آخر خط

حس مادری

نمی دونم بعد از چند وقت یه فیلم خوب دیدم.پیشنهاد شب جمعه سینما رفتن رو چند روز قبلش یکی از دوستان جدید بهمون داد. دیگه دوران تاهلی دوستان جدیدی رو هم به همراهش میاره که یکی از خوبیاش همین پیشنهادات دلنشینه.اولش فکر میکردم فیلمش طنز باشه.اما وقتی یک دقیقه از فیلم گذشته بود فهمیدم نه خیلی هم جدیه.روند فیلم بسیار دلنشین و بامزه بود.آروم آروم آدم رو پیش می برد.خاطرات سفر کرمان و کلوتهای زیباش دونه دونه برام تداعی میشد.یکی از بهترین سفرای چند سال پیشم بود.فکر کنم 5 سال پیش بود.اواخر فیلم زیباتر و زیباتر میشد.جایی که زمین شناس توی قناتها داشت لذت می برد از سفرش و همسرش از هم صحبتی با خاله حکیمه.سکانسای جالبی بود.مقنی بی عقل داشت یه چیز دیگه می گفت و زمین شناس یه چیز دیگه.اما روی زمین خاله حکیمه و ماریا با اینکه زبون ظاهر همدیگه ر نمی فهمیدن اما زبون دل همدیگه رو می فهمیدن.حس مشترکی که باعث میشد بدون دغدغه با هم حرف بزن.بی کران ترین حس دنیا.حس مادری.

شما هم حتما" سعی کنین وسط شلوغی های روزانه یه سری به سینما بزنین و خستگیتون رو با خسته نباشید رفع کنین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٦
    پيام هاي ديگران ()