آخر خط

مشورت نوشت

طبق معمول وقتی ازش صحبت می کرد ناراحت بود.طبیعی هم بود.اخبار خیلی خوبی نبود.از لحاظ کاری به مشکل خورده بود.برای بار چندم باید کارش رو عوض می کرد.سنی هم نداره اما جوون هم نیست.نزدیکای 40 سالگی سنی نیست که آدم توش خیلی بی تجربه باشه.حداقل باید مسیر زندگیش رو شناخته باشه و بدونه که قراره چی کار کنه.اما خوب در این مورد خاص اینطوری نیست.خانمش و دختربچه ش هم شریکشن توی این وضعیت.خانمش نزدیک 10 ساله که شاغله و کار می کنه.همپای خودش.واقعا" ماشالا به غیرتش.تا عصر دیر معمولا" کار میکنه.اما خوب هنوز وضعشون روبه راه نیست.می گفت که چند وقت پیش یکی از همکلاسی های سابق شوهرجانش رو دیدن که خیلی زندگی خوب و مرفهی داشتن.برعکس اینا که خونه شون رو هم فروخته بودن برای سرمایه و الان به زور تونسته بودن یکی دیگه رو پیش فروش بخرن.بسایر ناامید و ناراحت بود همسرش.

خودش اومد و یه چند دقیقه ای با من حرف زد.راجع به اینکه خونه رو میخوام عوض کنم و برم توی موقعیت بهتری که بزرگتر هم باشه.پیشنهادای متفاوتی داد بهم.منم تا آخرینش رو گوش کردم.طبق معمول از شنیبدن حرف ابایی ندارم.راحت به سمتش میرم.چون دوستای خوبی هستیم معمولا" با هم می سنجنمون.من کلا" عادت دارم وقتی یه تعهدی رو توی یه جایی قبول کردم تا آخرش برم و تهش رو در بیارم.به این خاطر خیلی از این شاخه به اون شاخه نپریدم.درست برعکس اون که فکر کنم نهایتا" یک و نیم سال توی یه جایی مونده باشه و یا برای خودش کار کرده باشه.

یادمه اواخر دو سال پیش به شدت توی محل کارم به مشکل خورده بود و دنبال کار می گشتم.حتی یکی دو جا هم مصاحبه رفتم.یکیشون از موفقترین تولید کننده ها و پخش کننده های شاخه کاریم بود.خیلی هم زور زدن که برم اما دیدم واقعا" شرایط کاریشون ترکمنچای هستش.ماهی 40 ساعت اضافه کار مجانی.اگه کمتر هم بشه از پایه حقوق کم میشه.تازه باید تعهد هم می دادم که اگه از اونجا اومدم بیرون تا 5 سال توی زمینه تخصصی خودم کار نکنم.همونجا به مصاحبه کننده گفتم که شما فرق یه مدیر با یه کارمند ساده رو مثل اینکه نمی دونین. یادمه که پدرم یه نامه برام نوشت و تهش نوشت که ""مرد آن باشد که در کشاکش روزگار سنگ زیرین آسیاب باشد.""

این جمله برای همیشه یادم موند.با یه سیاست خاصی کارام رو رفع رجوع کردم و با یه شرایط بیتری مشغول کار شدم.یادمه میاد که با دوستام هم توی این زمینه حرف می زدم.در نهایت تصمیم گرفتم با توجه به بازار کار افتضاح بمونم.و بسیار کار عاقلانه ای کردم.

این اخلاق من برعکس اونه.معمولا" با کسی حرف نمی زنه و مشورت نمیکنه.خودش فقط تصمیم می گیره. معمولا" هم خیلی اهل تعهد توی محیط کارش نیست و با شرایط بهتر میره جای دیگه.خانمش تعریف می کرد که یه روز عصر اومده دنبالش و راه افتادن به سمت خونه شون که دست مستاجر بوده.نگو خونه رو فروخته بود و چون سه دنگش به نام خانمش بوده نیاز به امضای اون داشته.به همین سادگی.

حالا بعد از گذشت چند سال از زندگیشون متاسفانه باید دوباره از نزدیکای صفر شروع کنن.البته توی کارش بسیار مسلط و وارد و با سلیقه س.بزرگترین چیزی هم که زمینش میزنه کمبود سرمایه س.اما خوب دست بردار هم نیست.بازم دلش می خواد کار خودش رو بکنه.

الان بزرگترین امیدواری من اینه که بالاخره خانمش خفتش رو بگیره و نزاره که هر کاری که دلش می خواد بکنه.به هر حال آدم به امیدش زنده س.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱۱
    پيام هاي ديگران ()