آخر خط

مناعت طبع نوشت

"سلام مهندس.بفرمائید صبحانه" صداش با لهجه با مزه آذری و انرژی همیشگیش سر صبح ممکن بهترین اتفاقی باشه که وقتی وارد کارخونه میشم برام رخ میده.جوابش رو میدم.بدون اخم و تخم صبحگاهی: سلام به روی ماه پشت ابرت.چطوری پسر خاله؟ یه لبخندی زد و گفت: مخلصیم.بیا و یه روزم با ما صبحانه بخور.گفتم: می دونی که من خونه می خورم.دیگه جا ندارم.وقتی از پله ها می اومدم بالا یه نگاهی بهش کردم.چند تا بربری دستش بود.با تخم مرغ.خوراک صبحگاهی مورد علاقه اکثر کارگرا.کم کم همکارا اومدن.داخلی اتاق که زنگ زد به همکارم گفتم: پاشو.پاشو که منتظرتن.راند دومه.تعارف کرد که بیا بریم و طبق معمول نرفتم.هیچ وقت دوست نداشتم که تو محیط کار با بقیه غذا بخورم.یه جورایی عادت 14-15 ساله س.از اون موقع که سر پا قاشق قاشق می خوردم گرفته تا الان که پشت میز کارم ناهار رو می زنم.بارها هم گفتم به بر و بچ مدیر و مسئول که با کارگرا غذا نخورین.روتون تو روی هم باز میشه و نمک گیر میشین.اما افسوس که فکر آدمها رو نمیشه عوض کرد.وقتی یه نفر هنوز فکر می کنه که کارگر چند سال پیش فقط لباسش و تحصیلاتش عوض شده دیگه نمیشه براش کاری کرد.

وقتی برگشتن تو اتاق ساعت از 10 گذشته بود.منم طبق معمول یخ صبحگاهیم باز شده بود و حوصله حرف زدن با خلق اله رو داشتم.پرسیدم که امروزم محمد بانی صبحانه بود؟ گفتن که بعله.با تعجب و تشر گفتم: بابا این طفلی مگه چقدر حقوق میگیره که وقتی روزکاره همه چترتون بازه رو سرش؟ سه تا بچه داره.شبا میره تو آژانس کار میکنه.خب شمام یه مقداری قبول زحمت کنین.یکیشون گفت: خدائیش راست میگی.دمش گرم. البته اونی که این حرف رو زد خودش همیشه همه رو تو هر چی داره شریک میکنه.از خونه آش و عدسی درست میکنه و میاره. گفتم که می خواین همه مثل اون وحید باشن که هیچی نمی خره اما همیشه می خوره؟ یه مقداری رعایت کنین.این دومی چندین سال اونجا کار میکنه.شایدنزدیک به 10 سال باشه.از بچگیش کار می کرده.الان 25 سالشه.اما مجموعه ای از اخلاق مزخرف و حال به هم زن داره که یکیش اینه.من تا حالا ندیدم چیزی بگیره.تازه اگه بقیه هم چیزی آوردن قایم کرده و تک خوری کرده.نمی دونم تا حالا چقدر بابت این موضوع جریمه ش کردم که خوراکی های بچه ها رو می خوره.آخرین بار هم چند تا کیک و کلوچه خود من رو خورد.فکر کنم چهار من تومن پولش رو داده بودم.جمعه اومده بودم سر کار.به زحمت رفته بودم گیر آورده بودم.در حال نصب یه توالت برای کارگرا بودیم.یکیش رو خورده بودیم و بقیه ش رو یادمون رفته بود برداریم.این نامرد هم همه رو خودش خورده بود.به هیچ کی نداده بود.حالا کل وزنش فکر نمی کنم 50 کیلو بشه ولی ماشالا می خوره.علی القاعده باید الان یه 100 کیلویی وزنش باشه اما خیلی نحیفه. منم وقتی متوجه شدم که خورده 20 تومن جریمه ش کردم.گیر دادم که هر کدوم از کیکها رو 5 تومن خریده بودم و کلی هم پول آژانس دادم که برام بیاردشون.با اینکه می دونه من خیلی حساسم و به قول بچه ها دام هم پهن می کنم اما بازم این ولع ول کن نیست.

یه بنده خدای دیگه ای رو هم داریم که بازنشسته س و دخلش به خرجش نمیرسه و میاد پیشمون کار میکنه.بنده خدا خانمش دیالیز میکنه و خیلی هزینه هاش بالاس اما باز وقتی میگیره برای همه میگیره.حتی سیگاراش رو هم تخس میکنه با بچه ها.تقریبا" از یک هفته بعد از اینکه حقوق میگیره میاد و مساعده می گیره اما بازم مناعت طبعش بالاست.حاضر نمیشه تک خوری کنه.منم خیلی دوستش دارم.به خاطر اینکه هم غیرت میکنه و میاد سر کار هم بخشنده س.

میگن که زمان شیخ ابوسعید ابوالخیر یه خشکسالی میاد و قحطی.مردم از فرط بی پولی با هم دعوا می کردن.یه روز شیخ داشتن تو بازار قدم می زده که یه غلامی رو می بینه.خوشحال و شنگول.سوت میزده و می رفته.شیخ ازش می پرسه چه سریه که خلق اله همه ناراحتن و تو شنگول؟ میگه که: من یه اربابی دارم که یکی دو تا انبار پر از گندم و آذوقه داره.تا چند سال تامین هستیم.غمی ندارم که. شیخ میره تو فکر و میگه: خدایا این بنده تو بنده ی یه بنده ی دیگته.بابت نعمتی که تو به دومی دادی این همه خوشحاله.ما چقدر بیچاره و نا شکریم که تو این همه به ما نعمت دادی و خزانه لطف و کرمی اما بازم داریم با هم می جنگیم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۸
    پيام هاي ديگران ()