آخر خط

... نوشت

وقتی بعد از سالها دیدمش قیافه ش جالب بود برام.اون برق پدر سوختگی هنوز تو چشماش بود.ولی گذر عمر موها رو به باد داده بود.از این کلاه ارتشی گذاشته بود سرش.یه پیکان زاقارت هم داشت که گازسوز بود.یکی دو تا کپسول هم ته ماشینش بود.کثیف کثیف.دخترش رو هم دیدم.مثل تمام دختر بچه ها خوشکل بود.هر چی اصرار کردم بیاین تو نیومد.یه ساعتی تو کوچه ها چرخ زدیم و دخترش هم پیش خانمش موند.یادمه آخرین روزهای سال 79 بود که برای آخرین بار همدیگه رو دیدیم.عاشق یه دختری شده بود که 4 سال از خودش بزرگتر بود.رفته بودن خواستگاریش.از اونجائیکه با پدرش از اول عمرشون نساخته بودن پدرش زده بود به هم خواستگاری رو.گفته بود من کمکشون نمی کنم.اینم گفته بود خودم پول جور می کنم.به همین شیوه ازدواج کرده بود.یه زمانی خیلی مذهبی بود.اما بعدش از اونور بوم افتاد.خیلی توی خونه شون راحت بودم.مادرش هم که انگاری مادر خودم بود.البت من همیشه با خونواده ها رابطه خوبی داشتم.خونه شون نزدیکای خونه خودمون بود.شبها راحت بودم.تا آخر شب یا پیش اون بودم یا پیش یکی دیگه.

از زندگیش پرسیدم.گفت که توی نیروی هوایی هستش.سربازیش با حقوق رفته بوده اونجا.بعدشم تا چند سال موندگار شده بوده.کارش هم بدک نبود.مهندس برق زرنگی بود.کلی هم کار اضافه می کرد.خونه می خرید و می فروخت.ظرف یه بار مصرف معامله می کرد.اس ام اس تبلیغاتی می فرستاد.آب حوض می کشید،پیرزن خفه  می کرد.خلاصه همه کاری می کرد.حومه تهرون هم خونه خرید بوده.

از روزی که خبرش رو مادرم شنید خبر بچه دار شدنش رو دیگه هیچی.رسما" پدر من رو درآورد.چپ می رفت می گفت از حمید یاد بگیر،راست می رفت می گفت خاک تو سرت.اون بچه هم داره.

تا اینکه چند دقت پیش زنگ زد که می خواد ببینه منو.به یاد ایام شباب.قیافه ش تکون نخورده بود نسبت به بار آخر.این بار اما خبرای خوبی نداشت.جدا شده بود از همسرش.بچه رو هم با دعوا گرفته بود.کار به کلانتری و دعوا و سر شکستن هم کشیده بود.دخترش رو گرفته بود و داده بود دست مادر خودش.یه کوچه پائین تر هم برای مادرش خونه خریده بود.زده بود اساسی تو جاده خاکی.کیف می کرد از زندگیش.نه تعهدی داشت و نه چیز دیگه ای.دختر بازیش هم به راه بود.با ذوق تعریف می کرد که با یکی آشنا شده که با دوستاش خونه دانشجویی دارن و حمید و این همه خوشبختی محاله... .

پرسیدم چی شد این آتش عشقت؟ گفت هر چی درمی آوردم باز انگاری کم بود.یهو هوس می کرد یه فرش خیلی گرون بخره.با قسط و زور می خریدیم بعد نوبت یخچال می شد.هیچ وقت هم تمومی نداشت.باز اونا رو تحمل می کردم.یه روز اومدم خونه دیدم دخترم داره بالا و پائین می پره.رفتم دیدم که شلوغ می کرده.اونم کتکش زده و قاشق داغ گذاشته رو دستش.دیگه تحملم تموم شد.همونجا گفتم دیگه تمومه.انقدر خون به دلش کردم که دیگه رفت.گفتم که دیوانه حالا باهاش حرف می زدی ببینی چشه.گفت فایده نداشت.پاک قاطی کرده بود.

یادمه تو دبیرستان که بودیم به من گفته بود که پدرم کاناداست.سال دوم بود انگاری باباش برگشته بود.با هم نمی ساختن.کتک کاری هم می کردن.باباش ول کرده بود مادرش رو.رفته بود دبی.یه زن جوون گرفته بود و دختر دار هم شده بود.بدون مسئولیتی در قبال بچه هاش.برادر کوچیکش هم الان راننده وانته.بی خیال درس شده.خیلی دلم براشون سوخت.این بندگان خدا از اول پدر داشتن اما انگار نداشتن.خونه و زندگیشون دور و ورای هفت تیر بوده بچه گی اما الان؟؟ حومه تهرون.

بهش بگم که حواست به دخترت باشه.وسط این کثافت کاریات گاهی یه نیم نگاهی هم بهش بکن. لااقل یکی مثه خودت تحویل نده.راستی یادته 10 -12 سال پیش گفتی: زن گرفتن پول نمی خواد فقط .... می خواد؟اگه هنوز داریش چرا زن نمی گیری؟

هیچ وقت به مادرم نگفتم جدا شده از زنش.هنوزم غرغر مادر برپاست اما خبر نداره که ... .

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱
    پيام هاي ديگران ()