آخر خط

رفتن نوشت

برخی آدمها بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی هستند و روحشان گرفتارحفره هایی خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کزدن یک حفره خالی روح آنها را ندارد.برخی دیگر بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره و خلایی ندارند تا ما برایشان پر کنیم.

برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هر گر ما رو نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند.گاه ما برای یافتن گم شده خویش به دنبال پول،مقام،قدرت و علم و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم اما او را از کف می دهیم.گاه اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی وتو قطعه گم شده او نیستی. تو قدرت تملک او را نداری. گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاه نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود کامل باشی و بی نیاز از قطعه های گم شده. او شاید به تو می آموزد که به تنهایی سفر را آغاز کنی،راه بیافتی،حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند. اما پیش از خداحافظی یک جمله به تو می گوید: "" شاید روزی به هم برسیم"" . می گوید و می رود.و آغاز راه برایت دشوار است.

این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است.بلوغ دردناک است. وداع با کودکی دردناک است.کامل شدن دردناک است اما گریزی نیست.و تو آهسته آهسته بلند می شوی،راه می افتی و می روی.و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس هرگز نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی،از نرسیدن نهراسی و تنها  بروی و بروی و بروی.

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه.

پ ن: متن پست نوشته شل سیلور استاینه.

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۳
    پيام هاي ديگران ()