آخر خط

ازدواج من

همه چیز از یه تلفن معمولی شروع شد.دوست عزیزم تماس گرفت که ماها عازم فلان ییلاق هستیم.تو هم باید بیای.منم که مدتها بود آب و هوایی عوض نکرده بودم رفتم. وقتی صبح ساعت 5 میدون آرژانتین بودم متوجه شدم که اونهایی که من رو دعوت کرده بودن نمیان.یه ذره همچین رفتم تو لک.اما خوب دوستای زیادی دارم من معمولا" تو سفرجات و این حرفا.باهاشون سلام و علیک کردم و راه افتادیم به سمت شمال.اونم توی ماه رمضون.مسیر سفر بسی خوش می گذشت.از شوق و ذوقم داشتم برای دوستام تعریف می کردم که چند ماه دیگه میرم سر خونه و زندگی خودم و مستقل میشم. همه داشتن تشویقم میکردن و از آرزوی مزدوج شدن برام می گفتن. منم که کلا" توی این وادی نبودم فقط می خندیدم.توی ماشین یکی از دوستان و همسفرای قدیمی هم بود که تقریبا" یه دو سالی میشد که می شناختمش.چند جا با هم رفته بودیم.دختری بسیار راحت و خوش سفر.یکی از بی آزارترین موجوداتی که می شناختم. تقریبا" آخرای سفر بود ومن که با یکی از همکارام اومده بودم در حال خندیدن و شوخی کردن بودم که چشمم دوباره بهش افتاد.خوابیده بود.یه لحظه دلم لرزید.چهره ش خیلی معصومانه بود.اهمیت ندادم.وقتی رسیدیم مشغول زدن کمپ شدیم و من همکارم رو که خیلی اهل این حرفا نبود رو راه انداختم.قرار گذاشتیم که بریم یه قدمی هم بزنیم.تا من اومدم برم دیدم بچه ها راه افتادن.یه حس عجیبی می گفت برو.تو اون شلوغی فقط کار خدا بود که بعد از رد کردن یکی دو تا دوراهی تونستیم پیداشون کنم.یه جمع 4 نفره بودیم که همدیگه رو مدتها بود که می شناختیم.یکی دو ساعتی قدیم زدیم و کم کم که هوا داشت تاریک میشد برگشتیم.کلی هم عکس گرفتیم.وقتی برگشتیم کمپ و شام خوردیم و دونبال دو نفر به ظاهر گم شده رفتیم!!! نیشخندوقت شد که بازم گپ بزنیم.به لطف عدم وجود دوستانی که من رو دعوت کرده بودن کلی نشستم با دوست بی آزارم حرف زدم.من عادت به زدن حرفهای این مدلی داشتم. معمولا" مته نمی زنم تو اعصاب کسی.آروم آروم باهاش حرف می زنم.هر وقت دلش خواست خودش هر چی دلش بخواد میگه.همین شد که زیر نم نم بارون تا نزدیکای صبح حرف زدیم.صبح هم خیلی معمولی صبحانه رو خوردیم و به سمت تهرون یا علی مدد.آدرس وبلاگم رو بهش دادم تو راه.این کار رو من برای کمتر کسی از دنیای واقعی می کنم.حتی خونواده هم نمی دونن و نزدیکترین دوستام.موقع پیاده شدن هم خداحافظی کردن و این حرفا.

فرداش که از خواب بیدار شدم متوجه شدم که یه مقداری بی قرارم.به خودم گفتم بی خیال.این نیز بگذرد. یکی دو روز دیگه مثه همیشه از سرت می افته.اما زهی خیال باطل که نیفتاد که نیفتاد.چند روز بعد یه دور همی داشتیم که زنگ بهش زدم و دعوتش کردم.نتونست بیاد.چند وقت بعد یه شب داشتم با یکی از دوستام که درگیر بیماریش بود حرف می زدم.از خوبی های نامزد و کمکهاش می گفت.یهو گفت: تو چی؟ نمی خوای شبیه آدها یکی رو کنارت داشته باشی.بهش گفتم که بی خیال.من سالهاست عطای کار رو به لقاش بخشیدم. تعجب کرده بود.پرسید یعنی هیچ کس نیست توی زندگیت؟ گفتم رهگذر زیاده.اما موندگار نه.بالاخره با سین جیم متوجه شد که انگاری شاخکام یه وری هست.گیر داد که خبر ازش بگیر.منم همونجا چند تا اس دادم و گرفتم. گفت بهم که مبارکه.خندیدم و گفتم چی؟ جواب داد: تمومه.دعوتش کن هفته دیگه بریم لاویج.

نشد که بیاد.اما درست قبل از رفتن به یه مسافرت دو هفته ای نزدیکای آخر شب بود که باهاش تماس گرفتم. تمام شجاعتم رو به کار گرفتم و ازش خواستم که راجع به من فکر کنه.متوجه تعجب نصفه و نیمه ش شدم. من اصلا" عادت به این مدل پیشنهاد دادن نداشتم.خیلی سختم بود.به زور زبونم توی دهنم می چرخید اما خب باید دل رو به دریا می زدم.

رفت و بعد از دو هفته برگشت و بعد از چند روز قبول کرد.اوه منم تو اون زمان خیلی آدمهای قابل اعتمادی نمی شناختم که بی توقع کمک کنن.اولین کسی که ازش کمک خواستم خانم رئیسمون بود که بسی تشویقم کرد.نفر دوم همین گلچهره وبلاگستان ادب پارسی بود که همون شبش باهاش حرف زدم.اونم بسی تشویقم نمود. فکر کنم نفرات آخر هم خانواده م بودن که بعد از قطعی شدن تصمیمم بهشون  گفتم.

به همین سادگی گذشت و گذشت تا اینکه اسفند شد و من رفتم خونه خودم.همون موقعها بود که دل رو به دریا زدم و رفتم با خونواده ش حرف زدم و بعد از چند وقت همه چیز آروم آروم و راحت سیرخودش رو سپری کرد.اوایل شهریور ماه عقد کردیم و اوایل آبان هم عروسی.خیلی راحت و ساده.

به این ترتیب بانوی نقره ای اومد توی زندگیم.فکر میکنم که مهمترین دلیلی که باعث شد بی دغدغه کارامون پیش بره این بود که خودمون برای خودمون تصمیم می گرفتیم. این طوری خونواده هامونم راضی بودن.بچه هم که نبودیم.هم سن و سالیم.یه دلیل دیگه هم این بود که شناخت خوبی از داشتیم و پیدا کردیم.یکی از خوبی های سفر رفتن اینه که میشه آدمها رو توش خوب شناخت و این مساله به ما خیلی کمک کرد.

من از همه دوستایی که تبریک گفتن مچکرم.امیدوارم که همه سلامت باشین و به این اصل همه مون برسیم که خوشبختی و شادی رو باید ساخت نه اینکه دنبالش گشت.

اینم سرگذشت ازدواج من که چند نفر از دوستان عمومی و خصوصی خواسته بودن راجع بهش چیزی بگم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٧
    پيام هاي ديگران ()