وقت ناهار خوردن رو به یکی از خانمهای متاهل که همه با اسم کوچیک صداش می کردن کرد و گفت:........ جون مادرت یه دقه بیا.دوستش بهش گفت اگه نیاد دفه بعد چطوری ازش خواهش می کنی؟

پرده چهارم

خیلی خوش گذشت مرسی که اومد .... جان.منم تشکر کردم و یه خواهش:دیگه    نمی خوام ریخت این پسر رو ببینم.

این چهار پرده ای که دیدین در رابطه با ادعای یه نوگل باغ زندگی بود که مدعی بود از خانمها بدش میاد اما چیزی که ما دیدیم حاکی از این بود که رفتارش طوریه که توجه جلب کنه به خصوص در مورد خانمها.این چهار پرده نکات قابل بیان قضیه بودن. متاسفانه این رفتار داره بین جوونا باب میشه که از غیر همجنسشون ابراز برائت می کنن و از این دست حرفها اما در عمل و ناخودآگاهشون درست برعکس.بعد که یه مورد جالبی براشون پیش میاد می مونن که زیر حرفاشون بزنن و برن جلو یا اینکه پافشاری کنن رو حرفشون.مصداق عینی چوب دو سر طلا.

پرده پنجم

تو تاکسی یه خانم فرهنگی با 28 سال سابقه با یه آقایی که فوق لیسانس روان شناسی داره و آقای راننده بحث می کنن در مورد کار و رو زندگی.خانم که پیاده شد آقای راننده و دکتر آینده(چون آقا می خواستن آزمون دکترا شرکت کنن) به بحث ادامه می دادن.آقای راننده هم حسابی حواسش بود که سوتی نده.یهو موبایل آقای راننده زنگ زد:

سلام خانوم.حالتون چطوره

من کجام؟تو قلب شما.در خدمت مسافرای عزیز هستم.دارم میرم خونه بابابزرگ.

یکی از مسافرا خواست پیاده شه،در عقب که باز شد خیلی آهسته و با زرنگی گفت: دستشوئیم گرفته دارم می رم اونجا.

ای بابا خفه شو دیگه به تو چه ربطی داره؟واسه...... باید از تو اجازه بگیرم.موبایل رو قطع کرد و پرتش کرد یه گوشه ای.آقا پدر ما در اومده.از صبح تا شب باید سگ دو بزنم هر کس و ناکسی رو سوار کنم تا دو زار دربیارم بریزم تو آشغال دونی خانوم اونوقت با آدم اینجوری حرف می زنه.اصلا اینا هیچی حالیشون نیست.شروع کردن به دادن زشت ترین فحشها به زنش که اگه هر کس دیگه ای یه دونه از اونا رو می گفت جسدش ظرف چند ثانیه حاضر می شد.

دکتر آینده پیاده شد.آقا زن داری؟ (انگار که مثلا" زن یه شی ئی که پسرا می تونن اونو تهیه کنن اما ایشون مجبور بوده)با سر اشاره کردم نه. .... نشی زن بگیری.اصلا" زندگیت و آرامشت رو بهم  می زنه. منو می بینی انقدر شاد و شنگول بودم که نگو اما الان چی؟

پیاده که شدم تو دلم گفتم خوش به حال آقای دکتر روان شناس آینده.چه بازار کاری داره

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
    پيام هاي ديگران ()