آخر خط

تولدنوشت ششم

سلام

این اولین تولدنوشت متاهلیه.بسیار هم خوش مزه س.امسال دیگه واقعا" واقعا" مستقل شدم و اگه خدا بخواد تا یه ماه دیگه خونه رو هم عوض می کنیم.

خیلی سرم شلوغه.بنابراین زود برم که به کارام برسم.

 

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 

پ ن: ممنون که همه تون هستین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()